پشه ایی از بغل گوشم رد میشود. پشه یی دیگر همان راه پشه ی قبل را برمی گردد و وسط راه، جایی روی پوستم بین انگشتان دست راست، مینشیند.
همان جایی را نیش میزند که پشه ی قبلی جا گذاشته بود. بین انگشت کوچک دستم و انگشت کناری اش، می نشیند و یک دل سیر مینوشد. مثل روزهای آفتابی که با «او» شروع میشد و از ظهر تا غروب، با هم، یک دل سیر مینوشیدیم و تلو تلو میخوردیم و میخندیدیم.
اما حالا نباید بترسم. باید مثل هربار، قبول کنم که از حرکت دادن کوچک ترین انگشتم هم عاجز و نا توانم. حتی اگر پشه یی رویش بنشیند. حتی اگر بزرگترین عقرب ها از سر و رویم بالا بروند، باز هم نمیتوانم. وقتی نمیشود تکان خورد، نمیشود. این یاروی سیاه پوش که با کسی تعارف ندارد. آن هم با من که بیشتر از همه سراغم می آید.
-«نفس بکش، مثل همیشه. دفعه ی قبل هم همین نفسها نجاتت داد. نترس. فقط نفس بکش. وقتی میترسی بدتر هم میشه اوضاعِ این بخت و بالینی که بهت روی آورده...»
بوی توتون می آید. باید تا چند ساعت دیگر بیدار بشوم.
-«چرا انقدر عجله میکنی برای بیدار شدن؟ بخواب. انقدر تقلّا نکن. هوا هنوز تاریکه تاریکه.»
کسی از پشت بغلم کرده. بوی توتون میزند زیر دماغم. درِگوشم، صدایش زنگ میزند و دلم هرّی پایین می ریزد. اما نه از ترس. این صدا را خوب میشناسم.
دستهایش را می اندازد دور کمرم: «...هوووم. کوچولوی من. تو هم بغلم کن. من برگشتم...»
لعنتی. «او» که رفته بود دورترین نقطه دنیا. کنار کانگروها. خوشحال و راضی. او که حتی خداحافظی نکرده بود وقتی با آن چمدان بزرگ، اینجا را، من را، اتاقش را و بوی توتون را برای همیشه ترک کرد و رفت. چقدر دلم می خواهد با همه ی زورِ نداشته ام، پرت اش کنم به همان جایی که بود.
خوب می شد اگر می توانستم با همین دست های کرخت چیزی بکوبانم توی صورتش. توی همان چشم ها که همیشه برق میزد. حالا آمده اینجا کنار من که مثل یک تکه گوشت افتاده ام روی تخت، که چی؟
«...غر نزن کوچولو. من که برای همیشه نرفته بودم. حالا اینجام کنار تو... برگشتم که با خودم ببرمت.»
صدایش آرام تر می شود. «... با من میای؟»
هنوز هم برق میزنند این چشم ها وقتی دروغ می گویند.
هنوز هم این نفس های گرم پوستم را می سوزانند.
هنوز هم مهربان است. مثل آن روزهای آفتابی که برای دیدنم ذوق داشت. و به هر سازی که کوک می کردم میرقصید ومی گفت: «کوچولو تو یه فرشته ایی...»
بوی توتون می آید.
بیدار شدم. روی تخت دو نفره ی «او» که خودش به آن میگفت «کشتی» چمباتمه زدم. ته گلویم میسوزد. چرایش نباید لو برود. نباید بفهمد که من هم فریاد زدم. که الله اکبر گفتم. که وقتی سربازهای گم نام هر جنبنده و نجنبنده ایی را له می کردند، من هم مثل سگ دویدم و ترسیدم. که زبانم مثل زبان میّت خشک شده بود وخوب فهمیده بودم چرا مردم برای همان شاهی رحمت فرستاده بودند که سربازهای اوهم، زمانی زبان خودشان را همینطوری کرده بودند زبان میّت. نه نباید می فهمید.
از بیرون صدای الله اکبر می آید. «او» نشسته روی تخت و پاهایش را دراز کرده. روی پاهایش کیسه ی توتون را گذاشته. دارد سیگار می پیچد. از همان ها که پیچیدنش را به من هم یاد می داد و من یاد نمیگرفتم. سیگارهایی که او می پیچید شکل دیگری میشد. توتونش نه آنقدر زیا میشد که پُک زدن را سخت کند و نه آنقدر کم بود که لاغر و بی قواره شود. درست بود و اندازه. یک شکل و خوش قواره.
از میان صداهای الله اکبر، صدای مردی رسا تر است.
پوزخند می زند: «بازم شروع کردن»
لبه ی کاغذ سیگار را با زبانش می خیساند و توی سیگار پیچ می گذارد. با دو شستش لوله سیگار را میچرخاند سمت خودش. سیگار صاف و صوف و منظم، درست میشود.
بوی توتون می آید.
هنوز خواب هستم. ایمان داشتن اینجا به هیچ کار نمی آید. از چه کسی میتوان کمک خواست توی این برزخ بی سر و ته؟ اینجا همه ی انبیا و معصومین را هم که به صف بکشی هیچ کس به دادت نمی رسد.
من بیدارم. بوی توتون را می شنوم. و همه چیزها را درست مثل بیداری ام به یاد می آورم. قفسه ی سینه ام سنگین شده. چرا انقدر سفت بغلم کرده این دیوانه؟
حالا، اینجا، هیچ آرزویی جز بیدار شدن ندارم.
دیروز مردی در شبکه چهار داشت درباره ی همین یاروی سیاه پوش حرف میزد. میگفت: «...حالتی اتفاق می افتد که شخص خود را بین حالت خواب و بیداری میبیند، شخص در این حالت دچار توهم میشود...»
مرد دکتر بود. می گفت حالتی اتّفاق می افتد که بدن خواب است و مغز بیدار؟ یا مغز خواب است و بدن بیدار؟ یادم نمی آید. اصلاً داشت چرت و پرت می گفت.
کجای این چیزها که من دارم میبینم و می شنوم توهم است؟ بوی توتونِ زیر دماغم توهم است یا این دستهای «او» که دور کمرم حلقه زده؟ همه چیز عین حقیقت است. شاید خود مردک و شبکه چهار توهم من باشند ولی این دست ها نه.
«.. در اصطلاح، قدیمی ها به آن بختک می گفتند...»
بختک. چه اسمی. حالا این کاف چسبیده به بخت، کافِ تصغیر است یا تحقیر؟
کافِ تحبیب که نیست قطعاً....
«نفس بکش... باید بیدار شی... نفس بکش...»
حالا صورتش را هم میبینم. موهای بالای پیشانی اش ریخته.
«او» من را ندید اما من او را دیدم که چطور زشت شد و موهایش ریخت جلوی پایم.
اما حالا انگار بیشتر هم ریختند این موها. این شکلی نبود. اصلا این موجود دراز که موهایش انقدر ریخته، خود «او»ست؟
خودش است. چه کسی جز او مرا «کوچولوی من» صدا میزد؟
فقط صدای او بود که وقتی می گفت «کوچولو» و به گوشم میرسید، می پیچید و تنم میشد از همان کاسه برنجی ها که مرتاض های هندی را با آن بیدار میکنند. چوبی را دور کاسه میچرخانند و بعد صدایی بلند میشود که نه صداست نه زنگ و نه سکوت. فقط چیزی هست. صدا آرام میپیچد و مرتاض هندی بعد از ماه ها بیدار میشود. وقتی می گفت «کوچولو» تنم میشد کاسه ی برنجی و کوچولوی توی تنم زنگ میزد، زنگ می زد، زنگ می زد و من کوچکتر و کوچکتر و کوچکتر می شدم.
بلاخره بیدار شدم. روی تختم نشستم. سیگار روی دسته ی مبل روبه رویی است. جعبه اش را بر میدارم. اول و آخرِ همه ی سیگارها فیلتر است و وسط اش پر از توتون. صدای زنی می آید. صدای همان زنی است که وقتی در تاکسی های زرد رنگ خطی چفت نمیشود می گوید: « درب خودرو باز است.»
در جعبه را که باز می کنم زن می گوید: « خودتان قضاوت کنید زندگی ... مرگ ... زندگی ... مرگ ... زندگی»
در جعبه را که می بندم صدایش خفه می شود.
دوباره که در را باز می کنم می گوید: «مرگ»
سیگار را پرت میکنم. پس هنوز بیدار نشدم.
دوباره روی تختم هستم. نفس میکشم. مامان بیدار شده. عینکش را زده، خم شده توی صورتم و از جلو خوب نگاهم میکند. مثل همه ی وقت هایی که به یک قواره پارچه ی مرغوب توجه می کند. اگر شبیه یک ترمه ی اصیل و قدیمی میشدم، بی گمان دستی به سر و رویم می کشید و من بیدار میشدم.
زیر لب می گوید: «چرا نفس نمی کشه؟»
«مرده بچه ام؟»
صدای باز و بسته شدن در کمد می آید. مامان دنبال لباس سیاه می گردد برای مراسم ختم من. روبه روی آینه ایستاده. چند تکه لباس روی دوشش، یکی یکی امتحان میکند.
«این که یقه اش خیلی بازه...»
«...این یکی هم که کهنه شده. به بوری میزنه...»
بوی توتون می آید. «او» صدایم میکند: «...کوچولوی من...»
صدا توی کاسه برنجی می پیچد. نفس می کشم. یک بار، دو بار، سه بار. بار چهارم همه ی سنگینی این چند ساعت مثل خونی که توی سرنگ بکشند، از توی تنم بیرون می آید.
عقربه ی کوچک روی پنج ایستاده.
از روی میزم جعبه سیگار را بر می دارم. وقتی سیگارها فقط یک طرفشان فیلتر دارد، یعنی بیدارم.
سیگاررا روشن می کنم و اولین پک را میزنم. روی جعبه نوشته:
خودتان قضاوت کنید.
زندگی مرگ
baaaaaaaaaaaaaaaaaaaarikallaaa , vaghaen barikallaaaaaaaaaaaa , haz kardam , afarin , aali bood , aali , to kheyli shoure honari dari
پاسخ دادنحذفدر ساعت پنج عصر...
پاسخ دادنحذفپرستو...
پاسخ دادنحذفازت ممنونم که به من تجربهی لال بودن رو هدیه میدی!