۱۳۹۰ شهریور ۸, سه‌شنبه

آفتاب پشت ابر



من اول :
اسم من دلبر است. دلبر آقازاده. در کندوان به دنیا آمدم.در یک روز داغ تابستان. که آقام حتا برای آوردن قابله برای مادرم پول نداشت. مادرم رفته بود گوشه یی نشسته بود و من را زاییده بود.
چند سالی قبل از انقلاب اسلامی ، وقتی مردم در خیابان ها لخت و عور بودند من به دنیا آمدم. چندسال قبل از اینکه مردم از گرسنگی به خیابان ها بریزند و شاه را فراری دهند.
مادرم من را بی قابله به دنیا آورد. بی اینکه دستی برای کمک داشته باشد. چند سال بعد بذری توی سینه اش پیدا شد و ریشه دواند در همه ی تنش و او را با خود برد. من ماندم و و داوود و جاوید برادر بزرگ ترم.
ظهر های تابستان ها آفتاب اینجا داغ است . و شب هاش همانقدری سرد است که روزهایش داغ.
اینجا، در کندوان هر جا که باشی گله به گله عسل میبینی و عسل فروش. بوی عسل را بیشتر از بوی خودم میشناسم. عسل خوب را از بدش هم می توانم جدا کنم. داوود پایین کندوان دکه یی دارد و عسل می فروشد.عسل ها را میریزد توی ظرف های پلاستیکی و می فروشد به آدم هایی که برای خوشگذرانی ،سری هم به این خراب شده می زنند. از عسل بیزارم. نوچی عسل که بچسبد به زندگی دست بردار نیست. داوود خودش هم همیشه نوچ است و لال.
خانه ی آقام در بالای کندوان است و پنجره هم دارد.بیشتر خانه های اینجا بدون پنجره اند.خانه ی آقام به جای یک پنجره دو پنجره دارد.
اسم من دلبر است.از بچگی توی همین آفتاب بزرگ شدم و حالا که فقط سی و سه سال دارم شبیه زن های پنجاه ساله هستم. این آفتاب لعنتی از صورت من یک زن پنجاه ساله ساخته که هیچ کس سن واقعی ام را باور نمی کند.
پنجاه ساله شدنم را تازگی ها فهمیدم. وقتی یکی از همین زن های لخت و عورِتهران با آن شوهر های بی غیرتشان برای گشت و گذار آمده بودند کندوان.کنار دکه ی داوود ایستاده بودم و مردم از ما عسل می خریدند.
زنک بی حیا مو های زردش را ریخته بود از روسری بیرون و هی سؤال و جوابم می کرد.از هوای اینجا در زمستان می پرسید و منبع درآمد آدم ها و دست آخر رسیده بود به سن من.
باورش نمیشد که سی و سه ساله ام. چشم های درشتش درشت تر شده بود و  پرسیده بود :«یعنی تو هم سن منی؟»
زن بی حیا رو کرده بود به شوهربی غیرتش و دوباره گفته بود :«امیر این خانم همش چهار سال از من بزرگتره!»
مردک بی غیرت توی چشم های من زل زده بود و خندیده بود. داوود پول عسل را حساب کرده بود .وقتی دور شدند و رفتند خودم با گوش های خودم شنیدم که داشت به مردش می گفت :«...من فکر کردم کمه کم ،پنجاه و داره...»
بعد که آمدم توی اتاق یکراست رفتم سراغ آینه. تا سه روز این آینه از دست من نمی افتاد. روزی چندبار صورتم را میشستم و از آم کرِم ها که آقام از کربلا آورده بود می زدم.فایده نداشت.

اسم من دلبر است.در نوزده سالگی عروس خلیل میرزا خانی شدم. خواهرش من را دیده بود و پسند کرده بود.کاش نمیدید. وقتی خلیل و آن خواهر از خدا بی خبرش آمدند خواستگاری من ،توی چشم های جاوید میدیدم که از خداش است که این وصلت سر بگیرد. مهربان شده بود. داوود هم مثل همیشه ،لال گوشه یی نشسته بود.آقام از کار و بار خلیل پرسیده بود و خلیل گفته بود در تهران در یک کارگاه تأسیسات برق کار میکند و در اتاقک سرایداری خانه یی وسط شهر، زندگی میکند. من شنیده بودم که تهران شهر بزرگی است .شنیده بودم پر از زن های لخت و عور است.پر اززن های بی دین و از خدا بی خبر.
شنیده بودم تهران خیلی بزرگ است. شاید ده برابر بزرگتر از کندوان.شنیده بودم اما باور نکرده بودم.
جوراب های خلیل سفید بود.سرم را که بلند نکرده بودم. فقط جوراب هایش را دیده بودم که تمیز  و سفید بود و سفیدی اش را به فال نیک گرفته بودم.خواهر خلیل یکسره حرف می زد و آقام براش سر تکان میداد.
توی همین کندو برایم خطبه عقد را خواندند. لباس عروس نوه عمه ی ذکیه را برایم آوردند تا بپوشم. لباس بوی  گند عرق میداد و برایم تنگ بود.بالای سرم قند سابیدند. قلبم داشت توی آن لباس تنگ عاریه می پخت. دلم شور میزد .سرم پایین بود.فقط سفیدی جوراب های خلیل کمی دلم را آرام کرده بود.عروس عمه ذکیه را فرستاده بودند تا چیز های مهمی را در گوشم بگوید.حرف ها و کلمه ها را دوتا در میان میشنیدم که داشت از حیا می گفت. از بی حیایی که تا چند ساعت دیگر لازمش دارم. از محرم و نا محرم و از اینکه از حالا به بعد خلیل شوهرم میشود و برای من محرم. با یک چمدان به تهران آمدم.تهران پر از آدم بود.پر از ماشین و موتور.پر از ساختمان. تهران از کندوان بزرگ تر بود اما اتاقک سرایداری خلیل به اندازه ی همان کندوی آقام بود. فقط مربع شکل و صاف و صوف بود و مثل خانه ی آقام ،پستی بلندی نداشت که وقت خوابیدن جایی از تنم بماند روی بلندی و جای دیگر بیفتد توی پستی و صبح که بیدار شدم مثل وقتی باشم یک صبح تا غروب پشم  لحاف ها وتشک ها را کوبیده ام.تازه پنجره ی خانه ی آقام روبه ده بود و پنجره ی اینجا روبه زیرزمینی که ماشین هایشان را میگذاشتند آنجا.سهم من از دنیا هرجا که باشم بزرگتر از این نیست.
خلیل از من می ترسید.
من از حرف هایی که عروس عمه ذکیه گفته بود نمی ترسیدم اما هیچ کدام از آن پیش بینی های عروس عمه و توصیه هایش به کارم نیامد. او از خودش فراری بود. از من فراری بود. از دلبر می ترسید. خیلی زود بعد از آنکه دوتا نوروز را در زیر زمین خانه خلیل گذراندم ، خلیل من را پس فرستاد.گفته بود که من را نمی خواهد.خواهرش آمد نشست و گفت که اجاق ات کور است و بی عرضه یی . گفته بود : زن نیستی و توی آن ده کوره جز شناختن عسل و نان پختن هیچ چیز یادت نداده اند.
من ، دلبر آقازاده در بیست سالگی عروس خانه خلیل شدم و بعد از دوسال هنوز باکره هستم. در روزهای لخت و عوری مردم به دنیا آمدم و حالا در کندوی آقام می نشینم و نان می پزم. صدای اذان غروب را که می شنوم دلم شور می زند و با خودم فکر می کنم کاش خلیل مرا پس نفرستاده بود و مینشستم در آن کندوی مستطیل شکل و دود می خوردم. کاش از من نمی ترسید و می گذاشت در همان شهر بمانم . عادت می کردم ، نمی کردم؟ مردانگی به چه کارم می آید؟
مردانگی آقام به چه کار ننه ام آمد جز زاییدن دو پسر به درد نخور و دختر بدبختی مثل من؟ آن هم بدون قابله.آقام از وقتی فهمید دستی به تنم نخورده و هنوز دخترم ، اوضاع و احوالش بهتر شد و راضی شد مثل یک ظرف عسلِ پس فرستاده شده ، مرا بیندازد گوشه ی این کندو و کاری به کارم نداشته باشد. دلم تنها به این خوش است که امام زمان حرف ها و دعاهای من را می شنود. عمه ذکیه می گوید او بین آدم ها رفت و آمد می کند و همه جا هست.راست می گوید. چند روز پیش در کندوان مردی را دیدم که ریش اش بلند بود و به گردنش تسبیح آویزان کرده بود و چیزی شبیه یک بقچه ی بزرگ روی کولش بود که بند داشت و توش هم پر به نظر می رسید. یک لحظه به دلم افتاد که نکند خودش باشد و بعد بند دلم پاره شد.
جاوید و داوود برای مراسم رحلت امام می خواهند بروند به تهران.خوش به سعادتشان .حتمان سری هم به جمکران می زنند.کاش من هم با آنها می رفتم.در تمام این دوسال ، حتا یک بار هم خلیل من را به جمکران نبرد.یک روز خودم به سرم زد، چادرم را انداختم سرم .خواستم دلم را به دریا بزنم و بروم و تا عصر هم برگردم. توی اتوبوس که نشستم انگار یک دسته از زن های چاق کندوان توی دلم پیدایشان شد و شروع کردند به رخت چنگ زدن.
از اتوبوس پیاده شدم و برگشتم.
حالا در خانه آقام هستم و نان می پزم و دعا می کنم .دعا می کنم. دعا می کم.نماز می خوانم و دعا می کنم که
 لا اقل یک بار پایم برسد به جمکران. نذر کرده ام با دست های خودم برایش نان بپزم و همه ی حرف هایم را بنویسم روی کاغذ. و بیندازم توی آن چاه بزرگ.که می دانم آنجاست.هم آنجاست هم توی کندوان هم تهران.مگر می شود او نبیند زندگی مرا؟ نشنود قصه ی مرا؟او که عمه ذکیه می گوید مثل آفتاب پشت ابر است و برکتش به همه میرسد ، هرچند که دیده نشود. من.دلبر سی ساله که شبیه پنجاه ساله ها هستم و چروک ها و چاله های صورتم را هیچ کِرِمی پر نمی کند.
عمه ذکیه هر از گاهی سر می زند و می گوید باید خدارا شکر کنم که خلیل مردانگی نداشته. خلیل مردانگی نداشت اما مهربان بود. یک بار از در آمد تو دیدم توی کیسه یک چیزی برای من آورده. پیراهنی بنفش با گل های حنایی که رنگش را هیچ دوست  نداشتم. اما تشکر کردم. پیراهن را می خواستم چه کنم؟می دانستم یک جای کار ایراد دارد.خلیل وقتی خیالش راحت میشد که به مردانگی اش فکر نمی کنم، می گذاشت شب ها سرم را بگذارم روی سینه اش. سینه ی پشمالو و عرق کرده اش که همیشه اولش تند میزد و بعد آرام میشد.        می دانستم یک جای کار ایراد دارد.
من، دلبر آقازاده ، بدون قابله به دنیا آمدم. در سی و سالگی صورتم پر از شیار و خط شده.نان پختن را خوب بلدم و عسل خوب را از بد می شناسم. من آنقدر امام زمان را صدا زدم تا حاجتم را گرفتم. سه شنبه ی این هفته برایم خواستگار میآید و از من هشت نه سالی بزرگتر است.خدا کند شبیه آن کسی باشد که چند وقت پیش در کندوان دیدم.
خدا کند جوراب هاش به سفیدی جوراب های خلیل باشد. خدا کند کندوی بعدی بزرگتر از خانه آقام و آن زیر زمین دودی باشد.خدا کند قبول کند من را به جمکران ببرد.  حالا این مردک خواستگار چه شکلی هست؟؟
دلم شور می زند. یا زهرا. خودت کمکم کن. کاش مادرم زنده بود. نکند این مردک که سه شنبه قرار است بیاید و من را پسند کند، همان مرد ریش بلندی است که تسبیح به گردنش آویزان کرده بود و شبیه امام زمان بود؟اصلا نکند این مرد خودش باشد که آنقدر دعا کردم  حالا دعاهای من را شنیده و شرمنده شده و آمده تا خودش دستم را بگیرد به کندوی جمکران ببرد.
دلم شور میزند. چیزی ته دلم گواهی می دهد که این مردک خواستگار یا خود اوست یا فرستاده اش.
اگر خودش باشد ...این بار هم باکره می مانم.
امام زمان که مردانگی ندارد!
دارد؟

                                  
من دوم:
اسم من درسا است. درسا صابری. خوشحالی من را هیچ کس باور نمی کند وقتی می گویم از زندگی راضی هستم. مخصوصا خواهر بزرگ ام ،صبا. چند روز پیش که خانه ی مامان بودیم،  دوره ی دوستانش بود ،همه ی زنها و دختر ها داشتیم حرف می زدیم و از زندگی هایمان می گفتیم. نوبت من که شد گفتم : « من که از زندگیم راضی ام...»
صبا با آن پوزخندی که زد ، آبروی من را برد. همه فهمیدند مسخره شدنم را. پوزخندش آنقدر واقعی بود که یک آن خودم هم شک کردم. لابد توی آن لحظه با خودش فکر کرده بود که نه به کتک خوردن یک هفته پیش ام نه به احساس خوشبختی حالا.
تقصیر خودم است که همه ی  زندگی ام را می گذارم کف دست صبا و مامان. خودم امیر را کفری کردم. همیشه خودم کاری می کنم که سگ بشود و بیفتد به جانم. یادم میرود که  همان امیری است که اگر نبود حالا معلوم نبود سر از کدام جهنم دره درآورده بودم؟
صبا خودش هم می داند که حسودی زندگی سگی مرا می کند. امیر  توی هر مهمانی که می آید همه ی زن ها برایش پس می افتند . کوچک و بزرگ هم ندارد. همه ی دختر های فامیل دق کردند از حسودی. حالا گیریم که هر از گاهی دستش را هم رویم بلند می کند. خود همین صبا و مامان سیزده روز عید را دق کردند از بی کسی و بی جایی وهمان امیر لولو خرخره یی که حالا چشم ندیدنش را دارند عید من رابرداشت و  برد تبریز و سرئین و ارومیه و دریاچه ی در حال خشک شدن را نشانم داد و بعد هم من را برد کندوان. قشنگ ترین جایی بود که دیده بودم. منی که تا قبل امیر پایم را از تهران بیرون نگذاشته بودم. بعد هم از آنجا برای همه عسل خریدیم و برگشتیم.
توی کندوان زنی را دیدم که توی دکه ی عسل فروشی ایستاده بود و زل زده بود به موهای بورم.از سن و سالش که پرسیدم باورم نمیشد که از من فقط چهار سال بزرگتر است.سن اش را به امیر گفتم و بعد دیدم که زن بیچاره شنید و صورت اش درهم پیچید و رفت توی  فکر. یک هو خیلی شلوغش کردم وهمه ی حس پیری را ریختم توی دل زن دهاتی . از آن روز تا به حال عذاب وجدان حرفی که زدم ولم نمی کند. بعد هم آمدیم تهران و دوباره با امیربحث ام شد. بهانه می گرفت.می گفت من عقده دارم و به آن زن بیچاره ی دهاتی عمدا" آن حرف را زدم . می گفت همیشه وقتی خوشحالم و حالم خوب است ، غیر قابل کنترل و غیر قابل تحمل می شوم.
بعد هم  پیله کرد به صبا .اولین لیوان عرق اش را که می بَرَد بالا و داغی الکل که می دود توی خون ِ شقیقه ها ، پیله می کند به من. به گذشته ام. به پسری که تکه یی از گذشته من است و پاک هم نمی شود. پیله می کند واو را مسخره می کند.
 «بچه سوسول مطرب»می گوید ومی خندد. می خندد. می خندد. اصلان فاصله ی اولین لیوان تا سومین لیوانش  فاصله یی است که باید با حرف های ناموسی و خاله زنک بازی های او پر شود. این بار هم پیله کرده بود به صبا. از کجا و چرایش را نمی دانم .می گفت معلوم نیست سیزده روز عید را با چند نفر خوابیده و دست آخر که گفتم معلوم نیست از توی کله ی تو چی  گذشته که حالابه او  پیله کرده ای یکدفعه دیدم که چیزی کوبیده شد توی صورتم.
صبا همه چیزش برای من شر است. بودنش یک جور. نبودنش یک جور. حتا حرف اش که پیش می آید من کتک می خورم. توی آن وضعیت فقط از صبا متنفر شدم نه امیر.
همین دکتر جلالی که از کودکی با او حرف می زدم به صبا و مامان گفته که  مرحله ی «مرا بزن» وجود من شدید است و من ذاتا" دوست دارم که کتک بخورم. صبا هم که این جمله را شنیده و از آنروز تا به حال دست بردار نیست. پیش هر کسی که می نشیند این «مرا بزن» مرا به او توضیح می دهد و کتک خوردنم را سیر تا پیاز برایش تعریف می کند. حالا یکی برود به آن جلالی احمق بگوید که این بار کجای کتک خوردن من ربط به «مرا بزن» وجودم داشت؟
در همین خانه می مانم و به همه می گویم که چقدر خوشحال و راضی هستم تا صبا بیشتر و بیشتر دق ام را بکند. دعا می کنم. خدا زن های صبور را که  برای زندگیشان تحمل می کنند دوست دارد.هر گهی بودم بعد ازامیر  نگاه کج به کسی نکردم. خودش هم خوب می داند.
وقتی قبل عید با پول پس انداز خودم  برای بلوند کردن موهام به آرایشگاه رفتم شنیدم که یکی از زنها  داشت می گفت که نذری هست که اگر آدم چهل تا سه شنبه به جمکران برود هر نیتی که در دل داشته باشد بی برو برگرد برآورده میشود. می گفت امام زمان زنده است ونذرش رد خور ندارد. میگفت حضانت بچه اش را با همین نذر چهل سه شنبه توانسته بگیرد.
چطورمی شود  چهل تا سه شنبه به جمکران بروم؟ امیر  دیوانه می شود. تازه من که نیتی ندارم جز آنکه امیرفقط کمی مهربانتر باشد و کمتر مشروب بخورد و چشم و چالش هم کمتردور و بر سر و سینه و ران این زنها بچرخد و مامان و صبا باور کنند خوشبختی من را و به خندیدنم پوزخند نزنند.
صبا وقتی رنگ موهایم را دید انگار نه انگار که تغییربه این بزرگی  را در من دیده باشد.
من هم عمدا" گفتم : «امیر شب عیدی پول داد گفت برو آرایشگاه»
پتیاره باز لبخند عاقل اندر سفیه کرد . جوری توی چشم های آدم زل میزند که انگار تا ته دروغ ام را می خواند.
اگر صبا  موهایش را بلوند کرده بود یا هر بلای دیگری سرش می آورد مامان خودش را می کشت از خوشحالی .صبا دختر عاقله ی مامان است و به موقع اش  هم خوب بلد است سر و تن مامان را لیف و صابون بکشد و بگذارد کنار.حالا مدت هاست من را نمی بینند. صبح ها با هم به پیاده روی می روند و عصرها صندوق عقب ماشین را پر می کنند از خرید مرغ و ماهی و سبزی.
هر ده روز یک بار هم سری به من می زنند ، از جلوی در خریدهایم را می دهند دستم و می روند.
امیر بیچاره چه فکری می کرد و چی شد؟
فکر کرد دختر آقای صابری را می گیرد که میلیاردر است و دبدبه کبکبه یی دارد برای خودش و نمی گذارد آب توی دلمان تکان بخورد. خبر نداشت که دیوانگی های صابری هم چیزی شبیه خود اوست. پدرم در تمامی این سالها  هیچ آبی از دستش برای ما نچکیده و نخواهد چکید.
روزها تا عصر در خانه می پلکم وتا شب روزی هفت هشت بار زمین را طی می کشم. میزها را گردگیری می کنم. لباس های امیر را توی کمد آویزان می کنم.
همه چیز خوب پیش می رود تا زمانیکه امیر  تلفنش را بر دارد. هرچند مثل سگ هارجواب ام را می دهد و بدون سلام می گوید :
«بگو»
 اما وقتی همین «بگو» ی بدون سلام را هم نمی شنوم ، دلم  هزار راه می رود و بر می گردد. کسی را هم ندارم که دردم را به او بگویم. جرأت هم ندارم که بیشتر از یک بار بپرسم کجا بودی و چرا نبودی . باید نگاه صورتش کنم.اگر خسته باشد می فهمم.
اگر دروغ بگوید هم می فهمم. اصلان قبل از اینکه بخواهد جایی باشد من فهمیده ام. حتا اگر جمعه باشد و توی خانه دور و برم بپلکد و مرا «تپل »صدا بزند.حتا اگر وقتی دارم برای مزه ی مشروبش  ماست و خیار درست  میکنم مهربان شده باشد و بیاید توی آشپزخانه بنشیند روبه رویم و مهربان نگاهم کند. حتا اگر بهترین بیست و چهارساعت  دنیا را با او گذرانده باشم و تلفن اش روی تاپ آشپزخانه باشد و چراغش روشن و خاموش نشود و او هول نکند، حتا اگر توی پاکت نامه های آن گوشی لعنتی هیچ چیزی پیدا نکنم که خون را مثل بچه کولی ها بدواند توی صورت و سینه ام ، حتا اگر همه ی این خانه برق بزند از تمیزی و همه چیز سر جای خودش باشد، من قبل از اینکه بخواهد اتفاقی بیفتد که دلم شور بزند، دلم شور میزند.
تلفنش را که برنمی دارد و بدون سلام« بگو» نمی گوید بچه کولی می دود توی سینه ام. داغ می شوم.
کف دستهایم عرق می کنند .هر هفت هشت دقیقه یکبار می روم دستشویی. بیرون می آیم و سیگاری روشن می کنم وچند نفس عمیق می کشم. توی آینه که خودم را نگاه می کنم ، که شبیه یک  سینه سرخ شده ام. به خودم دلداری می دهم که مگر دنیا به آخر رسیده ؟ لابد این بار فرصت گفتن  همان «بگو»ی بدون سلام را هم نداشته و واقعان سرش شلوغ بوده.
موهایم را جمع می کنم از دور ام و از بالا سفت می بندمشان و شروع می کنم به آرایش کردن.عطر را خالی می کنم روی سینه ی داغ و گر گرفته ام. یاد زن همسن ام می افتم توی کندوان که زل زده بود به من. یاد آن زن که توی آرایشگاه بود  وابروهاش که مثل دوتا خنجر روبه بیرون بودند و از نذر امام زمان می گفت هم می افتم.
یاد امام زمان می افتم و جمکران. دلم می خواهد همین حالا نامه ام را برایش بنویسم و او بخواند. به نذر چهل سه شنبه فکر می کنم.
لابد دوباره تلفنش را توی ماشینش جا گذاشته. یا شاید هم حوصله نداشته و چون نزدیک خانه است جواب نداده.
زنک می گفت همه ی چیزهایی را که می خواهی روی کاغذ بنویس و شماره بزن.امام زمان همه را برآورده می کند. وقتی چشمم به ساعت روی دیوار  می افتد که عقربه هاش نه ساعت بی حوصله گی امیراست  و نه ساعت پرمشغله گی و نه هیچ ساعت کوفتی  دیگری غیر از ساعت عشوه آمدن یک زن لاغر و مو مشکی برای امیر، می بینم که با یک سیگار دیگر لای انگشتم ، نشسته ام توی دستشویی.
به سرم می زند نذر چهل تا سه شنبه را از همین سه شنبه شروع کنم و من هم بروم و از همانی که توی چاه است حاجتم را بگیرم.
فکر می کنم وقتی امیر از در آمد تو چطور باید به او سلام کنم؟ ساعت آمدنش را حدس می زنم و دلم پیچ می زند.
باید با کسی تلفنی حرف بزنم. پوز خند صبا می آید جلوی چشمم. سکوت مامان .صندوق عقب پر شده ی ماشین صبا از گوشت و سبزی که هر ده روز یک بار مثل صدقه می دهند دستم. قیافه ی پیر و تکیده ی زن بومی کندوان. میهمان های دوره ی مامان. ابروهای خنجری زنک توی آرایشگاه و دست آخر تصویر یک چاه بزرگ که تویش پر است از عریضه و اسکناس های سبز. تصویر یک مرد که شبیه امیر است و لباسی بلند و سفید پوشیده. نامه ی درسا صابری را می خواند و دارد غش غش  می خندد.
صدای چرخیدن کلید امیر را توی در می شنوم .در باز می شود.توی دستش یک کیسه ی سیاه است با یک کیسه پسته ی تازه که با عرق اش خوب گوشت تنش بشود و لپ هاش بیشتر گل بیندازد.
می پرسم :«گوشیت و چرا بر نمی داری؟»
جواب می دهد :« نشنیدم...اینارو بذار تو یخچال»
غش غش خنده ی  مرد توی چاه بلند تر می شود. می بینمش که توی چاه نشسته و نامه ی منِ درسا را می خواند و عرق می خورد با پسته ی تازه.

من سوم :
اسم من را همه می دانند. داستان پرنده شدنم هم دیگر لوث شد از بس که هرجا نشستم ، گفتم و گفتم.
با این حال مثل آن دوتای دیگر خودم را معرفی می کنم.اسم من پرستو است. طایر خرد معروف . چند روز پیش اسمم دلبر بود و در کندوان به دنیا آمدم ازدواج کردم، باکره ماندم و دست آخر امام زمان آمد و نجاتم داد.
 خوبی داستان نوشتن اینجاست که وقتی راوی هستی ، می توانی آخر داستان را هر کجا که خواستی تمام کنی یا حق داری نصفه نیمه رهایش کنی. بدبختی و خوشبختی آدم ها را تعریف کنی و اتفاقات را به هر کجا که می خواهی بکشانی. یا که نه .اصلا اتفاقی را ترتیب ندهی و بگذاری یک زندگی ، یک اتاق یا یک آدم آنقدر گوشه یی بماند تا بگندد و بعد از گندیده شدن طوری فراموش شود که انگار هرگز نبوده است.
منِ سوم ، از بی داستانی سراغ دلبر رفتم. با خودم گفتم یک بار هم از فضای این تهران لعنتی بیرون بزنم و دلبر بشوم. دلبر را نوشتم و خواستم تا آخر امام زمانش را بیاورم و دست دلبر را بگذارم توی دستش و نجاتش دهم.
دلبر را نوشتم اما حقیقت این است که این روزها آن داستانی که می خواهم سراغم را نمی گیرد. خودم بی داستان شدم.
باید با یک شکم که از یک غدای لذیذ سیر شده و اسید معده اش تا زیر خرخره ام موج نمی زند، با لباسی راحت وگشاد که بوی پودر شوینده می دهد ، در خانه یی که مرتب و جارو کشیده شده است و ذهنی خالی یا بهتر است بگویم عاری از هر خاطره ی شاد و غمگینی است ، بنشینم روی تختم و آقای سفید پوش را صدا بزنم.بی درنگ ظاهر می شود و روبه رویم می نشیند .
با پیراهن سفیدی که تمامی داستان های تاریخ را روی ان نوشته اندو هنوز هم برای داستان جا دارد.
حتا داستان دلبر آقا زاده که چند روز پیش نوشته شد از بی داستانی را می شود روی آن پیدا کرد.
تن آقای سفید پوش از جنس کاغذ است. دست هایش جوهری شده اند و پیراهنش پر از کلمه است. او هیچ کلمه یی را سانسور نمی کند. آقای کاغذی زورش از همه ی ارگان های دولتی و غیر دولتی بیشتر است. در تمامی این سالها سکوت کرده و پیراهنش را بی منت به کسانی داده که دغدغه ی نوشتن داشته اند. تمامی آنها که خطی از خود به یادگار گذاشته اند.یا حتا کلمه یی.
برای آقای کاغذی چای می ریزم. و او می گوید چایش را تلخ می خورد. گاهی یک صبح تا عصر و گاهی یک شب تا صبح کنارم می ماند. اگر از او نظرش را بپرسم که مثلا فلان داستان چطور بود؟ نگاهم می کند.
معتقد است که اظهار نظر درباره نوشته ها و کلمات من یا هر قلم به دست دیگری ، کاراو نیست.او فقط یک تن کاغذی است که باید بی دغدغه بنشیند و بگذارد دلبر آقازاده یا هر شخص دیگری به دنیا بیاید.
او فقط خوب گوش می دهد.من هم می نشینم وکف دستهای او داستانم را می نویسم. گاهی هم با هم حرف می زنیم و از خودم می گویم.
کاغذی می گوید :« بنویس»
و من می نویسم. من می نویسم تا از تنهایی نگندم. می نویسم تا فراموش نشوم. می نویسم تا کلمه هایم علامتی باشند برای صفحه ی بیداری من  و با خواب هااشتباه نشوند. من می نویسم تا گم نشوم.
آقای کاغذی تنها رفیق من در این روزهاست. همیشه هست. درست وقتی که باید باشد.نه حالی به حالی میشود و نه بی حوصله . بی توقع و بی آزار می نشیند و دستش را به من می دهد تا بنویسم. وقتی کاغذی «بنویس» می گوید و اولین جرعه از چای تلخ اش را که می خورد ، گفتگو های من ،حتا آن ها که در راست بودنشان شک کردم جایشان را روی تن او پیدا می کنند.

کار ما شروع می شود. این بار کاغذی «بنویس» اش را خطاب به من گفت و خواست تا همین نق زدن های بی سر و ته روزانه را بنویسم.
برای کاغذی که نق می زنم و می گویم چه کسانی روانم را تیره می کنند ، می گوید : «حق داری!»
و مثل همه نیست که بگوید : «...تو خیلی حساسی ...»
وقتی هم که می گویم چه چیزهایی من را مثل یک پرنده ی آزاد راضی می کند ، می گوید :« درستش هم همینه ...!»
و نمی گوید :« فانتزی ات را ازت بگیرند، مردی!»
وقتی که مطمأن میشوم کاغذی من را می فهمد ، تصمیم می گیرم که من سوم خودم باشم!
لازم نیست برای منِ سوم خیال ببافم یا اسمم را تغییر دهم.
از همین اتاقم می نویسم که دوستش ندارم چون دنج نیست و چون دنج نیست اتاق من نمی تواند باشد. از همین صداهای بزرگراه و رد شدن ماشین ها که تمامی ندارد. همیشه کسی هست که پایش روی گاز باشد و در حال رفتن باشد.معلوم نیست چرا این ماشین ها خواب ندارند و این وقت شب چه چیزی است که آنها را توی این بزرگراه میکشاند و میبرد؟
این بار من خود را می نویسم بی اینکه کسی مشتاق این من باشد.
این بار قسمتی از تن کاغذی مال خود خود من است.من قبل از اینکه یک آدم باشم ، یا یک نویسنده ، یا هرچیز دیگری یک زنم. اول جنسیت ام خلق شده و بعد من موجود شدم. تصور می کنم که  تکه یی از روح زن اضافی آمده بود و برای آن یک تکه جسمی خلق شد و از ملغمه ی آن دو بود که این منِ سوم موجود شد.
می توانم بنویسم که روزهایم چطور می گذرند و به شب میرسند؟چطور شب ها را طی می کنم و صبح ها تنم را از روی تختم جدا می کنم؟
خواب ها بخش اعظمی از زندگی من هستند. خواب هایی تکرا شونده که رأس ساعت سه نیمه شب اتفاق می افتد.نه هیچ کلمه یی نه هیچ جمله یی و نه حتا خود کاغذی توان توصیف دقیقه یی از این خواب ها را نداشته اند. توصیف آن چیزی که میبینم و می شنوم و لمس می کنم با این کلمه ها غیرممکن است.کلمه هایی از جنس دیگری لازم است.درست مثل این است که بخواهی یک معمای چینی را به زبان چینی برای یک آذری زبان توضیح بدهی و از او جواب بخواهی.نه.نشدنی است.این خواب های تکراری ، که ساعت رخ دادنشان هم تکراری است و ترسی که همه ی روحم را می بلعد هم تکراری است حالا برای من شبیه فصلی از یک داستان نمادین است که هیچ درکی از نمادهایش ندارم.
وضعیت اسفناکی است که تکرار می شود و تکرار کردنش توسط من هم فقط این اوضاع اسفناک را عادی جلوه خواهد داد.
وقتی در کوچه پس کوچه های تاریک ، گم شده و می دوم ، وقتی پسر بچه ی کوچکی جلوی پایم سبز می شود که مثل تکه یی از روح خودم او را دوست دارم و نمی فهمم از من چه می خواهد، وقتی زیر باران در یک شهر عجیب گم شده و می دوم ،وقتی از روی زمین مثل یک تکه کاغذ که توی طوفان گیر کرده است ، می چرخم و بلند میشوم و دور و دور و دورتر میشوم و آدم ها را از بالا نگاه می کنم که چطور با دهان باز از پایین نگاهم می کنند ، فکر می کنم که هرگز بیدار نخواهم شد
چند وقتی است که مردی به خوابم می آید. تمام تنش پر است از پرهای سیاه. چشمانی بزرگ و سیاه دارد که انگار تویش را سرمه کشیده است.سیاهی آن موها و چشم ها و پرهای تنش شبیه هیچ سیاهیی نیست.او من را می ترساند و من با همه ی ترسی که از او دارم   این« مردپرنده» ی  سیاه را دوست دارم.
بالهایش را باز می کند و من را بغل می کند و این بار اوست که من را از زمین و از آدمها جدا می کند.
اغلب او را می بینم که ایستاده سر کوچه و منتظر من است.دلم از ترس هری پایین میریزد.
وقتی که خوب ترسیدم و غرق این ترس شدم ، تسلیم میشوم.او مرا در آغوش می کشد و پرهای سیاهش تنم را مورمور می کنند.منقارش را لای گردنم فرو می کند و با هم پرواز می کنیم.
حالا که از مردم دور شدیم و آدم ها شبیه نقطه شدند ، فکر می کنم که دوستش دارم.
از آن بالا مامان را می بینم که نشسته در آشپزخانه و برای خودش چای ریخته و صبحانه  می خورد.
مامان از« مردپرنده » نمی ترسد.فقط می پرسد :«...بخاطر این، رفتی و هشت سال گم شدی؟»
می خواهم دهانم را باز کنم و بگویم که من نرفتم.گم هم نشدم.دلم شور می زند از فکر هشت سالی که کنار او نبودم واین سالها را  از دست دادم.
می خوام بگویم  من نرفته ام. اما« مرد پرنده» من را لال کرده است.وقتی نگاهم می کند ، سیاهی چشم هاش مثل قیر می چکد توی دهانم و لال تر میشوم.
مرد پرنده من را از آشپزخانه جدا می کند و می برد.مامان لقمه یی از نان و مربا می گذارد در دهانش ، سرش را بلند می کند و نگاهم می کند.
در آسمان ها که خوب گم شدیم ،مرد پرنده رهایم می کند و من نه مثل تصویری که توی فیلم ها از کابوس دیدن آدمها نشان می دهند روی تختم از جا می پرم ، و نه فریاد می زنم. روی تختم هستم و آرام چشم هایم را باز می کنم.
به ساعت نگاه می کنم و عقربه هایش که ساعت سه را نشان می دهند.دهانم با زبان و دندان ها چفت شده است..بغض دارم از این همه ترسی که توان درکش را هم ندارم. فکر می کنم چقدر خوب بود اگر یک شیرینی ناپلئونی داشتم و می بلعیدم. تا باور کنم که بیدارم.
مامان را نگاه می کنم که غرق خواب است و خر پفی زنانه هم سر داده. به آغوش پر از پَر مرد پرنده فکر می کنم و جای پرها را روی پوستم هنوز احساس می کنم.
فکر می کنم فردا صبح که آفتاب بزند همه چیز سر جای خودش خواهد بود . فکر می کنم جایی که چند دقیقه ی پیش از آنجا آمدم قطعا" وجود دارد. جایی شبیه جهنمی سوت و کور وبدون آتش که کافران را در خواهد نوردید. 
وقتی خدای قهار هم نمی تواند من را از شر این مرد پرنده ی دهشتناک برهاند،وقتی بعد از بیداری هم جای منقارش را روی پوستم می فهمم ، وقتی هرشب در همین ساعت ، چیزی هست که روح مرا از روی این تخت لعنتی جدا می کند و به ناکجا آبادی می برد که ملموس تر از همین اتاق لعنتی است ، تو کجا هستی؟ خواب ها را که می بینم و عذابٌ علیم را که می فهمم ، کافر تر می شوم.
آقای کاغذی ، این است حکایت شب های من.همان بهتر که من داستان دلبر آقازاده را بنویسم که سرش را می گذارد روی
متکای دست دوز ننه اش و خواب تهران می بیند.و خواب جمکران را می بیند. داستان درسا را بنویسم که همه زندگی اش مردی است که او را دور می زند. و نه داستان خودم را.
شب ها که طی می شوند و چند ساعتی از داستان پرنده ی سیاه که می گذرد ، آفتاب هم روی شهر می تابد واوضاع و احوال من بهتر می شود.دلقک بازی ها شروع می شومند.تلفن ها و حال و احوال پرسی ها در فضای حقیقی و مجازی.
دوباره تنها دلخوشی ام می شود تن تو .برای آن نقشه می کشم. داستان ها را در خیالم جا به جا می کنم یا از نو می نویسم.
اول کلمه ها را روی تن تو می نویسم و بعد تایپ شده اش می کنم و یک نفس راحت می کشم.اگر راضی باشم ،تا چند روزی حال و احوالم خوش می شود .شاید مرد پرنده هم سراغم را نگیرد و فکر دیگری برای منقارش بکند.
آقای کاغذی من هیچ داستانی ندارم جز روزمرگی که من را به این حال و روز انداخته.من چه داستانی می توانم داشته باشم وقتی نه در جرگه ی روشن فکر های آرتیست و فرهیخته جایی دارم نه در دسته ی موبلوند هاییی شبیه درسا.

 من منم.منی سوم که شبیه هیچ کس نیست. گیر افتاده وسط شهری که قدم به قدم حجله ی اخلاق جوان مرگ شده را می بینی که  نه در سانحه ی رانندگی کشته شده و نه بر اثر سرطان.. کاغذی ، عمر تو اندازه ی عمر زمین است.می دانم که اجداد من تاریخ را روی تن تو می نوشتند.تن تو تمام تاریخ را روی خود نگه داشته است.
تو می گویی آخر داستان شهر من ختم به خیر می شود؟
فکر می کنم که میشد اوضاع فقط کمی بهتر میشد ،نمیشد؟
میشد زندگی را زندگی کرد ، بی اینکه مدام بندی تو را وصله نزند به سیاست. به ملا جماعت که دیگر عبایش رنگی برای ملت ندارد. به امام زمان که در چاه نشسته و عریضه می خواند و قصد بیرون آمدن از چاه را هم ندارد.
می شد زندگی را زندگی کرد و داستان عاشقانه نوشت، در حمام با تن کفی آواز خواند ، سرخوش بود ، نسخه نپیچید و حکم صادر نکرد.
میشد من بنشینم توی اتاقم و داستانی بنویسم که خوشحال ترین داستان سال شود. ویا امید داشت که روزی  قبل از اینکه یک عمه ی چاق سرد و گرم دهر چشیده شوم، قبل از اینکه وزرات ارشاد تکه پاره اش کند، مجموعه داستانی از من چاپ شود . عصر یک روز بهاری ، زنی جوان و باردار ،با موهای مشکی و دست به کمر توی شهر کتاب پیدایش میشود ، کتاب ها را نگاه می کند، چشمش به اسم کتاب من می افتد، از طرح روی جلد خوشش می آید و کتاب من را برمی دارد و با چند جلد کتاب دیگر که توش کتاب آشپزی هم پیدا میشود، می رود دم صندوق و کتاب ها را حساب می کند.
می رسد خانه و پاهای ورم کرده اش را روی میز می گذارد و اولین داستانی را که دوست دارد می خواند.
به آخر داستان که می رسد ، نیم لبخندی میزند ، دستش را می گذارد لای کتاب و به روی جلد نگاه می کند. به طایر خرد معروف. و بعد سراغ داستان دیگری را می گیرد. میشد لا اقل اینقدر نگون بخت نباشیم وبامنگی و بی خبری در خیابان راه برویم و به خاطر بی حجابی چک و لگد نخوریم.
میشد خون از توی بینی ها فواره نزند و چند کوچه بالاتر با گلوی خونی و خرخر کنان روی زمین جان ندهیم.
میشد داستان من آنقدر ساده باشد تا فضای مجازی ام فیلتر نشود
میشد این حجله هایی که برای اخلاق به پا کردند را برداریم و جای آن نارونی بکاریم یا گیاهی سبز کنیم.
اگر شاه اسماعیل امام زمان را نمی انداخت توی چاه ، اگر پدر مارهایمان می دانستند که آخر داستان مرگ بر شاه گفتنشان، به اینجا می رسد وکفایت کردن به گفتن جمله ی : خود کرده را تدبیر نیست ،اگر تو جایی می توانستی کاری کنی ،میشد.
همه ی این ها میشد، کاغذی.
اصلان همه ی اینها میشد ، اگر آن مردک دگم در اداره ثبت احوال اجازه میداد نامم چیز دیگری باشد و همه ی دربه دری و بی قراری این پرنده مثل خلخالی ابدی به پایم وصل نشود.
من خوابم گرفته است. هیچ داستانی ندارم برای تن تو. تو هم همینجا بمان و بنشین بالای سرم.مواظب باش تا مرد پرنده سراغم را نگیرد.
من خوابم گرفته است.شب را اینجا بمان. ..


شهریور 1390