دمغی مثل کلاف نخ بی سر و ته دورت تنیده شده . عصر یک روز ساده ، که خالی از هر صدا و داستان بودی، زیر پتو می خزی تا بخوابی. تا شاید در خواب داستانی سراغت را بگیرد و مثل مار دور خودت نپیچی. بی داستان از خواب بیدار میشوی . خورشید رفته. از رفتنش دل پیچه نمی گیری .می دانی که می آید.
روی تختت می نشینی و در جعبه ی سفیدت را باز می کنی. اثر انگشتت را می شناسانی و زل میزنی به صفحه ی روشن روبه رو. به جمله یی که دوست داری یک «عزیزم» بچسبانی اولش و بعد بخوانی اش.
Barat email kardam diruz!
دمغی ات بیشتر می شود. گیره ی کاغذ بالای عکس ها را باز می کنی و روی صفحه ی روشن می گذاری. موهایت قرمز اند و رنگ پوستت از آفتاب داغ تابستان می گوید. تابستان بود. سرت را به شانه اش تکیه داده بودی. حالا که چشم هایت باز شده اند می بینی که مثل یک وصله ی بی ربط به او چسبیده بودی. با یک گیره ی کاغذ خودت را به گوشه یی از او چسبانده یی و گوشه ی دیگرت معلق در هوا مانده بود.
بوی تنش می زند زیر دماغ ات. نباید احساساتی بشوی. فقط اجازه داری که یاد همه ی آن روزها و شب ها و بو ها بیفتی. فهمیده یی که این مور مور شدن ها و باز شدن های نیشت تا بناگوش همه ی داشته ها و نداشته هایت را داده به باد!
همه را فراری داده و دست آخر تنها چیزی که برایت مانده یک جمله بوده:«تو گلی!»
گل شدی و تنها.عکس ها را دوباره نگاه می کنی. پشت سرت مجسمه ی فلزی ژازه با نیزه اش ایستاده.صدای خنده می شنوی.
«مامان پنجره هارو باز کن بوی ژازه بره بیرون!»
هردو می خندیم و من دوباره گل خوشبو می شوم.
آن روزها ژازه برای مردم هنرمندی بود بزرگ ووضعیت سلامتی اش دغدغه یی بزرگ تر برای طرفداران خورشید خانم هایش. وبرای آنها عمو ژازه یی که کنگر می خورد و لنگر می انداخت و همه خانه را از تابلو ها و مجسمه ها و بوهایش پر می کرد.
آن روزها که او برای همه ی زنهای زندگی اش مضحکه یی گذرا بود .ملیجکی در دربار ذهنشان که می آمد و می خنداند و میخندید و می رفت. و برای تو بیغوله یی بی سر و ته شده بود که نه راه پس برایت گذاشته بود و نه راه پیش. بیغوله یی تاریک . پر از زنگ. پر از رنگ .پر از ننگ. بیغوله یی با مجسمه های فلزی و تابلو های خورشید خانم.
بیغوله یی در طبقه ی پنجم یک ساختمان، در کوچه یی پله دار و پیچ در پیچ .کوچه یی بن بست با یک پیانو فروشی در نبش آن.
ژازه مرد .تو اندر خم یک بیغوله پرسه می زنی و عکس ها را نگاه می کنی و دمغ تر میشوی.
این روزها که تازه فهمیده یی ،احساسی بودنت چقدر مشمئز کننده بوده و تو بی خبر بودی، بلاتکلیف تر هم شده یی. مجسمه ی ژازه که احساسی شدن ندارد .باید همه ی مو های تنت را که مور مور می شوند از ته بتراشی . باید پیازشان را بسوزانی . باید همه ی تنت را داغ کنی. این روزها بهتر است فاحشه باشی اما تنت مور مور نشود. باید همه ی تنت را با قلم سیاه کنی و به همه ی زبان هایی که می شناسیشان این جمله راتکرار کنی. تمام شد...تمام شد... تمام شد...
باید شکل این جمله را از کتاب زبان پهلوی بیرون بکشی و روی تنت داغ کنی.
باید عق بزنی و بالا بیاوری. تکه های خودت را بالا بیاوری. تکه های گندیده. تکه های پرتقال ته لیوان توی عکس را .مجسمه ی ژازه را. بوی تنش را. خنده های مضحک ات را بالابیاوری. عکس ها را بالا بیاوری. صدای زنگ دارش را بالا بیاوری. تنت را بالا بیاوری.همه ی اجزای خصوصی تنت را.دست هایت را بالا بیاوری. سال هاست که بالا می آوری و دوباره می بلعی شان. این بار ازبلعیدن خبری نیست.
هربار بعد از بلعیدن دمغ تر می شوی. بلاهت توی چشمهایت وق می زنند و کور تر می شوی. سبک می شوی.هم وزن یک کاغذ آچهار که با هر گیره ی کاغذی به هر تکه ی بی ربطی چسبانیده می شود.
گیره کاغذ هایی از جنس «هیچ»، و تکه هایی از جنس «هیچ تر».
خودت را وصله می زنی و دست آخر دمغی مزمن، سهم تو می شود ازهمه این روزها.
بیا تمامش کنیم.بیا برای آخرین بار عق زدن را امتحان کنیم.
من انگشت می زنم. تو بالا می آوری.
تو بالا می آوری و من مواظبم تا دوباره نبلعیمشان.
این آخرین بار است. بیا تمامش کنیم...