۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه

لنگری

گفتم : مگه تا چهار راه پاسداران نمی رین؟
گفت : نوبنیاد آخرشه!
گفتم : من که از شما سوال کردم آقا!
گفت : دهن من و وا نکن!
گفتم : یعنی چی؟ نگه دارین من پیاده می شم!!
پاشو کوبید رو ترمز و گفت : هِرّرررری!!!
گفتم شماره پلاک ات و که برداشتم دادم به پلیس رفتارت و یاد می گیری!یک شهروند سوئیسی که تو نوبنیادِ 
گفت : هر گهی دلت می خواد بخور!!!!
پیاده شدم. شماره ی پلاک و زدم تو گوشیم. ماشین و نگه داشته بود. فکر کردم الانه که دنده عقب بگیره و له ام کنه! بعدم می افتم درست زیر عکس شهید لنگری.
!!! خیابون و دو زد و از اونطرف داد زد : .... تو گلوت
عضو عزیزی از بدنش و حواله ی من کرده بود. عزیز چون دیه اش برابر با کلِّ «من» بود.
پاش و گذاشت روگاز و رفت. چشمم افتاد به شیشه ی پشت ماشین.
روش بزرگ نوشته شده بود: «یا ابوالفضل العباس» 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

نشخوار

دمغی مثل کلاف نخ بی سر و ته دورت تنیده شده . عصر یک روز ساده ، که خالی از هر صدا و داستان بودی، زیر پتو می خزی تا بخوابی. تا شاید در خواب داستانی سراغت را بگیرد و مثل مار دور خودت نپیچی. بی داستان از خواب بیدار میشوی . خورشید رفته. از رفتنش دل پیچه نمی گیری .می دانی که می آید.
روی تختت می نشینی و در جعبه ی سفیدت را باز می کنی. اثر انگشتت را می شناسانی و زل میزنی به صفحه ی روشن  روبه رو. به جمله یی که دوست داری یک «عزیزم» بچسبانی اولش و بعد بخوانی اش.
Barat  email kardam diruz!
دمغی ات بیشتر می شود. گیره ی کاغذ بالای عکس ها را باز می کنی و روی صفحه ی روشن می گذاری. موهایت قرمز اند و رنگ پوستت از آفتاب داغ تابستان می گوید. تابستان بود. سرت را به شانه اش تکیه داده بودی. حالا که چشم هایت باز شده اند  می بینی که مثل یک وصله ی بی ربط به او چسبیده بودی. با یک گیره ی کاغذ خودت را به گوشه یی از او چسبانده یی و گوشه ی دیگرت معلق در هوا مانده بود.
بوی تنش می زند زیر دماغ ات. نباید احساساتی بشوی. فقط اجازه داری که یاد همه ی آن روزها و شب ها و بو ها بیفتی. فهمیده یی که این مور مور شدن ها و باز شدن های نیشت تا بناگوش همه ی داشته ها و نداشته هایت را داده به باد!
همه  را فراری داده و دست آخر تنها چیزی که برایت مانده یک جمله بوده:«تو گلی!»
گل شدی و تنها.عکس ها را دوباره نگاه می کنی. پشت سرت مجسمه ی فلزی ژازه  با نیزه اش ایستاده.صدای خنده می شنوی.
«مامان پنجره هارو باز کن بوی ژازه بره بیرون!»
هردو می خندیم و من دوباره گل خوشبو می شوم.
آن روزها ژازه برای مردم هنرمندی بود  بزرگ ووضعیت سلامتی اش دغدغه یی بزرگ تر برای طرفداران خورشید خانم هایش. وبرای آنها عمو ژازه یی که کنگر می خورد و لنگر می انداخت و همه خانه را از تابلو ها و مجسمه ها و بوهایش پر می کرد.
آن روزها که  او برای همه ی زنهای زندگی اش مضحکه یی گذرا بود .ملیجکی در دربار ذهنشان که می آمد و می خنداند و میخندید و می رفت. و برای تو بیغوله یی بی سر و ته شده بود که نه راه پس برایت گذاشته بود و نه راه پیش. بیغوله یی تاریک . پر از زنگ. پر از رنگ .پر از ننگ. بیغوله یی با مجسمه های فلزی و تابلو های خورشید خانم.

بیغوله یی در طبقه ی پنجم  یک ساختمان، در کوچه یی پله دار و پیچ در پیچ .کوچه یی بن بست با یک پیانو فروشی در نبش آن.
ژازه مرد .تو اندر خم یک بیغوله پرسه می زنی و عکس ها را نگاه می کنی و دمغ تر میشوی.
این روزها که تازه فهمیده یی ،احساسی بودنت چقدر مشمئز کننده بوده و تو بی خبر بودی، بلاتکلیف تر هم شده یی. مجسمه ی ژازه که احساسی شدن ندارد .باید همه ی مو های تنت را که مور مور می شوند از ته بتراشی . باید پیازشان را بسوزانی . باید همه ی تنت را داغ کنی. این روزها بهتر است فاحشه باشی اما تنت مور مور نشود. باید همه ی تنت را با قلم سیاه کنی و به همه ی زبان هایی که می شناسیشان این جمله راتکرار کنی. تمام شد...تمام شد... تمام شد...
باید شکل این جمله را از کتاب زبان پهلوی بیرون بکشی و روی تنت داغ کنی.
باید عق بزنی و بالا بیاوری. تکه های خودت را بالا بیاوری. تکه های گندیده. تکه های پرتقال ته لیوان توی عکس را .مجسمه ی ژازه را. بوی تنش را. خنده های مضحک ات را بالابیاوری. عکس ها را بالا بیاوری. صدای زنگ دارش را بالا بیاوری. تنت را بالا بیاوری.همه ی اجزای خصوصی تنت را.دست هایت را بالا  بیاوری. سال هاست که بالا می آوری و دوباره می بلعی شان. این بار ازبلعیدن خبری نیست.
هربار بعد از بلعیدن دمغ تر می شوی. بلاهت توی چشمهایت وق می زنند و کور تر می شوی. سبک می شوی.هم وزن یک کاغذ  آچهار که با هر گیره ی کاغذی به هر تکه ی بی ربطی چسبانیده می شود.
گیره کاغذ هایی از جنس «هیچ»، و تکه هایی از جنس «هیچ تر».
خودت را وصله می زنی و دست آخر دمغی مزمن، سهم تو می شود ازهمه این روزها.
بیا تمامش کنیم.بیا برای آخرین بار عق زدن را امتحان کنیم.
من انگشت می زنم. تو بالا می آوری.
تو بالا می آوری و من مواظبم تا دوباره نبلعیمشان.
این آخرین بار است. بیا تمامش کنیم...





۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

بختک

پشه ایی از بغل گوشم رد میشود. پشه یی دیگر همان راه پشه ی قبل را برمی گردد و وسط راه، جایی روی پوستم بین انگشتان دست راست، مینشیند.
همان جایی را نیش میزند که پشه ی قبلی جا گذاشته بود. بین انگشت کوچک دستم و انگشت کناری اش، می نشیند و یک دل سیر مینوشد. مثل روزهای آفتابی که با «او» شروع میشد و از ظهر تا غروب، با هم، یک دل سیر مینوشیدیم و تلو تلو میخوردیم و میخندیدیم.
اما حالا نباید بترسم. باید مثل هربار، قبول کنم که از حرکت دادن کوچک ترین انگشتم هم عاجز و نا توانم. حتی اگر پشه یی رویش بنشیند. حتی اگر بزرگترین عقرب ها از سر و رویم بالا بروند، باز هم نمیتوانم. وقتی نمیشود تکان خورد، نمیشود. این یاروی سیاه پوش که با کسی تعارف ندارد. آن هم با من که بیشتر از همه سراغم می آید.
-«نفس بکش، مثل همیشه. دفعه ی قبل هم همین نفسها نجاتت داد. نترس. فقط نفس بکش. وقتی میترسی بدتر هم میشه اوضاعِ این بخت و بالینی که بهت روی آورده...»
بوی توتون می آید. باید تا چند ساعت دیگر بیدار بشوم.
-«چرا انقدر عجله میکنی برای بیدار شدن؟ بخواب. انقدر تقلّا نکن. هوا هنوز تاریکه تاریکه.»
کسی از پشت بغلم کرده. بوی توتون میزند زیر دماغم. درِگوشم، صدایش زنگ میزند و دلم هرّی پایین می ریزد. اما نه از ترس. این صدا را خوب میشناسم.
دستهایش را می اندازد دور کمرم: «...هوووم. کوچولوی من. تو هم بغلم کن. من برگشتم...»
لعنتی. «او» که رفته بود دورترین نقطه دنیا. کنار کانگروها. خوشحال و راضی. او که حتی خداحافظی نکرده بود وقتی با آن چمدان بزرگ، اینجا را، من را، اتاقش را و بوی توتون را برای همیشه ترک کرد و رفت. چقدر دلم می خواهد با همه ی زورِ نداشته ام، پرت اش کنم به همان جایی که بود.
خوب می شد اگر می توانستم با همین دست های کرخت چیزی بکوبانم توی صورتش. توی همان چشم ها که همیشه برق میزد. حالا آمده اینجا کنار من که مثل یک تکه گوشت افتاده ام روی تخت، که چی؟
«...غر نزن کوچولو. من که برای همیشه نرفته بودم. حالا اینجام کنار تو... برگشتم که با خودم ببرمت.»
صدایش آرام تر می شود. «... با من میای؟»
هنوز هم برق میزنند این چشم ها وقتی دروغ می گویند.
هنوز هم این نفس های گرم پوستم را می سوزانند.
هنوز هم مهربان است. مثل آن روزهای آفتابی که برای دیدنم ذوق داشت. و به هر سازی که کوک می کردم میرقصید ومی گفت: «کوچولو تو یه فرشته ایی...»
بوی توتون می آید.
بیدار شدم. روی تخت دو نفره ی «او» که خودش به آن میگفت «کشتی» چمباتمه زدم. ته گلویم میسوزد. چرایش نباید لو برود. نباید بفهمد که من هم فریاد زدم. که الله اکبر گفتم. که وقتی سربازهای گم نام هر جنبنده و نجنبنده ایی را له می کردند، من هم مثل سگ دویدم و ترسیدم. که زبانم مثل زبان میّت خشک شده بود وخوب فهمیده بودم چرا مردم برای همان شاهی رحمت فرستاده بودند که سربازهای اوهم، زمانی زبان خودشان را همینطوری کرده بودند زبان میّت. نه نباید می فهمید.
از بیرون صدای الله اکبر می آید. «او» نشسته روی تخت و پاهایش را دراز کرده. روی پاهایش کیسه ی توتون را گذاشته. دارد سیگار می پیچد. از همان ها که پیچیدنش را به من هم یاد می داد و من یاد نمیگرفتم. سیگارهایی که او می پیچید شکل دیگری میشد. توتونش نه آنقدر زیا میشد که پُک زدن را سخت کند و نه آنقدر کم بود که لاغر و بی قواره شود. درست بود و اندازه. یک شکل و خوش قواره.
از میان صداهای الله اکبر، صدای مردی رسا تر است.
پوزخند می زند: «بازم شروع کردن»
لبه ی کاغذ سیگار را با زبانش می خیساند و توی سیگار پیچ می گذارد. با دو شستش لوله سیگار را میچرخاند سمت خودش. سیگار صاف و صوف و منظم، درست میشود.
بوی توتون می آید.
هنوز خواب هستم. ایمان داشتن اینجا به هیچ کار نمی آید. از چه کسی میتوان کمک خواست توی این برزخ بی سر و ته؟ اینجا همه ی انبیا و معصومین را هم که به صف بکشی هیچ کس به دادت نمی رسد.
من بیدارم. بوی توتون را می شنوم. و همه چیزها را درست مثل بیداری ام به یاد می آورم. قفسه ی سینه ام سنگین شده. چرا انقدر سفت بغلم کرده این دیوانه؟
حالا، اینجا، هیچ آرزویی جز بیدار شدن ندارم.
دیروز مردی در شبکه چهار داشت درباره ی همین یاروی سیاه پوش حرف میزد. میگفت: «...حالتی اتفاق می افتد که شخص خود را بین حالت خواب و بیداری میبیند، شخص در این حالت دچار توهم میشود...»
مرد دکتر بود. می گفت حالتی اتّفاق می افتد که بدن خواب است و مغز بیدار؟ یا مغز خواب است و بدن بیدار؟ یادم نمی آید. اصلاً داشت چرت و پرت می گفت.
کجای این چیزها که من دارم میبینم و می شنوم توهم است؟ بوی توتونِ زیر دماغم توهم است یا این دستهای «او» که دور کمرم حلقه زده؟ همه چیز عین حقیقت است. شاید خود مردک و شبکه چهار توهم من باشند ولی این دست ها نه.
«.. در اصطلاح، قدیمی ها به آن بختک می گفتند...»
بختک. چه اسمی. حالا این کاف چسبیده به بخت، کافِ تصغیر است یا تحقیر؟
کافِ تحبیب که نیست قطعاً....
«نفس بکش... باید بیدار شی... نفس بکش...»
حالا صورتش را هم میبینم. موهای بالای پیشانی اش ریخته.
«او» من را ندید اما من او را دیدم که چطور زشت شد و موهایش ریخت جلوی پایم.
اما حالا انگار بیشتر هم ریختند این موها. این شکلی نبود. اصلا این موجود دراز که موهایش انقدر ریخته، خود «او»ست؟
خودش است. چه کسی جز او مرا «کوچولوی من» صدا میزد؟
فقط صدای او بود که وقتی می گفت «کوچولو» و به گوشم میرسید، می پیچید و تنم میشد از همان  کاسه برنجی ها که مرتاض های هندی را با آن بیدار میکنند. چوبی را دور کاسه میچرخانند و بعد صدایی بلند میشود که نه صداست نه زنگ و نه سکوت. فقط چیزی هست. صدا آرام میپیچد و مرتاض هندی بعد از ماه ها بیدار میشود. وقتی می گفت «کوچولو» تنم میشد کاسه ی برنجی و کوچولوی توی تنم زنگ میزد، زنگ می زد، زنگ می زد و من کوچکتر و کوچکتر و کوچکتر می شدم.
بلاخره بیدار شدم. روی تختم نشستم. سیگار روی دسته ی مبل روبه رویی است. جعبه اش را بر میدارم. اول و آخرِ همه ی سیگارها فیلتر است و وسط اش پر از توتون. صدای زنی می آید. صدای همان زنی است که وقتی در تاکسی های زرد رنگ خطی چفت نمیشود می گوید: « درب خودرو باز است.»
در جعبه را که باز می کنم زن می گوید: « خودتان قضاوت کنید    زندگی ...    مرگ ...    زندگی ...    مرگ ...    زندگی»
در جعبه را که می بندم صدایش خفه می شود.
دوباره که در را باز می کنم می گوید: «مرگ»
سیگار را پرت میکنم. پس هنوز بیدار نشدم.
دوباره روی تختم هستم. نفس میکشم. مامان بیدار شده. عینکش را زده، خم شده توی صورتم و از جلو خوب نگاهم میکند. مثل همه ی وقت هایی که به یک قواره پارچه ی مرغوب توجه می کند. اگر شبیه یک ترمه ی اصیل و قدیمی میشدم، بی گمان دستی به سر و رویم می کشید و من بیدار میشدم.
زیر لب می گوید: «چرا نفس نمی کشه؟»
«مرده بچه ام؟»
صدای باز و بسته شدن در کمد می آید. مامان دنبال لباس سیاه می گردد برای مراسم ختم من. روبه روی آینه ایستاده. چند تکه لباس روی دوشش، یکی یکی امتحان میکند.
«این که یقه اش خیلی بازه...»
«...این یکی هم که کهنه شده. به بوری میزنه...»
بوی توتون می آید. «او» صدایم میکند: «...کوچولوی من...»
صدا توی کاسه برنجی می پیچد. نفس می کشم. یک بار، دو بار، سه بار. بار چهارم همه ی سنگینی این چند ساعت مثل خونی که توی سرنگ بکشند، از توی تنم بیرون می آید.
عقربه ی کوچک روی پنج ایستاده.
از روی میزم جعبه سیگار را بر می دارم. وقتی سیگارها فقط یک طرفشان فیلتر دارد، یعنی بیدارم.
سیگاررا روشن می کنم و اولین پک را میزنم. روی جعبه نوشته:
خودتان قضاوت کنید.
زندگی      مرگ

خیال بازی


حوصله ی گردگیری ندارم. حوصله ی جمع و جور کردن اتاق را هم ندارم. هوس بازی کرده ام.
«خیال» بازی. من خیال می کنم، تو پیدایت می شود. قوانین بازی را من تعیین می کنم. تو این بازی را خوب بلدی. بازی شروع می شود. من، جلوی آینه می ایستم و تو از پشت بغلم می کنی. گردنم را بو می کشی و میروی روی مبل بزرگ جلوی تلویزیون ولو می شوی. پاهایت را دراز می کنی و روی میز می گذاری. من انار ها را از توی پوست سفیدشان جدا می کنم و توی ظرف لعابی می ریزم.
تو می گویی: «گلاب هم بریز!»
بدون «لطفان» می گویی. خواهش نمی کنی. دستور هم نمی دهی. فقط می گویی. بوی گلاب مستم می کند. انارها را در کاسه می ریزم. تو، کانالهای تلویزیون را دقیقه یی یک بار عوض می کنی. من غر میزنم. تو می خندی. دلم ضعف میرود برای این خنده ها. برای این بازی. رو به تو که بر می گردم، تو رفته یی. سالهاست که رفته یی.
دوباره می چینمت. باید باور کنم که این یک بازی است. قول بدهم که فقط داریم بازی می کنیم. دلم ضعف میرود برای این خنده ها. برای این بازی. رو به تو که برمی گردم، تو رفته یی. سالهاست که رفته یی.
در آشپزخانه هستی. یک روزنامه می دهم دستت. مثل همه ی مردهای دنیا می خوانی و تأسف می خوری و غر می زنی. تأسف خوردنت که تمام می شود، بی آنکه توی چشم های هم نگاه کنیم، روبوسی می کنیم. کلید ها را بر میداری و می روی. هر دو امتیاز می گیریم.
از قوانین این بازی این است که تو باید قد بلند باشی. تا من وقتی کفش هایت را در جا کفشی جا می دهم، غر بزنم از بی جایی و امتیاز بگیرم. پیراهن های مردانه ات را با دقت اتو می کنم و توی کمد آویزانشان می کنم. همه ی سلیقه ی زنانه ام را روی سر و کولت میریزم و خفه ات می کنم. این کار امتیاز کمی دارد!
من هم باید زیبا باشم. پوشیدن شلوار ممنوع است. باید زیبا بود و زن. با پیراهنی گلدار و نخی. در این بازی تنها باید به حضور مردت قناعت کنی و به برنده شدنت نزدیک شوی!
باید از درد عادت ماهیانه به خود بپیچم. دست و پاهایم یخ کند و تا آخرین روزی که زن هستم با این عادت غریبه باشم و به آن عادت نکنم.
باید هر ماه هفت روزم را بگذارم برای این درد. برای زن بودنم و تاوانش را پس بدهم. نباید سراغ بروفن های صورتی بروم. باید به یاد مادرهای اجدادی ام که وقتی درد می کشیدند، دستشان به هیچ جا بند نبود، من هم دستم به هیچ جا بند نباشد جز تو. جز به مردَم.
باید در همان هفت روز مرتب تر از همیشه باشم. غر نزنم و هیچ چیزی نخواهم. در همین هفت روز بهترین غذاهایی که پختنشان را خوب بلدم بپزم.
نوشتن را از یاد ببرم. همه کتاب هایی را که خوانده ام از یاد ببرم. تک تک آن کتاب های قطور و به درد نخور و به درد بخور را. یادم برود که چه داستان هایی خوانده ام. که گه گاه من هم می نویسم.
شکل کتابخانه ی بزرگ ِ چوبی ام را فراموش کنم و به جای آن یک دیگ بزرگ بگذارم روی گاز که دارد می جوشد. بوی کاغذ نو را از ذهنم بیرون کنم و به جای آن خانه را پر کنم از بوی مربای به.
که ثابت کنم من زن بودنم را بیشتر از نویسنده بودن دوست دارم. که ثابت کنم اگر داستان نوشتن بلدم، مربای به پختن هم بلدم. و هیچ سنخیتی با قشر فرهیخته ی فمنیست ندارم. باید ثابت کنم و امتیاز بگیرم.
باید توی خانه یی که برق می زند از تمیزی، برای تو صبر کنم. و غروب سیگاری روشن کنم، پاهایم را بگذارم روی میز درست سر جای پاهای تو.
روزنامه ایی ورق بزنم، سودوکویی را نصفه نیمه رها کنم و تا دستی به دلم چنگ می زند، صدای دسته کلیدت را بشنوم و مثل یک گربه ی پشمالوی ایرانی، چاق باشم و بی خبر و راضی!
زن بودنم را تمام می کنم. امتیازها را جمع می بندم. باز هم برنده شدم. هربار من برنده می شوم. برنده می شوم و بازی تمام می شود. هیچ مردی خیال ندارد برنده ی این بازی باشد و مرد بودنش را ثابت کند.
از بوی مربای به خبری نیست. زیر دلم تیر می کشد. بروفن صورتی را روی زبانم می گذارم. بازی تمام شده. گور پدر مادرهای اجدادی ام.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

روزی که پرنده شدم

شکل و شمایلش را بارها تصور کردم. حدس می زنم که مثل اغلب عمامه به سرها جای مهری روی پیشانی داشته و گره کوری وسط ابروها. احتمالان چاق بوده، با شکمی قناس و تیز، روبه جلو. هوا سرد بوده. پس باید عبایی تیره پوشیده باشد. شاید پشت میزی چوبی نشسته بوده وقتی که بابا، با سبیل های سیاه و کلفت روبه رویش پیدا شده. عمامه به سر بعد از جواب سلام واجب و قدم نو رسیده مبارک اسم انتخاب شده ی من را پرسیده و بابا گفته: «کاملیا!»


گره کور وسط ابروهای آخوند کورتر شده. روبه بابا کرده و گفته که: این یک اسم مستهجن خارجی است. بابا گفته بوده که این اسم یک گل است. و عمامه به سر چشمش که به سبیل های بابا افتاده بود گفته بود که اگر خیلی به گل و گیاه علاقه دارد اسمش را بگذارد «ریحانه». حدس می زنم  اینجا بوده که بابا عصبانی شده. اما هیچ حدسی ندارم که چرا در آن لحظه، وسط اداره ی ثبت احوال و گیر و دار تصور داشتن دختری به نام ریحانه، روبه روی مردی که میتواند گل مستهجنی را تصور کند که لابد به گرده ی هیچ گیاه نری دست رد نمی زند این پرنده ی کوچک از کجا پیدا شد و وسط برگه ی شناسنامه ام نشست. اسم من شد «پرستو».


طایر خرد معروف که به نقل از دهخدا اغلب، زیر سقف خانه ها  و مساجد لانه می گزیند. پرستو سیگار نمی کشد. پرستو اگر زیر سقف خانه ایی لانه کند آن خانه روی سرش خراب نمی شود. پرستو بی قرار نیست. فقط مهاجرت می کند.


وقتی که بابا به خانه رسید پرنده ایی وسط برگ های شناسنامه ام خوابیده بود. هوا برفی بود و صدام داشت روی شهر بمب می ریخت.

مادام

در یکی از روزهای اردیبهشت بود که مادرم جلوی مادام نشسته بود. مادام فنجان قهوه را در دستش چرخانده بود و گفته بود :«حامله یی!»


مادرم خندیده بود. مثل همه ی زنها، به فال اعتقاد نداشت اما مثل اغلب زنها بابت همین زن بودنش بود که نشسته بود و به حرف های فالگیر تا آخر گوش داده بود. گوش داده بود و خندیده بود و چند روز بعد به فکر کشتن من افتاده بود.


من ناخواسته بودم. در کودکی، فکر می کردم فرق من با برادرم که خواسته به دنیا آمده کجای کار است؟ فکر می کردم اغلب، خواسته ها پسر به دنیا می آیند و ناخواسته ها دختر. فکر می کردم آنها که ناخواسته اند حتمان جایی مرتکب اشتباهی شده اند. همیشه وقتی مادرم در جمع های کوچک زنانه به من نگاه می کرد و به زبان آذری می گفت که من را نمی خواسته اند، بابت چیزی خجالت می کشیدم. دلم شور می زد. و مدام به این فکر می کردم که این «من ناخواسته» روزی مثل همه ی چیزهای ناخواسته ی دیگر ترک می شود.


من ترک نشدم. سالها گذشت و حالا فکر می کنم اگر بیست و چند سال پیش در یکی از شب های خنک بهار، مادر و پدرم مثل پیچک به هم نمی پیچیدند و من ناخواسته موجود نمی شدم و مادام از وجود من به مادرم خبر نمی داد و مادر شب قبل از کشتن من خواب نمی دید که از سینه هایش خون می چکد و «آذر» نامی مادر را تا مطب پزشک همراهی می کرد و به دروغ از کابوسی که شب دیده بود حکایت نمی کرد، من حالا اینجا نبودم. دست خطم نبود. اسمم نبود. گوشواره های دست سازم هم نبودند.