گفتم : مگه تا چهار راه پاسداران نمی رین؟
گفت : نوبنیاد آخرشه!
گفتم : من که از شما سوال کردم آقا!
گفت : دهن من و وا نکن!
گفتم : یعنی چی؟ نگه دارین من پیاده می شم!!
پاشو کوبید رو ترمز و گفت : هِرّرررری!!!
گفتم شماره پلاک ات و که برداشتم دادم به پلیس رفتارت و یاد می گیری!یک شهروند سوئیسی که تو نوبنیادِ
گفت : هر گهی دلت می خواد بخور!!!!
پیاده شدم. شماره ی پلاک و زدم تو گوشیم. ماشین و نگه داشته بود. فکر کردم الانه که دنده عقب بگیره و له ام کنه! بعدم می افتم درست زیر عکس شهید لنگری.
!!! خیابون و دو زد و از اونطرف داد زد : .... تو گلوت
عضو عزیزی از بدنش و حواله ی من کرده بود. عزیز چون دیه اش برابر با کلِّ «من» بود.
پاش و گذاشت روگاز و رفت. چشمم افتاد به شیشه ی پشت ماشین.
روش بزرگ نوشته شده بود: «یا ابوالفضل العباس»
منم یه بار یادمه تو پیرانشهر (مرز عراق) یه تاکسی جلوم نگه داشت. گفت: پسوه بیا بالا. گفتم نه مرسی. گفت به ...ام. پشت ماشینشم به کردی یه چیزی نوشته بود.
پاسخ دادنحذفپرستوک یه فکری برای فارسی بلاگت بکن. نقطه ها و علائم اینور اونوره
پاسخ دادنحذفکلا نثرتو خیلی دوست دارم
پاسخ دادنحذف