همیشه راس ساعت هشت صبح دوازدهمین روز از ماه، اتفاق می افتاد. همیشه یعنی از دوازده سالگی تا همین سه ماه پیش. یعنی تا وقتی چند روزی از سر كار مرخصی گرفتم تا در یك كنفرانس زنان مسیحی كه از طرف كلیسایی كه در آن عضو بودم دعوت شده بودم ، شركت كنم . درست وقتی كوله پشتی ام را در اتاق نمور هتل روی زمین گذاشتم و بیخبر ازاتفاقی که درمن بود به دستشویی رفتم ، فهمیدم كه این بارهم رأس ساعت اتفاق افتاده. روز سوم وقتی روانشناس و الهی دان مسیحی در سالن بزرگ کنفرانس ، داشت از نباید های سقط جنین میگفت، تحت تاثیر قرار گرفته بودم .
درست میگفت. وهزار و یك دلیل داشت برای اینكه ابله
ترین زنها هم درك كنند سقط جنین به هیچ دلیلی
نباید اتفاق بیفتد. چه در ماه اول، چه در ماه دوم ، و چه ساعتی بعد از اینكه
اسپرم به تخمك رسیده . ویدئو پروژكتور داشت روی پرده ی پشت سر الهی دانِ پزشك ، تصویری از نوزادی كه قرار بود
سقط شود را نشان میداد . زنهای چاق و پیر، زنهای جوان و چاق، زنهای جوان و باریک، زنهای قد
بلند و دو زن حامله داشتند آرام و بی
صدا برای جنینی كه ترسیده بود اشك میریختند . زن مسن و چاقی كه در ردیف جلوی
من نشسته بود
و پتوی نازكی دورش انداخته بود ، از دوست كناری اش آرام پرسید: «من شش سال اول
ازدواجم ، هفت بار كورتاژ كردم . یعنی خدا میبخشه ؟» زن كناری که سرش را خم
کرده بود سمت گوش زن پتو پیچ، آرام جواب داده بود : «آخر سر از خودش میپرسیم !»
در آن كنفرانس ، به هر یك از ما ، به عنوان هدیه ،
یك گل سینه داده بودند. یك جفت پای ریز طلایی كه اندازه ی واقعی و دقیق جنین در
هفته ی دهم را نشان میداد و میشد آن را روی یقه لباس ، كیف یا هرجایی
بند كرد و در جواب كسانی كه كنجكاو میشدند گفت : «این شكل و اندازه ی دقیق پای
جنین در هفته ی دهم است . سقط جنین ممنوع .»
به هر حال آن موقع خبری از او نبود . و من حتی فكر
نمیكردم ، توی این مخمصه بیفتم. ماه بعد ، ساعت هشت صبح روز دوازدهم از ماه پریود
نشدم . ساعت هشت صبح روز سیزدهم و چهاردهم هم . و همینطور هشت صبح دوازدهم ماه بعد
. اما
اهمیتی نداشت. چون نزدیك سه سال بود كه من حتی مردی را نبوسیده بودم چه برسد به
اینكه بخواهم با كسی بخوابم . چه برسد به اینكه آنقدر مردی را بخواهم كه كار دست
خودم بدهم و كله شقی كنم و
بگویم نترس ! ماه سوم ، یك روز صبح ، مثل هر روز برای سركار رفتن آماده شدم
. غذای گربه
ام ، سلمان ، را توی ظرفش ریختم و از در بیرون زدم . وقتی از كنار نانوایی رد
شدم ، بوی نان زد زیر دماغم و بعد احساس كردم ، همه ی
معده م یك جا جمع شد و عین گلوله ی یك روزنامه ی باطله ، از دهانم
بیرون پرت شد .داشتم عق میزدم . سرم را گرفته بودم نزدیك باغچه و داشتم رسمان شبیه یك زن باردار عق میزدم .
زن سالخورده ی نانوا بیرون آمده بود و سوال میكرد . كه آیا به كمك احتیاج دارم ؟
كمی كه نفسم عادی شد گفتم : « نه ! چیزی نیست ! حامله ام . عادیه .»
زن با لبخندی از سر ترحم گفت :« عزیز دلم ! مادر
شدی ! »
به نانوا گفته بودم حامله هستم ، چون تمامی علائم
آن را داشتم . مدام به حضوری فكر میكردم كه در من زندگی میكند . سه
ماه بود كه عادت ماهیانه م عقب افتاده بود و حالا هم داشتم عق میزدم . ضمن
اینکه سه ماه پیش كاملا مجاب شده بودم كه در صورت حامله بودن، هرگز نخواهم
توانست جنین ام را با یك لوله ی كوچك شبیه به جاروبرقی بیرون بكشم. گفته بودم
حامله ام چون دوست داشتم كه باشم . وعلاوه بر آن ، تازه به این محل اثاث كشی كرده بودم بنابر این هیچ
كس خبردارنبود كه تنها زندگی میكنم واحتمال بارداری مشروعم وجود ندارد .
ماه چهارم سنگین بودم . یک روز صبح سر توی آینه
اتاق به خودم نگاه كردم . شكمم كمی باد داشت. كمی هم من بیرونش دادم
پف حاصل از خون بیرون نیامده بود یا راستی راستی حامله شده بودم ؟
دوست داشتم ببینم ، اگر حامله شوم ، چه شكلی خواهم بود ؟ برای این بود که وقتی به محل
كارم رسیدم ، با عجله به انبار طبقه ی آخررفتم . شكم ابری مانكنی كه لباس حاملگی
پوشیده بود را برداشتم و كش هایش را انداختم پشت كمرم . بلوزم را كشیدم روی شكم و
ایستادم جلوی آینه . کمرم را تو دادم .پاها را کمی باز کردم و ادای سنگینی را در
آوردم . چه میدانستم تا ٤،٥ ماه بعد شكمم از این ابر هم بزرگتر خواهد شد
؟
فكر
كردم حالا كه به نانوای محل گفتم كه باردارم ، حالا كه از بوی نان ، عین یك زن
حامله عق زدم ، حالا كه چندماهی است كه از عادت ماهیانه خبری نیست ، بهتر است با
یك تست حاملگی بازی را تمام كنم . جواب منفی را به چشم ببینم ، و فردا صبح
به زن نانوا بگویم كه اشتباه كرده ام و حامله نبوده ام . بگویم كه اتفاقا
شوهرم بچه خیلی دوست دارد اما حالا برای جنگ به جایی اعزام شده .
بگویم این بار كه از جنگ برگردد ، اگر سالم باشد ، هرطور شده نمیگذارم برود ، و
این بار بچه دار میشویم . بعد فكر
كردم چرا
جنگ ؟ اصلا
میتوانم به زن نانوا بگویم ، شوهرم از طرف خیریه ی كلیسا به
سوریه رفته تا برای كودكان سقف بسازد . یا در جایی دور ، دارد برای پناهنده ها نان
میپزد . نان واقعی . شبیه به همین نان ها .نان سیاه . نان سفید . نان سبزی دار.
نانی كه سیر میكند. كم نمی آید و همیشه هست . شبیه ٥ نان عیسی كه شده بود هزار نان . روز
بعد صبح اول وقت توی دستشویی محل کارم ، تست بارداری را امتحان کردم تا بازی را
تمام کرده باشم . منتظر یک خط کوچک سرخ بودم که یعنی منفی . اما جلوی چشم
هایم کم کم دو خط موازی و سرخ پیدا شد. دو خط که یعنی حضوری در شكمم . یعنی
شكل همان دو پای طلایی در من . که یعنی باید بروم سراغ نانوا و هیچ نگویم .
فکر کردم نان واقعی با نان خیالی چه فرقی دارد ؟ درد با خیال درد ؟ رفاه با خیال
رفاه ؟ فرق ِداشتن جنین توی رحمم با داشتنش در خیالم چیست ؟ فرق اینكه در خیال ،
شكمم بزرگ شود ، در خیال مادر شوم ؟ بله من هم فكر میكردم خیال با واقعیت فرق دارد
. اما هیچ كس باور نخواهد
کرد اگر بگویم من
سالهاست به هیچ مردی حتی سلام نكرده ام ، چه برسد به اینكه ، خوابیده باشم .هیچ
کس . نه نانوا . نه زن همسایه ی روبه رو . نه زن های کلیسا و نه کشیش کلیسایمان
. حق هم
دارند و اگر قرار باشد چیزی را باور کنند ، یکبار برای همیشه باکرگی مریم مقدس را باور میکنند
. بی اینکه هر شنبه
قبل از اینکه برای روز یکشنه آماده شوند ، توی تختخوابشان وقتی پهلو به پهلو میشوند فکر کنند و شک کنند
. شک کنند و توبه کنند . توبه کنند وشک کنند .
روز
یکشنبه توی كلیسا نشستم سر جای همیشگی . بعد از عشای ربانی ، وقتی نوبت به مراسم
روبوسی و بغل کردن و لبخند زدن و
گفتن دوستت دارم های معمول رسید ،
همسایه ی روبه روی خانه جدیدم ، نزدیكم
شد . و با اینكه پیراهن گشادی پوشیده بودم ، اولین كسی بود كه متوجه شکمم شد . گل
سینه ی كف پاهای فلزی را هم روی لباسم زده بودم . زن همسایه هول شد . چون میدانست
تنها زندگی میكنم و بنابر این نمیتوانستم مانند نانوا سرش را شیره بمالم .
زیر لب گفت :«عزیزم !»
و
جوری عزیز
را تلفظ کرد كه انگار از قبل میدانسته که روزی من را با این شمایل خواهد دید . ویا
اولین باری نبوده که با این دست «عزیز» ها در کلیسا مواجه میشده . بعد از پنج ماه
این اولین بار بود كه باور كردم از « هیچ » حامله ام . هفته ی بعد
وقتی كشیش كلیسا را جلوی درب ورودی دیدم ، سرخ شد و سرش را پایین انداخت و گفت كه
اخر جلسه
در طبقه ی بالای كلیسا با هم صحبت خواهیم كرد . در طبقه ی بالای کلیسا ، همسایه
ی روبه رو و کشیش هردو
بیشتر از من مستاصل بودند . کشیش در حضور زن همسایه دستش را روی شانه ام گذاشت و
گفت : «من کمی شوکه شدم خواهر !»
بی مقدمه
گفتم : «من سعی میكنم این بچه را سقط نكنم تا مرتكب گناه نشوم . اما محض رضای خدا
، باور كنید كه من سالهاست با مردی نخوابیده ام . » این تنها جمله ای بود که بین
من و کشیش رد و بدل شد . تنها جمله . یک بار برای آخرین بار .
برای
مردم باورکردن حاملگی مریم مقدس از روح القدس آسان تر است تا حاملگی من از غم. مردم! آخ از مردم . مردم کلیسا
روح القدس را خوب میشناسند وقتی با صدای
بلند دعا میکنند. زنهایی که هر شب رویای بره ی تخت نشین را میبینند . مردهایی که
خواب دستهای
سوراخ شده ی عیسی را می بینند. اعضای
کلیسای ما پر از روح القدس هستند وقتی به زبان های غیر دعا میکنند . به زبان های
غیر پرستش میکنند . به زبان های غیر نصیحت میکنند . به زبان های غیر معاشقه میکنند .
به زبان های غیر آواز
میخوانند . روح القدس هر یکشنبه در میان ما و اهالی کلیسای ما هست . و همه را پر
میکند . مردم روح
القدس را باور
میکنند و خوب میشناسند و برای همین هم میانه ای با غم ندارند . برای همین باور
نمیکنند وقت میگویم سالهاست
كه با كسی همبستر نبوده ام . باور نمیکنند اگر بگویم تنها حضور نزدیك این سالها
به من ، غم بوده . غم . تنها حضوری كه روزها و شب ها مرا
گاییده . صبح ها درست وقتی چشمم به آفتاب خورده و شب ها وقتی بیخواب میشده ام . سر
ظهر وقتی سرکارم داشتم
پولك های ریخته شده ی روی لباس ها را ترمیم میكرده ام . توی كافه وقتی برای خودم
بستنی دو دلاری سفارش میدادم و حتی در جمع های بیست و چند نفری ، در بحبحوی
صدا و آواز و دود و الكل . وقتی کلید را توی در میچرخاند م و سلمان را میدیدم که ایستاده
جلوی در و خمیازه میکشد . وقتی ، توی خواب بوده م . دم صبح .
حالا
اندازه ی پاهای جنین توی رحم من از ده هفتگی هم بزرگتر است و حتمن قلب دارد . ریه
دارد جمجمه دارد .
جنین توی رحم من ، نه از پدری زمینی و نه از پدری آسمانی است . پدر جنین توی شكم
من غم است . من ادعا نکردم که از روح القدس حامله شده ام . روح القدس بی اینکه
عطیه ای به من داده باشد ، همیشه دور تر از غم به من بوده . كشیش كلیسایمان بی جهت سرخ شد و ترجیح داد كه فعلا عضوی مثل من نداشته باشد تا از لغزش جوان های کلیسا
جلوگیری کند . پدر جنین توی شكم من غم بوده . تنها حضور نزدیكی كه احتمال نزدیكی
را رد نمیكند . و حالا جنینم در نه ماهگی بیشتر از حد معمولی ، وزن دارد. و وقتی
برای سونوگرافی رفتم ، پزشك گفت كه جنین سالم است . فقط وزنش زیاد است .
این روزها جنینم توی شكمم میچرخد . گاهی پاهایش را فشار میدهد به پوست شكمم . گاهی
خودش را جمع میكند و گاهی هیچ تكانی نمیخورد انگار كه مرده . دكترم گفت كه سعی كنم پدر بچه
را هر طوری كه هست پیدا كنم و من گفتم ، خودش پیدایش میشود . اگر در طول تاریخ
حاملگی بدون پدر زمینی یک بار اتفاق اتفاق افتاده ، حتما دوباره هم اتفاق خواهد
افتاد .
□□□
گندم
حامله شده . چند روزی است عق میزند . چند روزی است . چند وقتی بود که عصر ها وقتی زیر
مبل سبز وچرکمرد توی حال چرت میزدم ، فقط پاهای لخت و بی حالت گندم را
نمیدیدم که روی زمین است و هر از گاهی جابه جا میشود . یک جفت پای جدید . یک جفت پای دیگر هم بود . شب ها وقتی صدای تلویزیون میپیچید توی
خانه و نورهای رنگی می افتاد کف زمین ، وقتی
زیر مبل چرت میزدم ، از پشت ریشه های نخ کش شده ی آویزان از لبه ی ی مبل ، میدیدم اش . پاهای مهتابی یکی مرد هم کنار او جا به جا
میشود . پاهای مهتابی . چند وقتی بود که
گندم خوشحال تر بود . این را از
انگشتان باریکش میفهمیدم وقتی که جور دیگری موهای تنم را نوازش
میکرد . انگشتان باریک گندم ، دم ام را هم
جور دیگری نوازش میکرد. از وقتی که پاهای مردانه ی نحیف و لاغری توی خانه اش پیدا
شده بود که راه میرفت . راه میرفت گاهی . کنار هم جفت میشد گاهی . یکی آن یکی را میخاراند . گاهی .
من
یک اسکاتیش نر هستم . یک اسکاتیش نر که یک روز زمستانی گندم برای خریدنم
آمد . من یک نر هستم با موهایی خاکستری ، خایه هایی شبیه به قلب برعکس . هیچ صدایی از دهانم بیرون نمی آید
. شاید سالی دو یا سه بار به نشانه ی اعتراض یا خطر . درست عین گندم که سالی دو
بار میخندد . اغلب مردم حضور یک سگ در خانه را بر گربه ترجیح میدهند. ایرانی ها برای گربه یک صفت
دارند که همیشه همراهش هست . در واقع همراهش نیست . و آن صفت «بی صفتی » است . میگویند گربه صفت ندارد . یعنی
صفات خوب ندارد . یعنی مهربان نیست عین سگ . فراموشکار است و قدر محبت را
نمیداند . و مثلا عین سگ دم تکان نمیدهد و
محبت را درک نمیکند. بله دمم تکان نمیخورد
. من یک اسکاتیش نر هستم که اگر جای شاشیدنم مناسب باشد ، غذای با کیفیت بخورم و
تشنه نباشم چیز بیشتری نمیخواهم . ذات من این است . همان چیزی که نام دیگرش بی صفتی
است . نمیفهمم وقتی کاسه ی غذای من را پر میکنند از من چه توقعی دارند ؟ اینکه
بلند شوم و پشت میز بنشینم و عین آدم ها که هر روز قبل از غذا دعا و شکر گذاری میکنند، تشکر کنم و بعد هم به بی صفتی ام ادامه دهم ؟ آدم ها
. آدم ها میگویند گربه ها چشم سفیدند . مثل آدم ها نیستند که هیچ نمیدانند
چشم سفیدی چیست . من و اجدادم و تمامی نژاد های گربه در طول تاریخ چشم سفید و بی
صفت بوده ایم . ادعای چشم سیاهی هم نکرده ایم و از این بابت راضی هستیم . تکلیفمان
مشخص است . مثل سگ زندگی نکرده ایم . ما چشم سفید ها . آزاری برای کسی
نداشته ایم . این چشم سیاه ها بوده اند که آزارشان هم به خودشان میرسد هم به
خدایشان هم به گربه ها . یک گربه ی چشم سفید بدتر است یا یک چشم سیاه
که آدم ها را به صلیب کشیده ، خدا را به صلیب کشیده ؟ صدای مردی که در خانه
ی گندم پیدا شده بود داشت از خبر گربه ی بینوایی که برای گندم
میگفت که در نیجریه ، آن را هم به صلیب کشیده بودند . صلیب .
پاهای
مهتابی و نحیف . پاها فقط چند ماهی از زیر
مبل دیده شد و بعد از مدتی دوباره پاهای گندم بود که کنار هم جفت میشد . صدای خنده های گندم قطع
شد . صدای عق جایش را گرفت . صدای گندم را میشنیدم که از توی حمام عق میزند
. زمانی که انگشتان گندم دیگر کاری به کارم نداشت . صدای تلویزیون کمتر شده بود و
تنها صدایی که از زیر مبل میشنیدم ، قاشق گندم بود که به کاسه ی شیر میخورد . کورن فلکس ها را توی آن میخیساند . و همیشه ته
شیر اش را زیر مبل میسراند
روی زمین برای من . بعد صدای بالا کشیدن پی در پی آب بینی گندم بود ، بعد صدای
مسواک و باز شدن شیر آب ..
صبح ها هم صدای کلیدی که توی در میچرخید و بی اینکه کلمه ای به زبان بیاورد
در را میبست و میرفت . من یک
اسکاتیش خاکستری هستم که هیچ وقت نفهمیدم چرا گندم از میان همه ی اسم ها سلمان را
برای من انتخاب کرد . چرا سلمان ؟ شاید
خودش هم هیچ وقت نفهمید که چرا اسمش شد گندم . نفهمید که چرا یک اسم توی
خانه پیدایش شد و چند وقتی
بود و بعد گم شد . نبود . پاها نیست شد . پاهای مهتابی . نفهمیدم چشم سیاه ها چراآن گربه را در
نیجریه به صلیب کشیدند ؟ صلیب . گربه . یک
روز ظهر صلیب توی گردن گندم افتاد زیر مبل و تا امروز همین جا مانده . همان روزی
که گندم داشت میخندید و مرده تازه وارد کنارش روی مبل دراز کشیده بود . صدای
گندم را شنیدم که بعد از
خنده ها گفت :«
میترسم.»
صدای
مردانه . صدای مردانه گفت :« از هیچ چیز نباید بترسی . موعظه
ای که هفته ی پیش کردم رو فراموش کردی ؟ ترس از خدا نیست.»
