زری
نوزده ساله بود که از دزفول عروس تبریز شده بود. پدرش حاج شربتی اورا با دعا نویسی
بزرگ کرده بود و مادرش وقتی زری نه سال داشت یک روز توی آشپزخانه، طوری که هیچ کسی
باورش نشده بود آتش گرفته بود و زری دیده
بود که چطور آتش از روی ماهی تابهی روغنِ
روی گاز خزیده بود روی پرده ی توریِ سفید نزدیک به آن و بعد هم آستین مادرش را
بلعیده بود و افتاده بود به تنش و موها و صورت و پاهایش را خورده بود و چند روز
بعد از اینکه او را به بیمارستان رسانده بودند، مرده بود.
همه
ی اهل محل میگفتند جن های حاج شربتی او را سوزانده اند.و گرنه کسی به خودی خود و
بی بنزین آنطور آتش نمیگیرد. بعد از نه
سالگی زری مانده بود و آشپزخانهای در ته
حیاطِ بزرگ خانه و جای سیاهیِ کنار پنجره که هر چه میکردند نمیرفت.
حاج شربتی، ریز نقش وکم مو بود. موهایش بلند بود و
یک دست سفید. دم موی سفید و زردش می افتاد روی پیراهنش که بیدرز بود. ریش های تنک داشت و توی گردنش یک حرز بود،
پیچیده در پارچهای کتان سفید و دوخته شده با نخی سرخ که حالا بعد از اینهمه سال زرد شده بود. حرزی که همیشه و
همهجا با او بود. پدر زری دعا مینوشت و از توی یک کاسه ی آب نشانی گمشده ها را میداد.
بخت های گره خورده را باز میکرد و گاهی بختها را گره میزد. از توی کتابی که داشت
دوای هر درد و غصه و اندوهی را بیرون میکشید. دوا برای خوشحالی آدم
ها هم داشت و میگفتند برای اینکه به حرف یکی از جنهایش گوش نکرده بود، زنش آنطور
سوخته بود طوری که هیچ کس باور نکرده بود.
مشتری
های حاج شربتی هم از همه جای ایران می
آمدند.از رشت، سنندج، مشهد، بندرعباس، اصفهان قشم و حتی چند بار از عراق و پاکستان. گاهی جلوی
در خانه تا توی حیاط صف میبستند. برای هر چیزی که سر میزدند، جواب میگرفتند و اگر
میخواستند و داشتند پولش را هم میدادند و اگر نه، میرفتند. زنی که برای شفای دخترش
از سرطان دعا میخواست. مردی که نشانی تنها
سرمایه ی دزدیده شدۀ زندگی اش، که یک
پیکان کرم رنگ بود را میخواست، زن
جوانی که برای چنگ انداختن به زندگی اش آمده بود تا با دعا، زن جوان دیگری را از
زندگی اش بیرون کند.
یکی
از همین مشتریها زنی پا به سن گذاشته بود که برای شفای دخترش از صرع از تبریز آمده
بود و زری را وقتی داشت برای مهمانها
شربت گلاب هم میزد دیده بود که ایستاده در
پنج دری و موهای سیاهش را بافته بود و صورتش عین قرص ماه سفید بود و خواسته
بود که عروسش باشد. زن پسر بزرگترش.
حاج
شربتی هم استخاره کرده بودو آیه ی "يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ" * آمده بود که یعنی "پسرانی زیبا که حسن و جوانیشان همیشگی و ابدی است
گرد آنها به خدمت میگردند."
استخاره
خوب آمده بود. و حاج شربتی دخترش را با یک چمدان و پول و یک کتاب پیچیده در پارچه
ای سیاه، که جفت کتابی بود که خود داشت، عازم تبریز کرده بود.
زری بعد از دیدن عکس خلیل فکر کرده بود این همان
ولدان مخلدون است که نیکی اش تمام نشدنی است و عازم تبریز شده بود و حاج شربتی را
با آن خانه ی تو در توی پر از قفل و دعا و کتاب و طلسم و حرز تنها گذاشته بود و عروس خانه ای چهار نفره در تبریز شد. خانه ای در ته کوچه ای باریک و کاه گلی. ننه که مادر خلیل بود، خواهر دوازده سالۀ خلیل، ساجده که صرع داشت و برادر خلیل، خالد که
بعد از سربازی قرار بود بیاید توی همین خانه. زری عروس خانه ای شده بود با دری کوچک که از توی حیاطِ کوچک تر راه داشت به اتاقی بالا که
مال زری و خلیل بود و زیر زمینی بزرگ که هم آشپزخانه بود ، هم اتاق نشیمن بود هم
قرار بود دنیای زری باشد.
زری
از توی حیاط خانه ی دزفول که درخت های پرتقالش
همیشه میوه میداد، از کنار پدرش که جواب هر استغاثهای را از توی کتابش
بیرون میکشید، و از کنار آیهای که به او وعده ی مردی جوان را داده بود که حاضر به خدمتش است، افتاده بود توی اتاقی که یک ظاقچه داشت که رویش
شمایل علی بود. افتاده بود توی اتاقی که یک
فرش داشت و گوشه ی ته اتاق فرشی که زیرش کتابی که حاج شربتی به او داده بود را قایم کرده
بود. یک تشک و لحاف پنبه ای سوزن دوزی شده
، یک چراغ سقفی حنایی رنگ، شده بود دنیای زری.
خلیل نه جوان بود و نه قصد خدمت کردن داشت. عکسی
هم که نشانش داده بودند عکس ده سال پیشش بود. کچل بود. قدش دراز بود و صورتش هیچ
رنگی نداشت. چشم هایش هیچ نوری نداشت. نگاهش هیچ حرفی. دهانش هیچ صدایی. زری از
زیر سایه ی درخت پرتقال خانه ی دزفول و پدری آرام که جواب هر خواسته ای را در
کتابش داشت افتاده بود وسط اتاق بالایی خانه ای در تبریز . که قد خلیل چهارچوب درش
را پر میکرد.
شب
ها دراز میکشید کنار زری . و بی هیچ حرفی، بی هیچ صدایی بی هیچ کلمه ای دست میبرد
توی موهای سیاه و ابریشم زری. گونه اش را که میبوسید، بوی تنش زری را پس میزد. تن سفید
زری می افتاد کنار تن زرد خلیل. خلیل کنارش نفس نفس میزد. و گونه اش را میبوسید.
زری نگاه چراغ آویز سقفی اتاقش میکرد و فکر میکرد لابد وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ" یعنی همین درد. همین نفس
نفس زدن ها . یعنی همین زردی تن خلیل.
یعنی همین سکوتش که فقط شب ها چند بار اسمش را صدا میکند و کفل های او را چنگ
میزند و و بعد تند تر نفس میزند. زری شب اول فهمیده بود که خدمت همسرش به او
انتظار دیدن خون کمرنگ بکارتی است که چشمهای خلیل مثل دو نگهبان آماده به آتش انتظارش را کشیده بود و از حدقه بیرون زده بود.
پسر اول زری درست نه ماه
بعد از رسیدنش به تبریز به دنیا آمد. وقتی که خلیل برای کاری سه هفته ای به جنوب
رفته بود و برنگشته بود. زری با شکم بر
آمده غذا درست میکرد. کتاب های مدرسه ی ساجده را جلد میکرد. حیاط کوچک و بی درخت و
بی رنگ را جارو میکرد. لحاف پنبه ای اتاق تاقچه دارشان را آویزان هرّهی ایوان
میکرد تا هوا بگیرد. داروهای ساجده را به
او میخوراند. ظرف ها و لباس های ننه و ساجده و خلیل و خالدی که هنوز ندیده بود را
میشست و برای میهمان های محل که برای دیدن
گردی صورت عروسِ ننه و سفیدی پوستش می
آمدند چای میآورد.
و هر از گاهی به کتابی
که یادگار روزهای دزفول و پدرش بود نگاهی می انداخت. به شکل های عجیب و حرف های تو
در تو و کلمه هایی شبیه به پرنده نگاه میکرد. به کلمه هایی شبیه به مار. به عدد های
دو رقمی و سه رقمی و هفت رقمی و تک رقمی. به شش ها . به هفت ها و به نه ها. به ابجد ها و هوز ها و حطی ها و کلمن ها . به شکل زن و مردی که توی
تنشان پر از حرف و کلمه بود و روبه روی هم ایستاده بودند. به شکل زن و مردی دیگر
که پشت به هم بودند و کلمه های توی تنشان فرق میکرد. به شکل یک زن که پوزۀ گرگ
داشت و دور سرش پر از عدد بود. به شکل یک مرد که توی تنش پر بود از «الفراق» و تنش
شبیه درختی بود که شاخه و برگ داشت. فکرمیکرد که برای چه چیزی باید سراغ این کتاب
بیاید وقتی که همه ی سهمش از استخاره ی نیکو شده بود این مرد که نه صدا داشت و نه
رنگ و نه هجایی. فکر کرده بود پدرش چرا این کتاب را به او داده بود و گفته بود که
هر وقت خواست به او تلفن کند تا برایش بگوید که از توی این کتاب علاج بیشتر دردها
را میتوان بیرون کشید.
زری کتاب را زیر فرش
گوشه ی اتاق قایم کرده بود و از پله های اتاق بالایی که پایین آمده بود، دردش
گرفته بود. درد پیچیده بود توی تنش. عینهو ماری که عکسش را در کتاب زیر فرش دیده
بود. مار پیچیده بود توی شکم زری و خبری از خلیل نبود. ننه کیسه آب پاره شده ی زری
را که دیده بود چادر کودری اش را روی سرش انداخته بود و دویده بود تا قابله
بیاورد. زری روی پله های روبه حیاط بی درخت نشسته بود و لب ها را فشار داده بود به
هم از خیسی لای پاها بیشتر از تن خلیل ترسیده بود. ساجده دور ایستاده بود و ناخن
شستش را جویده بود و چیزی تا رسیدن به کفهای سفید و افتادن کف حیاط بی درخت نداشت.
مار پیچیده بود توی دل زری و از توی دلش توی کمرش و توی پاهایش و و توی ران ها و
سینه هایش و خلیل نبود.
ننه با قابله رسید.
ساجده را از زیر زمین بیرون کرده بودند و آب را جوشانده بودند. صورت گرد و سفیدش سرخ شده بود و از لای دندان هایش صدایی بیرون نمی آمد. ماحصل خدمت و نیکویی
مردِ
استخاره ی زری پسری بود سالم و سفید شبیه خودش.
هفته ی اول زری از جایش
بلند شده بود. سراغ خلیل را از ننه گرفته بود و ننه گفته بود که پسرش برای خدمت به
او و خرج نان و آبش دارد توی جنوب سگ دو میزند. این بار پرسیدی، دیگر بار نپرس.
چند روز بعد چند مرد قوی
هیکل چهار چوب درر خانه را پر کرده بودند و طلب پول کرده بودند. گفته بودند خلیل
مدت هاست که پول غرض کرده و پس نداده . خلیل دو ماه بعد از به دنیا آمدن بچه
پیدایش شده بود . یک راست رفته بود سراغ بچه و دستش را کشیده بود روی موهای سیاه
زری. زیر لب گفته بود شبیه توست. خرج یک ماه را گذاشته بود کف دست ننه و بی اینکه
دراز بکشد کنار زری دوباره گم شده بود.
********
ظهر یک روز تابستان ، وقتی خالد کلید را توی در
فلزی چرخاند، زری داشت توی لگن فلزی لباس های اهل خانه را چنگ میزد. ران ها و
زانوهای سفیدش از دامن چین دارش بیرون زده بود. خالد را اولین بار بود که میدید که
نه قد بلند بود و نه کوتاه. صورتش رنگ داشت. سیاهی سبیل هایش از همان سیاهی موهای
زری بود. چشم هایش انگار دو فانوس بود که داشت توی آن ظهر تاریک تابستان نور
میداد. به زری سلام کرد. بلند شد و ایستاد تا پاهایش زیر چین دامنش گم باشد.
خالد به صدایی که نه بلند بود و نه آرام نه کم و ونه زیاد سلام کرده بود.
زری
قلبش تند میزد. خالد پرسیده بود: زری
شمایی؟
زری
نگاهش را دوخت به موزاییک های کف حیاط بی درخت. زیر لب گفته بود : خوش آمدی.
آن
روز در زیر زمین و آشپزخانه، نه زری خالد را نگاه میکرد و نه خالد زری را. نه خالد
ننه را و نه ننه زری را. خالد سراغ خلیل
را گرفت از ننه . ننه گفت که دو هفته هست و شش ماه نیست. خالد خواست چیزی بگوید و
نگفت. غذا را نیمه رها کرد و آمد نشست توی حیاط، سیگارش را روشن کرد و خیره شد به
لباس های روی بند.
صبح که از خواب بیدار شد یک بسته ی پنجاه
تومانی دید که روی پادری کنار اتاق بود. از پله ها که پایین می آمد ، خالد داشت از
در بیرون میزد وگفته بود : برو برای خودت و بچه خرید کن. تازه عروسی.
زری
قلبش تند میزد و یادش به وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ" افتاده بود. پسران جوان نیکویی
که خدمت و حسنشان تمام نشدنی بود. رفته بود و از بازار یک پیراهن ابی چرک خریده
بود برای خودش. یک شانه برای موهایش. یک سورمه. و یک آینه برای روی تاغچه و باقی
پول را گذاشته بود لای ابجدها.
آن شب توی خواب درخت
پرتقال حیاط خانه ی دزفول را دیده بود.
دیده بود که درخت پر از
پرتقال است و هر چه پرتقال ها را میچیند بازهم هست. شاخههای درخت از بار سنگین
بود و درختِ خانه ی دزفول، هم درخت بود و هم خالد.زری توی خواب انگار داشت از تن خالد
بار میگرفت. روح خالد توی تنهی درخت بود و بارش تمامی نداشت. پشت درخت آدم ها صف
بسته بودند و یکی یکی میرفتند توی اتاق حاج شربتی و دوان دوان دور میشدند. چادر
زنها توی باد تکان میخورد و درِ خانهی حیاط دزفول را میبستند و میرفتند. و زری
باز داشت پرتقال میچید و خود درخت بود و درخت، خالد بود و توی دل زری برای خالد
میلرزید.
شب بعد از رویای درخت
پرتقال، وقتی ننه وبچه خواب بودند و ساجده
قرص هایش را خورده بود، خالد از توی زیر زمین بیرون آمد. نشست گوشه ی حیاط بی
درخت، روبه ایوان اتاقی که اتاق زری بود . نور ماه توی حیاط بود. صدای جیرجیرک های
تبریز می آمد. زری کش موهایش را باز کرد و ایستاد پشت پرده ی نازک توری و پک زدن
های خالد را نگاه کرد و یادش به مخلدون افتاد.
یاد صدای خالد افتاد و قدی که نه بلند بود ونه
کوتاه و سبیل های سیاهی که رنگ داشت. چشم هایی که فانوس داشت و قلبی که طور دیگری
زده بود.
خالد سیگارش را خاموش
کرد. آرام از پله های اتاق بالا آمد. چیزی توی سینه ی زری داشت تکه تکه میشد.
میخواست با خالد حرف بزند و به او بگوید که استخاره های پدرش هرگز اشتباه نبوده.
میخواست با او حرف بزند و صدایش کند. در اتاق را باز کرد. خالد دست های زری را
گرفت که داشت میلرزید.
توی نور ماهای که از
سوراخ های پرده ی توری ریخته بود توی اتاق ، زری زیباتر شده بود. سیاهی موهایش
سیاه تر شده بود. سبیل های خالد هم. قبل از اینکه زری چیزی بگوید خالد فهمانده بود
که بی اینکه از مخلدون خبر داشته باشد حاضر است او را خدمت کند. صدایش زنگ داشت.
صورتش رنگ. چشم هایش عینهو دو فانوس بود که نیکویی تمام ناشدنی داشت. زری مثل ماهی
توی تن خالد لیز خورده بود و نترسیده بود. از هیچ نترسیده بود. بوی سیگار تن خالد
را توی تنش کشیده بود. تن خالد را مثل درخت پرتقال حیاطی که توی خواب دیده بود
میخواست. میپرستید. فهمیده بود که زن بودن یعنی همین نترسیدن.یعنی همین شرمی که با
بی شرمی اش عجین شده بود عین درخت و خودش.
***
سالهای بعد زری سه پسر داشت. ننه پیر و لال شده بود. و ساجده عروسی
کرده بود. تقدیری که او را در نوزده سالگی
عروس آن خانه کرده بود و از آن خانه ی
حیاط دار و بزرگ با زیر زمین هایی با قفل های بزرگ و درهای بسته آورده بودش توی خانهای ته کوچه پس کوچه های محله ی ای
قدیمی در تبریز، طوری رقم خورده بود که حالا میدان قونقاه را که رد میشدی و میپیچیدی توی محل، از سر
کوچه که از نانوایی شهاب شروع میشد ، تا اتوشویی شهناز و آن قنادی که میگفتند سر زنش را بیخ تا
بیخ بریده ، همه راز آن درخت پرتقال را میدانستند.
تمام اهل محل میدانستند . همسایه کناریِ خانه که تازه از مکه برگشته بود و اولین کسی بود که برای دیدن گردی صورت زری آمده بود، زن سرهنگ که روز مردن شاه حلوا پخش کرده بود، نصر الله که برای همسایه ها نفت می آورد و برای جهیزیه دخترش کم داشت، ناهید که تنش را آفتاب هم ندیده بود و توی خانه ی پشت کوچه مراقب باکرگی اش بود. حتی صفورا در راه مطب دکتر، ساعاتی قبل از سقط جنین و دویدن چرک توی خون و مردنش ، به آن دو فکر کرده بود. همه ی اهل محل میدانستد و طوری میدانستند که انگار این یک راز سر به مهر است که برای حفاظتش همگی با هم قسم خورده بودند. همه ی زنها بهتر از مردها میدانستند . بهتر میفهمیدند. بعضی ها میدانستند و انکار میکردند. بعضی ها توجیه. بعضی ها به او حق میدادند. بعضی در خلوت او را محکوم میکردند و در کوچه وقتی او را میدیدند به او احترام میگذاشتند. هیچ کس جرات بازگو کردن برای دیگری نداشت . جرات محکوم کردن هم . همه میترسیدند. همه فراموش کرده بودند.همه میخواستند فراموش کنند. همه یعنی خود زری ، و فرزند پسری که صورتش سیبی دو نیم شده با کسی بود که نباید بود و یک محل با همه ی آدم هایش .
تمام اهل محل میدانستند . همسایه کناریِ خانه که تازه از مکه برگشته بود و اولین کسی بود که برای دیدن گردی صورت زری آمده بود، زن سرهنگ که روز مردن شاه حلوا پخش کرده بود، نصر الله که برای همسایه ها نفت می آورد و برای جهیزیه دخترش کم داشت، ناهید که تنش را آفتاب هم ندیده بود و توی خانه ی پشت کوچه مراقب باکرگی اش بود. حتی صفورا در راه مطب دکتر، ساعاتی قبل از سقط جنین و دویدن چرک توی خون و مردنش ، به آن دو فکر کرده بود. همه ی اهل محل میدانستد و طوری میدانستند که انگار این یک راز سر به مهر است که برای حفاظتش همگی با هم قسم خورده بودند. همه ی زنها بهتر از مردها میدانستند . بهتر میفهمیدند. بعضی ها میدانستند و انکار میکردند. بعضی ها توجیه. بعضی ها به او حق میدادند. بعضی در خلوت او را محکوم میکردند و در کوچه وقتی او را میدیدند به او احترام میگذاشتند. هیچ کس جرات بازگو کردن برای دیگری نداشت . جرات محکوم کردن هم . همه میترسیدند. همه فراموش کرده بودند.همه میخواستند فراموش کنند. همه یعنی خود زری ، و فرزند پسری که صورتش سیبی دو نیم شده با کسی بود که نباید بود و یک محل با همه ی آدم هایش .
حالا ساجده بزرگ
شده بود و به همه میگفت این عادی نیست.
میگفت قسم میخورد که همه ی این دیدن ها به ندیدن وانمود کردنها ، سکوت تمام محل در این سالها ، سکوت ننه و لال شدنش ،سکوت
پسر اول زری و خلیل که دو هفته بودو هشت ماه نبود، مدیون کتابی است که زیر فرش آن خانه است . میگفت با چشم های خودش آن دو مجسمه ی مردو
زن را دیده که اندازه ی کف دست ، لخت و عور و رو به هم زیر یکی از کاشی های پشتی
حیاط دفن شده اند که یعنی بخت همان دو نفر ، که همه ی اهل محل میشناختند اما دم
نمیزدند . که یعنی بخت همان مردی که صورتش
سیبی دو نیم شده با پسری بود که حلال زاده ترین حرامزاده ی محل بود.
زری خالد را تقدیر خودش میدانست. بعد از آن شب سراغ کتاب طلسم رفته بود و خواسته بود تا خلیل او را
شبیه گرگ ببیند و نزدیکش نشود. نزدیکش هم
نشده بود.
خواسته بود تا تمام اهل محل سکوت کنند و دهان تک
تک آدم ها را با حروف و اعداد بسته بود. خواسته بود تا خالد نیکویی تمام ناشدنی
داشته باشد که داشت. فقط یک روز که خالد
برای کار از در فلزی خانه بیرون زده بود ،خبر مرگش آمده بود و دیگر برنگشته بود و زری فهمیده بود تقدیر چیزی
جز حروف و اعداد و ابجد هاست. زری فهمیده بود تقدیرش همان «الفراق»ی بود که در
صفحه ای از آن کتاب طلسم روی تن مردی
بود که شبیه درخت بود. شبیه درخت پرتقال
خانۀ دزفول.
* آیۀ 17 سوره واقعه
بهار 2014
ترکیه
