۱۳۹۳ فروردین ۲۰, چهارشنبه

درخت پرتقال




زری نوزده ساله بود که از دزفول عروس تبریز شده بود. پدرش حاج شربتی اورا با دعا نویسی بزرگ کرده بود و مادرش وقتی زری نه سال داشت یک روز توی آشپزخانه، طوری که هیچ کسی باورش نشده بود آتش گرفته بود و  زری دیده بود که چطور آتش از روی  ماهی تابه‌ی روغنِ روی گاز خزیده بود روی پرده ی توریِ سفید نزدیک به آن و بعد هم آستین مادرش را بلعیده بود و افتاده بود به تنش و موها و صورت و پاهایش را خورده بود و چند روز بعد از اینکه او را به بیمارستان رسانده بودند، مرده بود.
همه ی اهل محل میگفتند جن های حاج شربتی او را سوزانده اند.و گرنه کسی به خودی خود و بی بنزین آنطور آتش نمیگیرد.  بعد از نه سالگی  زری مانده بود و آشپزخانه‌ای در ته حیاطِ بزرگ خانه و جای سیاهیِ کنار پنجره که هر چه میکردند نمیرفت.
حاج شربتی، ریز نقش وکم مو بود. موهایش بلند بود و یک دست سفید. دم موی سفید و زردش می افتاد روی پیراهنش که بی‌درز بود.  ریش های تنک داشت و توی گردنش یک حرز بود، پیچیده در پارچه‌ای کتان سفید و دوخته شده با نخی سرخ  که حالا  بعد از اینهمه سال زرد شده بود. حرزی که همیشه و همه‌جا  با او بود. پدر زری دعا مینوشت  و از توی یک کاسه ی آب نشانی گمشده ها را میداد. بخت های گره خورده را باز میکرد و گاهی بختها را گره میزد. از توی کتابی که داشت دوای هر درد و غصه و اندوهی را بیرون میکشید. دوا برای خوشحالی آدم ها هم داشت و میگفتند برای اینکه به حرف یکی از جن‌هایش گوش نکرده بود، زنش آنطور سوخته بود طوری که هیچ کس باور نکرده بود.
مشتری های حاج شربتی هم  از همه جای ایران می آمدند.از رشت، سنندج، مشهد، بندرعباس، اصفهان  قشم و حتی چند بار از عراق و پاکستان. گاهی جلوی در خانه تا توی حیاط صف میبستند. برای هر چیزی که سر میزدند، جواب میگرفتند و اگر میخواستند و داشتند پولش را هم میدادند و اگر نه، میرفتند. زنی که برای شفای دخترش از سرطان دعا میخواست. مردی که نشانی  تنها سرمایه ی دزدیده شدۀ زندگی اش، که یک  پیکان  کرم رنگ بود را میخواست، زن جوانی که برای چنگ انداختن به زندگی اش آمده بود تا با دعا، زن جوان دیگری را از زندگی اش بیرون کند.
یکی از همین مشتریها زنی پا به سن گذاشته بود که برای شفای دخترش از صرع از تبریز آمده بود و  زری را وقتی داشت برای مهمان‌ها شربت گلاب هم میزد دیده بود که ایستاده  در پنج دری و موهای سیاهش را بافته بود و صورتش عین قرص ماه سفید بود و خواسته بود  که عروسش باشد. زن پسر بزرگترش.
حاج شربتی هم  استخاره کرده بودو آیه ی "يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ" * آمده بود که یعنی "پسرانی زیبا که حسن و جوانیشان همیشگی و ابدی است گرد آنها به خدمت می‌گردند."

استخاره خوب آمده بود. و حاج شربتی دخترش را با یک چمدان و پول و یک کتاب پیچیده در پارچه ای سیاه، که جفت کتابی بود که خود داشت، عازم تبریز کرده بود.
 زری بعد از دیدن عکس خلیل فکر کرده بود این همان ولدان مخلدون است که نیکی اش تمام نشدنی است و عازم تبریز شده بود و حاج شربتی را با آن خانه ی تو در توی پر از قفل و دعا و کتاب و طلسم و حرز تنها گذاشته بود و عروس خانه ای چهار نفره در تبریز شد. خانه ای در ته کوچه ای باریک و کاه گلی.  ننه که مادر خلیل بود، خواهر دوازده سالۀ  خلیل، ساجده که صرع داشت و برادر خلیل، خالد که بعد از سربازی قرار بود بیاید توی همین خانه. زری عروس خانه ای شده بود  با دری کوچک که از توی حیاطِ  کوچک تر راه داشت به اتاقی  بالا  که مال زری و خلیل بود و زیر زمینی بزرگ که هم آشپزخانه بود ، هم اتاق نشیمن بود هم قرار بود دنیای زری باشد.
زری از توی حیاط خانه ی دزفول که درخت های پرتقالش  همیشه میوه میداد، از کنار پدرش که جواب هر استغاثه‌ای را از توی کتابش بیرون میکشید، و از کنار آیه‌ای که به او وعده ی مردی  جوان را داده بود که حاضر به خدمتش است،  افتاده بود توی اتاقی که یک ظاقچه داشت که رویش شمایل علی بود.  افتاده بود توی اتاقی که یک فرش داشت و گوشه ی ته اتاق فرشی که زیرش  کتابی که حاج شربتی به او داده بود را قایم کرده بود. یک تشک و لحاف پنبه ای سوزن دوزی  شده ، یک چراغ سقفی حنایی رنگ، شده بود دنیای زری.
 خلیل نه جوان بود و نه قصد خدمت کردن داشت. عکسی هم که نشانش داده بودند عکس ده سال پیشش بود. کچل بود. قدش دراز بود و صورتش هیچ رنگی نداشت. چشم هایش هیچ نوری نداشت. نگاهش هیچ حرفی. دهانش هیچ صدایی. زری از زیر سایه ی درخت پرتقال خانه ی دزفول و پدری آرام که جواب هر خواسته ای را در کتابش داشت افتاده بود وسط اتاق بالایی خانه ای در تبریز . که قد خلیل چهارچوب درش را پر  میکرد.
شب ها دراز میکشید کنار زری . و بی هیچ حرفی، بی هیچ صدایی بی هیچ کلمه ای دست میبرد توی موهای سیاه و ابریشم زری. گونه اش را  که میبوسید، بوی تنش زری را پس میزد. تن سفید زری می افتاد کنار تن زرد خلیل. خلیل کنارش نفس نفس میزد. و گونه اش را میبوسید. زری نگاه چراغ آویز سقفی اتاقش میکرد و فکر میکرد لابد وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ"  یعنی همین درد. همین نفس نفس زدن ها . یعنی همین زردی  تن خلیل. یعنی همین سکوتش که فقط شب ها چند بار اسمش را صدا میکند و کفل های او را چنگ میزند و و بعد تند تر نفس میزند. زری شب اول فهمیده بود که خدمت همسرش به او انتظار دیدن خون کمرنگ بکارتی است که چشم‌های خلیل مثل دو نگهبان آماده به آتش  انتظارش را کشیده بود و از حدقه بیرون زده بود.
پسر اول زری درست نه ماه بعد از رسیدنش به تبریز به دنیا آمد. وقتی که خلیل برای کاری سه هفته ای به جنوب رفته بود و برنگشته بود. زری  با شکم بر آمده غذا درست میکرد. کتاب های مدرسه ی ساجده را جلد میکرد. حیاط کوچک و بی درخت و بی رنگ را جارو میکرد. لحاف پنبه ای اتاق تاقچه دارشان را آویزان هرّه‌ی ایوان میکرد تا هوا بگیرد. داروهای ساجده  را به او میخوراند. ظرف ها و لباس های ننه و ساجده و خلیل و خالدی که هنوز ندیده بود را میشست و  برای میهمان های محل که برای دیدن گردی صورت عروسِ ننه  و سفیدی پوستش می آمدند چای میآورد.
و هر از گاهی به کتابی که یادگار روزهای دزفول و پدرش بود نگاهی می انداخت. به شکل های عجیب و حرف های تو در تو و کلمه هایی شبیه به پرنده نگاه میکرد. به کلمه هایی شبیه به مار. به عدد های دو رقمی و سه رقمی و هفت رقمی و تک رقمی. به شش ها . به هفت ها و به نه ها.  به ابجد ها و هوز ها  و حطی ها و کلمن ها . به شکل زن و مردی که توی تنشان پر از حرف و کلمه بود و روبه روی هم ایستاده بودند. به شکل زن و مردی دیگر که پشت به هم بودند و کلمه های توی تنشان فرق میکرد. به شکل یک زن که پوزۀ گرگ داشت و دور سرش پر از عدد بود. به شکل یک مرد که توی تنش پر بود از «الفراق» و تنش شبیه درختی بود که شاخه و برگ داشت. فکرمیکرد که برای چه چیزی باید سراغ این کتاب بیاید وقتی که همه ی سهمش از استخاره ی نیکو شده بود این مرد که نه صدا داشت و نه رنگ و نه هجایی. فکر کرده بود پدرش چرا این کتاب را به او داده بود و گفته بود که هر وقت خواست به او تلفن کند تا برایش بگوید که از توی این کتاب علاج بیشتر دردها را میتوان بیرون کشید.
زری کتاب را زیر فرش گوشه ی اتاق قایم کرده بود و از پله های اتاق بالایی که پایین آمده بود، دردش گرفته بود. درد پیچیده بود توی تنش. عینهو ماری که عکسش را در کتاب زیر فرش دیده بود. مار پیچیده بود توی شکم زری و خبری از خلیل نبود. ننه کیسه آب پاره شده ی زری را که دیده بود چادر کودری اش را روی سرش انداخته بود و دویده بود تا قابله بیاورد. زری روی پله های روبه حیاط بی درخت نشسته بود و لب ها را فشار داده بود به هم از خیسی لای پاها بیشتر از تن خلیل ترسیده بود. ساجده دور ایستاده بود و ناخن شستش را جویده بود و چیزی تا رسیدن به کفهای سفید و افتادن کف حیاط بی درخت نداشت. مار پیچیده بود توی دل زری و از توی دلش توی کمرش و توی پاهایش و و توی ران ها و سینه هایش و خلیل نبود.
ننه با قابله رسید. ساجده را از زیر زمین بیرون کرده بودند و آب را جوشانده بودند. صورت گرد و سفیدش سرخ شده بود و از لای دندان هایش صدایی بیرون نمی آمد. ماحصل خدمت و نیکویی مردِ  استخاره ی زری پسری بود سالم و سفید شبیه خودش.
هفته ی اول زری از جایش بلند شده بود. سراغ خلیل را از ننه گرفته بود و ننه گفته بود که پسرش برای خدمت به او و خرج نان و آبش دارد توی جنوب سگ دو میزند. این بار پرسیدی،  دیگر بار نپرس.
چند روز بعد چند مرد قوی هیکل چهار چوب درر خانه را پر کرده بودند و طلب پول کرده بودند. گفته بودند خلیل مدت هاست که پول غرض کرده و پس نداده . خلیل دو ماه بعد از به دنیا آمدن بچه پیدایش شده بود . یک راست رفته بود سراغ بچه و دستش را کشیده بود روی موهای سیاه زری. زیر لب گفته بود شبیه توست. خرج یک ماه را گذاشته بود کف دست ننه و بی اینکه دراز بکشد کنار زری دوباره گم شده بود.
********
 ظهر یک روز تابستان ، وقتی خالد کلید را توی در فلزی چرخاند، زری داشت توی لگن فلزی لباس های اهل خانه را چنگ میزد. ران ها و زانوهای سفیدش از دامن چین دارش بیرون زده بود. خالد را اولین بار بود که میدید که نه قد بلند بود و نه کوتاه. صورتش رنگ داشت. سیاهی سبیل هایش از همان سیاهی موهای زری بود. چشم هایش انگار دو فانوس بود که داشت توی آن ظهر تاریک تابستان نور میداد. به زری سلام کرد.  بلند شد و ایستاد تا پاهایش زیر چین دامنش گم باشد. خالد به صدایی که نه بلند بود و نه آرام نه کم  و ونه زیاد سلام کرده بود.
زری قلبش تند میزد. خالد پرسیده بود:  زری شمایی؟
زری نگاهش را دوخت به موزاییک های کف حیاط بی درخت. زیر لب گفته بود : خوش آمدی.
آن روز در زیر زمین و آشپزخانه، نه زری خالد را نگاه میکرد و نه خالد زری را. نه خالد ننه را و نه ننه زری را. خالد سراغ  خلیل را گرفت از ننه . ننه گفت که دو هفته هست و شش ماه نیست. خالد خواست چیزی بگوید و نگفت. غذا را نیمه رها کرد و آمد نشست توی حیاط، سیگارش را روشن کرد و خیره شد به لباس های روی بند.
  صبح که از خواب بیدار شد یک بسته ی پنجاه تومانی دید که روی پادری کنار اتاق بود. از پله ها که پایین می آمد ، خالد داشت از در بیرون میزد وگفته بود : برو برای خودت و بچه خرید کن. تازه عروسی.
زری قلبش تند میزد و یادش به وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ" افتاده بود. پسران جوان نیکویی که خدمت و حسنشان تمام نشدنی بود. رفته بود و از بازار یک پیراهن ابی چرک خریده بود برای خودش. یک شانه برای موهایش. یک سورمه. و یک آینه برای روی تاغچه و باقی پول را گذاشته بود لای ابجدها.
آن شب توی خواب درخت پرتقال حیاط خانه ی دزفول را دیده بود.
دیده بود که درخت پر از پرتقال است و هر چه پرتقال ها را میچیند بازهم هست. شاخه‌های درخت از بار سنگین بود و درختِ خانه ی دزفول، هم درخت بود و هم خالد.زری توی خواب انگار داشت از تن خالد بار میگرفت. روح خالد توی تنه‌ی درخت بود و بارش تمامی نداشت. پشت درخت آدم ها صف بسته بودند و یکی یکی میرفتند توی اتاق حاج شربتی و دوان دوان دور میشدند. چادر زنها توی باد تکان میخورد و درِ خانه‌ی حیاط دزفول را میبستند و میرفتند. و زری باز داشت پرتقال میچید و خود درخت بود و درخت، خالد بود و توی دل زری برای خالد میلرزید.
شب بعد از رویای درخت پرتقال، وقتی ننه وبچه  خواب بودند و ساجده قرص هایش را خورده بود، خالد از توی زیر زمین بیرون آمد. نشست گوشه ی حیاط بی درخت، روبه ایوان اتاقی که اتاق زری بود . نور ماه توی حیاط بود. صدای جیرجیرک های تبریز می آمد. زری کش موهایش را باز کرد و ایستاد پشت پرده ی نازک توری و پک زدن های خالد را نگاه کرد و یادش به مخلدون افتاد.
 یاد صدای خالد افتاد و قدی که نه بلند بود ونه کوتاه و سبیل های سیاهی که رنگ داشت. چشم هایی که فانوس داشت و قلبی که طور دیگری زده بود.
خالد سیگارش را خاموش کرد. آرام از پله های اتاق بالا آمد. چیزی توی سینه ی زری داشت تکه تکه میشد. میخواست با خالد حرف بزند و به او بگوید که استخاره های پدرش هرگز اشتباه نبوده. میخواست با او حرف بزند و صدایش کند. در اتاق را باز کرد. خالد دست های زری را گرفت که داشت میلرزید.
توی نور ماه‌ای که از سوراخ های پرده ی توری ریخته بود توی اتاق ، زری زیباتر شده بود. سیاهی موهایش سیاه تر شده بود. سبیل های خالد هم. قبل از اینکه زری چیزی بگوید خالد فهمانده بود که بی اینکه از مخلدون خبر داشته باشد حاضر است او را خدمت کند. صدایش زنگ داشت. صورتش رنگ. چشم هایش عینهو دو فانوس بود که نیکویی تمام ناشدنی داشت. زری مثل ماهی توی تن خالد لیز خورده بود و نترسیده بود. از هیچ نترسیده بود. بوی سیگار تن خالد را توی تنش کشیده بود. تن خالد را مثل درخت پرتقال حیاطی که توی خواب دیده بود میخواست. میپرستید. فهمیده بود که زن بودن یعنی همین نترسیدن.یعنی همین شرمی که با بی شرمی اش عجین شده بود عین درخت و خودش.

                                                                        ***

سالهای بعد زری سه پسر  داشت. ننه پیر و لال شده بود. و ساجده عروسی کرده بود.  تقدیری که او را در نوزده سالگی عروس آن خانه کرده بود و  از آن خانه ی حیاط دار و بزرگ با زیر زمین هایی با قفل های بزرگ و درهای بسته آورده  بودش توی خانه‌ای ته کوچه پس کوچه های محله ی ای قدیمی در تبریز، طوری رقم خورده بود که حالا  میدان قونقاه را که رد میشدی و میپیچیدی توی محل،  از سر  کوچه که از نانوایی شهاب شروع میشد ، تا اتوشویی  شهناز و آن قنادی که میگفتند سر زنش را بیخ تا بیخ بریده ،  همه راز آن درخت پرتقال را  میدانستند.
تمام اهل محل میدانستند . همسایه کناریِ خانه که تازه از مکه برگشته بود و اولین کسی بود که برای دیدن گردی صورت زری آمده بود، زن سرهنگ که روز مردن شاه حلوا پخش کرده بود، نصر الله که برای همسایه ها نفت می آورد و برای جهیزیه دخترش کم داشت، ناهید که تنش را آفتاب هم ندیده بود و توی خانه ی پشت کوچه مراقب باکرگی اش بود. حتی صفورا در راه مطب دکتر، ساعاتی قبل از سقط جنین و دویدن چرک توی خون و مردنش  ، به آن دو فکر کرده بود. همه ی اهل محل میدانستد و  طوری میدانستند که انگار این یک راز سر به مهر است که برای حفاظتش همگی با هم   قسم خورده بودند. همه ی زنها بهتر از مردها میدانستند . بهتر میفهمیدند.  بعضی ها میدانستند و انکار میکردند. بعضی ها توجیه. بعضی ها به او حق میدادند. بعضی در خلوت او را محکوم میکردند و در کوچه وقتی او را میدیدند به او احترام میگذاشتند. هیچ کس جرات بازگو کردن برای دیگری نداشت . جرات محکوم کردن هم . همه میترسیدند. همه فراموش کرده بودند.همه میخواستند فراموش کنند. همه یعنی خود زری ، و فرزند پسری که صورتش سیبی دو نیم شده با کسی بود که نباید بود و یک محل با همه ی آدم هایش .
حالا  ساجده بزرگ شده بود و به همه  میگفت این عادی نیست. میگفت قسم میخورد که همه ی این دیدن ها به ندیدن وانمود کردنها ، سکوت تمام  محل در این سالها ، سکوت ننه و لال شدنش ،سکوت پسر اول زری و خلیل که دو هفته بودو هشت ماه نبود،  مدیون کتابی است که  زیر فرش آن  خانه  است . میگفت با چشم های خودش آن دو مجسمه ی مردو زن را دیده که اندازه ی کف دست ، لخت و عور و رو به هم زیر یکی از کاشی های پشتی حیاط دفن شده اند که یعنی بخت همان دو نفر ، که همه ی اهل محل میشناختند اما دم نمیزدند . که یعنی بخت همان مردی که  صورتش سیبی دو نیم شده با پسری بود که حلال زاده ترین حرامزاده ی محل بود.
زری خالد  را تقدیر خودش میدانست. بعد از  آن شب سراغ کتاب طلسم رفته بود و خواسته بود تا خلیل او را شبیه گرگ ببیند و نزدیکش نشود. نزدیکش هم  نشده بود.
 خواسته بود تا تمام اهل محل سکوت کنند و دهان تک تک آدم ها را با حروف و اعداد بسته بود. خواسته بود تا خالد نیکویی تمام ناشدنی داشته باشد که داشت. فقط  یک روز که خالد برای کار از در فلزی خانه بیرون زده بود ،خبر مرگش آمده بود و  دیگر برنگشته بود و زری فهمیده بود تقدیر چیزی جز حروف و اعداد و ابجد هاست. زری فهمیده بود تقدیرش همان «الفراق»ی بود که در صفحه ای از آن کتاب طلسم  روی تن مردی بود  که شبیه درخت بود. شبیه درخت پرتقال خانۀ دزفول.



 * آیۀ 17 سوره واقعه



بهار 2014
 ترکیه 



۱۳۹۲ مهر ۱۰, چهارشنبه

دوقطبی




همیشه راس ساعت هشت صبح دوازدهمین روز از ماه، اتفاق می افتاد. همیشه یعنی از دوازده سالگی تا همین سه ماه پیش. یعنی
  تا وقتی  چند روزی از سر كار مرخصی گرفتم  تا در یك كنفرانس زنان مسیحی كه از طرف كلیسایی كه  در آن عضو بودم دعوت شده بودم ، شركت كنم .  درست وقتی كوله پشتی ام را در اتاق نمور هتل روی زمین گذاشتم و بیخبر ازاتفاقی که درمن بود به دستشویی رفتم ، فهمیدم كه این بارهم رأس ساعت اتفاق افتاده. روز سوم وقتی روانشناس و الهی دان مسیحی در سالن بزرگ کنفرانس ، داشت از نباید های سقط جنین میگفت، تحت تاثیر قرار گرفته بودم . 
درست میگفت. وهزار و یك دلیل داشت برای اینكه  ابله ترین زنها هم درك كنند سقط جنین به هیچ دلیلی نباید اتفاق بیفتد. چه در ماه اول، چه در ماه دوم ،  و چه ساعتی بعد از اینكه اسپرم به تخمك رسیده . ویدئو پروژكتور داشت روی پرده ی پشت سر الهی دانِ پزشك ، تصویری از نوزادی كه قرار بود سقط شود را نشان میداد . زنهای چاق و پیر، زنهای  جوان و چاق، زنهای  جوان و باریک، زنهای قد بلند و دو زن حامله داشتند آرام و بی صدا برای جنینی كه ترسیده بود اشك میریختند . زن  مسن و چاقی كه در ردیف جلوی من نشسته  بود و پتوی نازكی دورش انداخته بود ، از دوست كناری اش آرام  پرسید: «من شش سال اول ازدواجم ، هفت بار كورتاژ كردم . یعنی  خدا میبخشه ؟» زن كناری که سرش را خم کرده بود سمت گوش زن پتو پیچ، آرام جواب داده بود : «آخر سر از خودش میپرسیم !»
 در آن كنفرانس ، به هر یك از ما ، به عنوان هدیه ، یك گل سینه داده بودند. یك جفت پای ریز طلایی كه اندازه ی واقعی و دقیق جنین در هفته ی دهم را نشان میداد و میشد آن را روی یقه  لباس ،  كیف یا هرجایی بند كرد و در جواب كسانی كه كنجكاو میشدند گفت : «این شكل و اندازه ی دقیق پای جنین در هفته ی دهم است . سقط جنین ممنوع .»
به هر حال آن موقع خبری از او نبود . و من  حتی فكر نمیكردم ، توی این مخمصه بیفتم. ماه بعد ، ساعت هشت صبح روز دوازدهم از ماه پریود نشدم . ساعت هشت صبح روز سیزدهم و چهاردهم هم . و همینطور هشت صبح دوازدهم ماه بعد . اما اهمیتی نداشت. چون نزدیك سه سال بود كه من حتی مردی را نبوسیده بودم چه برسد به اینكه بخواهم با كسی بخوابم . چه برسد به اینكه آنقدر مردی را بخواهم كه كار دست خودم بدهم و كله شقی كنم  و بگویم نترس ! ماه  سوم ،  یك روز صبح ، مثل هر روز برای سركار رفتن آماده  شدم . غذای  گربه ام ، سلمان ، را توی ظرفش ریختم  و از در بیرون زدم . وقتی از كنار نانوایی رد شدم ، بوی نان زد زیر دماغم  و  بعد احساس كردم ، همه ی معده م یك جا جمع شد و عین گلوله ی  یك  روزنامه ی باطله ، از دهانم بیرون  پرت شد .داشتم عق میزدم . سرم را گرفته بودم نزدیك باغچه و داشتم  رسمان شبیه  یك زن باردار عق میزدم . زن سالخورده ی نانوا بیرون آمده بود و سوال میكرد . كه آیا به كمك احتیاج دارم ؟ كمی كه نفسم عادی شد گفتم : « نه ! چیزی نیست ! حامله ام . عادیه .»
 زن با لبخندی از سر ترحم گفت :« عزیز دلم ! مادر شدی ! »
به نانوا گفته بودم حامله هستم ،  چون تمامی علائم آن را داشتم . مدام به حضوری فكر میكردم كه در  من زندگی میكند . سه  ماه بود كه عادت ماهیانه م عقب افتاده بود و حالا هم داشتم عق میزدم . ضمن اینکه  سه ماه پیش كاملا مجاب شده بودم كه در صورت حامله بودن، هرگز نخواهم توانست جنین ام را با یك لوله ی كوچك شبیه به جاروبرقی  بیرون بكشم. گفته بودم حامله ام چون دوست داشتم كه باشم . وعلاوه بر آن ، تازه به این محل اثاث كشی كرده  بودم  بنابر این هیچ كس خبردارنبود كه تنها زندگی میكنم واحتمال بارداری مشروعم وجود ندارد .
 ماه چهارم سنگین بودم . یک روز صبح سر توی آینه اتاق  به خودم نگاه كردم . شكمم كمی باد داشت. كمی هم من بیرونش دادم  پف حاصل از خون بیرون نیامده بود  یا راستی راستی حامله شده بودم ؟ دوست داشتم ببینم ، اگر حامله شوم ، چه شكلی خواهم بود ؟  برای این بود که وقتی به محل كارم رسیدم ، با عجله به انبار طبقه ی آخررفتم . شكم ابری مانكنی كه لباس حاملگی پوشیده بود را برداشتم و كش هایش را انداختم پشت كمرم . بلوزم را كشیدم روی شكم و ایستادم جلوی آینه . کمرم را تو دادم .پاها را کمی باز کردم و ادای سنگینی را در آوردم .  چه میدانستم تا ٤،٥ ماه بعد شكمم از این ابر هم بزرگتر خواهد شد ؟ 
 فكر كردم حالا كه به نانوای محل گفتم كه باردارم ، حالا كه از بوی نان ، عین یك زن حامله عق زدم ، حالا كه چندماهی است كه از عادت ماهیانه خبری نیست ، بهتر است با یك تست حاملگی  بازی را تمام كنم . جواب منفی را به چشم ببینم ، و فردا صبح به زن نانوا بگویم كه اشتباه كرده ام و حامله نبوده ام . بگویم كه اتفاقا  شوهرم بچه خیلی دوست دارد اما حالا  برای جنگ به جایی اعزام شده . بگویم این بار كه از جنگ برگردد ، اگر سالم باشد ، هرطور شده نمیگذارم برود ، و این بار بچه دار میشویم . بعد  فكر كردم  چرا جنگ ؟  اصلا  میتوانم به زن نانوا  بگویم ، شوهرم از طرف  خیریه ی كلیسا به سوریه رفته تا برای كودكان سقف بسازد . یا در  جایی دور ،  دارد برای پناهنده ها نان میپزد . نان واقعی . شبیه به همین نان ها .نان سیاه . نان سفید . نان سبزی دار. نانی كه سیر میكند. كم نمی آید و همیشه هست . شبیه ٥ نان عیسی  كه شده بود هزار نان . روز بعد صبح اول وقت توی دستشویی محل کارم ، تست بارداری را امتحان کردم تا بازی را تمام کرده باشم . منتظر یک خط کوچک سرخ بودم  که یعنی منفی .  اما جلوی چشم هایم کم کم دو خط موازی و سرخ پیدا شد. دو خط که  یعنی حضوری در شكمم . یعنی شكل همان دو پای طلایی در من . که یعنی باید بروم سراغ نانوا و هیچ نگویم .

  فکر کردم نان واقعی با نان خیالی چه فرقی دارد ؟ درد با خیال درد ؟ رفاه با خیال رفاه ؟ فرق ِداشتن جنین توی رحمم با داشتنش در خیالم چیست ؟ فرق اینكه در خیال ، شكمم بزرگ شود ، در خیال مادر شوم ؟ بله من هم فكر میكردم خیال با واقعیت فرق دارد . اما هیچ كس باور  نخواهد کرد اگر  بگویم من  سالهاست به هیچ مردی حتی سلام نكرده ام ، چه برسد به اینكه ، خوابیده باشم .هیچ کس . نه نانوا . نه زن همسایه ی روبه رو . نه زن های کلیسا و نه کشیش کلیسایمان .  حق هم دارند و اگر قرار باشد چیزی را باور کنند ، یکبار برای همیشه  باکرگی مریم مقدس را باور میکنند . بی اینکه  هر شنبه قبل از اینکه برای روز یکشنه آماده شوند ، توی تختخوابشان  وقتی  پهلو به  پهلو میشوند فکر کنند و شک کنند . شک کنند و توبه کنند . توبه کنند وشک کنند .
روز یکشنبه توی كلیسا نشستم سر جای همیشگی . بعد از عشای ربانی ، وقتی نوبت به مراسم روبوسی و بغل کردن و لبخند زدن  و گفتن دوستت دارم  های معمول رسید ،  همسایه ی روبه روی خانه جدیدم ،  نزدیكم شد . و با اینكه پیراهن گشادی پوشیده بودم ، اولین كسی بود كه متوجه شکمم شد . گل سینه ی كف پاهای فلزی را هم روی لباسم زده بودم . زن همسایه هول شد . چون میدانست تنها زندگی میكنم  و بنابر این نمیتوانستم مانند نانوا سرش را شیره بمالم . زیر لب گفت :«عزیزم !»
 و جوری  عزیز را تلفظ کرد كه انگار از قبل میدانسته که روزی من را با این شمایل خواهد دید . ویا اولین باری نبوده که با این دست «عزیز» ها در کلیسا مواجه میشده . بعد از پنج ماه این اولین بار بود كه  باور كردم از « هیچ »  حامله ام . هفته ی بعد وقتی كشیش كلیسا را جلوی درب ورودی دیدم ، سرخ شد و سرش را پایین انداخت و گفت كه اخر  جلسه در طبقه ی بالای كلیسا با هم صحبت خواهیم كرد .  در طبقه ی بالای کلیسا ، همسایه ی روبه رو و کشیش  هردو بیشتر از من مستاصل بودند . کشیش در حضور زن همسایه دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت : «من کمی شوکه شدم خواهر !»
بی مقدمه گفتم : «من سعی میكنم این بچه را سقط نكنم تا مرتكب گناه نشوم . اما محض رضای خدا ، باور كنید كه من سالهاست با مردی نخوابیده ام . » این تنها جمله ای بود که بین من و کشیش رد و بدل شد . تنها جمله . یک بار برای آخرین بار .
 برای مردم باورکردن حاملگی مریم مقدس از روح القدس آسان تر است  تا حاملگی من  از غم. مردم! آخ از مردم . مردم کلیسا روح القدس را خوب میشناسند وقتی  با صدای بلند دعا میکنند. زنهایی که هر شب رویای بره ی تخت نشین را میبینند . مردهایی که خواب  دستهای سوراخ شده ی عیسی را می بینند. اعضای کلیسای ما پر از روح القدس هستند وقتی به زبان های غیر دعا میکنند . به زبان های غیر پرستش میکنند . به زبان های غیر نصیحت میکنند .  به زبان های غیر معاشقه میکنند . به زبان های  غیر آواز میخوانند . روح القدس هر یکشنبه در میان ما و اهالی کلیسای ما هست . و همه را پر میکند . مردم  روح القدس  را باور میکنند و خوب میشناسند و برای همین هم میانه ای با غم ندارند . برای همین باور نمیکنند وقت میگویم  سالهاست كه با كسی همبستر نبوده ام . باور نمیکنند اگر بگویم  تنها حضور نزدیك این سالها به من  ، غم بوده  . غم .  تنها حضوری كه روزها و شب ها مرا گاییده . صبح ها درست وقتی چشمم به آفتاب خورده و شب ها وقتی بیخواب میشده ام . سر ظهر وقتی سرکارم  داشتم پولك های ریخته شده ی روی لباس ها را ترمیم میكرده ام . توی كافه وقتی برای خودم بستنی دو دلاری سفارش میدادم و حتی  در جمع های بیست و چند نفری ، در بحبحوی صدا و آواز و دود و الكل .   وقتی کلید را توی در میچرخاند م  و سلمان را میدیدم که ایستاده جلوی در و خمیازه میکشد . وقتی ، توی خواب بوده م . دم صبح .
حالا اندازه ی پاهای جنین توی رحم من از ده هفتگی هم بزرگتر است و حتمن قلب دارد . ریه دارد جمجمه دارد  . جنین توی رحم من ، نه از پدری زمینی و نه از پدری آسمانی است . پدر جنین توی شكم من غم است . من ادعا نکردم که از روح القدس حامله شده ام . روح القدس بی اینکه عطیه ای به من داده باشد ، همیشه دور تر از غم به من بوده .  كشیش كلیسایمان بی جهت  سرخ  شد و ترجیح داد كه   فعلا عضوی مثل من  نداشته باشد  تا از لغزش جوان های کلیسا جلوگیری کند . پدر جنین توی شكم من غم بوده . تنها حضور نزدیكی كه احتمال نزدیكی را رد نمیكند . و حالا جنینم در نه ماهگی بیشتر از حد معمولی ، وزن دارد. و وقتی برای سونوگرافی رفتم ، پزشك گفت كه جنین سالم است . فقط وزنش زیاد  است .

  این روزها جنینم توی شكمم میچرخد . گاهی پاهایش را فشار میدهد به پوست شكمم . گاهی خودش را جمع میكند و گاهی هیچ تكانی نمیخورد انگار كه مرده . دكترم گفت كه سعی كنم پدر بچه را هر طوری كه هست پیدا كنم و من گفتم ، خودش پیدایش میشود . اگر در طول تاریخ حاملگی بدون پدر زمینی یک بار اتفاق اتفاق افتاده ، حتما دوباره هم اتفاق خواهد افتاد .

□□□

گندم حامله شده .  چند روزی است عق میزند .  چند روزی است . چند وقتی بود که عصر ها وقتی زیر مبل سبز وچرکمرد  توی حال چرت میزدم ، فقط پاهای لخت و بی حالت گندم را نمیدیدم که روی زمین است و هر از گاهی جابه جا میشود . یک جفت پای جدید .  یک جفت پای دیگر هم بود .  شب ها  وقتی صدای تلویزیون میپیچید توی خانه و نورهای رنگی می افتاد کف زمین ،  وقتی زیر مبل چرت میزدم ، از پشت ریشه های نخ کش شده ی آویزان از لبه ی ی مبل  ، میدیدم  اش . پاهای مهتابی یکی مرد هم کنار او جا به جا میشود . پاهای مهتابی .  چند وقتی بود که گندم خوشحال تر  بود . این را از انگشتان  باریکش  میفهمیدم وقتی که جور دیگری موهای تنم را نوازش میکرد . انگشتان باریک گندم ،  دم ام را هم  جور دیگری نوازش میکرد.  از وقتی که پاهای مردانه ی  نحیف و لاغری توی خانه اش پیدا شده بود که راه میرفت . راه میرفت  گاهی .  کنار هم جفت میشد گاهی .  یکی  آن یکی را میخاراند  . گاهی .
 من یک اسکاتیش نر هستم . یک اسکاتیش نر که  یک روز زمستانی گندم برای خریدنم آمد . من یک  نر هستم با موهایی خاکستری ،  خایه هایی شبیه به قلب برعکس .  هیچ صدایی از دهانم بیرون نمی آید . شاید سالی دو یا سه بار به نشانه ی اعتراض یا خطر . درست عین گندم که سالی دو بار میخندد . اغلب مردم حضور یک سگ در خانه را بر گربه  ترجیح میدهند. ایرانی ها برای گربه یک صفت دارند که همیشه همراهش هست . در واقع همراهش نیست . و آن صفت  «بی صفتی » است . میگویند گربه صفت ندارد . یعنی صفات خوب ندارد . یعنی مهربان نیست عین سگ . فراموشکار است  و قدر محبت را نمیداند . و مثلا عین سگ دم تکان نمیدهد  و محبت را درک نمیکند. بله  دمم تکان نمیخورد . من یک اسکاتیش نر هستم که اگر جای شاشیدنم مناسب باشد ، غذای با کیفیت بخورم و تشنه نباشم چیز بیشتری نمیخواهم . ذات من این است . همان چیزی که نام دیگرش بی صفتی است . نمیفهمم وقتی کاسه ی غذای من را پر میکنند از من چه توقعی دارند ؟ اینکه بلند شوم و پشت میز بنشینم و عین آدم ها  که هر روز قبل از غذا دعا و  شکر گذاری میکنند،  تشکر کنم و بعد هم به بی صفتی ام ادامه دهم ؟  آدم ها  . آدم ها میگویند گربه ها چشم سفیدند . مثل آدم ها نیستند که هیچ نمیدانند چشم سفیدی چیست . من و اجدادم و تمامی نژاد های گربه در طول تاریخ چشم سفید و بی صفت بوده ایم . ادعای چشم سیاهی هم نکرده ایم و از این بابت راضی هستیم . تکلیفمان مشخص است . مثل سگ زندگی نکرده ایم .  ما چشم سفید ها . آزاری برای کسی نداشته ایم . این چشم سیاه ها بوده اند که آزارشان هم به خودشان میرسد هم به خدایشان هم به گربه ها . یک گربه ی چشم سفید بدتر است یا   یک چشم سیاه که آدم ها را به صلیب کشیده ، خدا را به صلیب کشیده ؟ صدای  مردی که در خانه ی گندم پیدا شده بود داشت  از خبر گربه ی  بینوایی که برای گندم  میگفت که در نیجریه ،  آن را هم به صلیب کشیده بودند .  صلیب .
 پاهای مهتابی و نحیف . پاها  فقط چند ماهی از زیر مبل دیده شد و بعد از مدتی دوباره پاهای گندم بود که کنار هم جفت میشد  . صدای خنده های گندم قطع شد . صدای عق جایش را گرفت .  صدای گندم را میشنیدم که از توی حمام عق میزند . زمانی که انگشتان گندم دیگر کاری به کارم نداشت . صدای تلویزیون کمتر شده بود و تنها صدایی که از زیر مبل میشنیدم ، قاشق گندم بود که به کاسه ی شیر میخورد .  کورن فلکس ها را توی آن میخیساند . و همیشه ته شیر اش را زیر مبل  میسراند روی زمین برای من . بعد صدای بالا کشیدن پی در پی  آب بینی گندم بود ، بعد صدای مسواک و باز شدن شیر آب  .. صبح ها هم  صدای کلیدی که توی در میچرخید و بی اینکه کلمه ای به زبان بیاورد در را میبست و میرفت .  من یک اسکاتیش خاکستری هستم که هیچ وقت نفهمیدم چرا گندم از میان همه ی اسم ها سلمان را برای من انتخاب کرد . چرا سلمان ؟  شاید خودش هم هیچ وقت نفهمید که چرا اسمش شد گندم .  نفهمید که چرا یک اسم توی خانه پیدایش شد و  چند وقتی بود و بعد گم شد . نبود . پاها نیست شد . پاهای مهتابی .  نفهمیدم چشم سیاه ها چراآن  گربه را در نیجریه به صلیب کشیدند ؟  صلیب . گربه .  یک روز ظهر صلیب توی گردن گندم افتاد زیر مبل و تا امروز همین جا مانده . همان روزی که گندم داشت میخندید و مرده تازه وارد کنارش روی مبل دراز کشیده بود . صدای  گندم  را شنیدم که  بعد از خنده ها  گفت :« میترسم.»
صدای مردانه . صدای مردانه  گفت  از هیچ چیز نباید بترسی . موعظه ای که هفته ی پیش کردم رو فراموش کردی ؟  ترس از خدا نیست.»