۱۳۹۱ مرداد ۲۶, پنجشنبه

i بدون نقطه


وقتی به جای آن کیف های بزرگ که در تهران به کارم می آمد ، و پر میشد از همه چیزهایی که جایی به دردم میخورد ،یک کیف کوچک بند زنجیری بر میدارم و تویش فقط دسته کلیدم را میگذارم و اسکناسی پنجاه لیری و تلفنم  ، باورم میشود که از تهران بیرون زدم . بی اینکه بخواهم دارم شبیه اینها میشوم . اما هنوز با i بدون نقطه که تلفظش چیزی بین کسره و عین خفیف و است  مشکل دارم. نه اینکه برایم سخت باشد ، نه . اتفاقاً میتوانم همه ی کلمه هایی که این حرف را در خود جا داده اند را درست و عین خودشان تلفظ کنم. فقط حس خوبی ندارم وقتی این حرف را عین خودشان تلفظ میکنم و مثلاً میگویم : «ج ِ م ب ِ ز» که یعنی موچین.

کافی است خنگ بازی را کنار بگذارم و سلیس و راحت حرف بزنم و بالا و پایین بردن صدا و لحن را هم عینهو خودشان تقلید کنم و دو تا از آن کلمه های i بدون نقطه را هم لابه لای جمله هایم بتپانم. و در یک فروشگاه لوازم بهداشتی آرایشی بخواهم برای خودم موچین بخرم. کافی است کمی دقت کنم و تا بشوم عین خودشان تا آنها نپرسند : «مملکت نه رِسی؟»

با رعایت چند تا نکته ساده مثل این که گیره ی سیاه بزرگم را پس کله ام نچسبانم ، و موهایم را دور خودم بریزم  میتوانم جلوی این سؤال را هم بگیرم که میپرسند : «آراپ م ِ س ِ ن ز؟»

اما هرچه که فکر میکنم میبینم که دوست دارم نقطه ی این i را دست نخورده باقی بگذارم بماند. تا هر از گاهی پیرمردی ، زن محجبه ای ، پسر فروشنده ای و یا کودکی این سؤال تکراری را از من بپرسد که اهل کجا هستی؟

هرچه فکر میکنم میبینم دلم راضی نمیشود که نقطه ی i را بردارم و آن کسره ی عجیب را عینهو خودشان از دهانم برون بیاورم و فراموش کنم که جواب سوال «مملکت ن ِ ر ِ سی» من یک جا بیشتر نیست: «ایران» و نه «ایراک » و نه « سوریا».

حاضرم تا جایی خوب حرف بزنم که نیازی به i بی نقطه پیدا نکنم.

خودم را به آن راه بزنم و به « ک ِز » که یعنی دختر هر از گاهی بگویم : «کیز»

به  موچین بگویم : «جیمبیز» و نه «جِمبِز» و  به چِ نار بگویم چینار.

تلفظ i بدون نقطه مسئولیت دارد. وقتی آن را عین خودشان تلفط میکنم میترسم بشوم عین هزاران زنی که موهای دستشان را اصلاح نمیکنند چون جفتشان اینطور خواسته  و بعد دست هایشان را ملتمسانه قلاب میکنند دور کمر مردشان.

اگر به درخت «چنار» بگویم چِ نار و آن کسره ی خفیف را عینهو هزاران زن دیگر از زبانم برون برانم ، هول میکنم. فکر میکنم که در یک روز شلوغ ایستگاه متروی تهران به جای ایستگاه سعدی سر از «فندق زاده» در آورده ام و باید بگردم دنبال خانه ای در همان حوالی که لابد مثل بقیه خانه ها  پنجره های دو جداره دارد و راهرویی بی دریچه که به یک اتاق میرسد. و لابد توی آن اتاق هم یکی از ان مبل ها که باز و بعد تبدیل به تخت میشود  هست و یکی از آن ترک بورها که بالای پلک شان پف دارد ،  با گونه هایی سرخ و پاهایی که  از بالا تنه شان طوری  کوتاه تر است  که انگار کسی فاصله ی بین لگن تا مچ پایشان را دزدیده ، با گرمکنی آبی رنگ ،  نشسته و انتظارم را میکشد. و بعد نگاه ساعد هایم میکند که موهایی بلند دارد و انتظار قلاب شدن را میشکد.

هول برم میدارد که لابد برای استقبال از مرد ترکی که  منتظرم بوده باید از کلمه ی « حایات ِم » هم استفاده کنم و باور کنم حضور مردی به اندازه «حیات » میتواند در زندگی ام مهم شودو   برای تلفظ کردنش باید نقطه ی i   اش را هم فراموش کنم. همانطور که اصلاح کردن موهای دستم را فراموش کردم. همانطور که باید سیلی خوردن از مرد ترکم را طبق ضرب المثل مشهوری که :er sever de dover de  که یعنی کتک و عشق با هم گره خورده اند فراموش کنم..

و در خانه ای که بوی نا میدهد ، هفته ای یکبارقاب  عکس ازدواجم را گردگیری کنم که در آن روی لباس سفیدم ، کمربندی سرخ ، به نشانه ِ بکارت به کمرم بسته اند.

i بی نقطه همه ی اینها را برای من به همراه دارد. هرچه فکر میکنم میبینم دلم راضی نمیشود که نقطه ی i را بردارم و آن کسره ی عجیب را عینهو خودشان از دهانم برون بیاورم و فراموش کنم که جواب سوال «مملکت ن ِ ر ِ سی» من یک جا بیشتر نیست: «ایران»

۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه

سایز سی و شش



از سفر که برگشتم ، کنار تخت اتاقت یک جفت دمپایی زنانه ی  پوما ی صدری رنگ  جفت شده بود. تعجب نکردم. صندل های چرمی ام را از پایم بیرون آوردم و پای راستم را توی دمپایی ها جا دادم .برایم تنگ بود .یعنی پای طرف از پای من هم ظریف تر بوده ؟
با سینی پاستا که توی اتاق  برگشتی ،  با خنده گفتی : «فنقل، اینارو چرا پوشیدی...؟»
 پرسیدم :«دمپایی هاشم آورده بود با خودش؟»
گفتی  :« اون که «مال قبل »ه...این زنیکه دوباره اومده تمیز کاری کرده اینارو از زیر تخت بیرون آورده...»
زنیکه ی خدمتکار  که ماهی  یک بار پیدایش میشد ، همیشه یک چیزی را از گوشه یی بیرون می کشید و به قول تو «شر» درست می کرد.
 یا سیم مودم و کامپیوتر را جا به جا میزد و اینترنت را قطع می کرد. یا روز جمعه برای تمیزکاری پیدایش میشد و مجبور میشدیم ، روز دیگری همدیگر را ببینیم یا   گیره ی سری ، بند لباسی زنانه ، یا پشت گوشواره یی را حین تمیز کاری کشف میکرد و درست قبل از پیدا شدن من آن را می گذاشت جلوی چشم.
گفتی : «بیا ببین چه کردم برات...»
اشتها نداشتم. نه به خاطر آن دمپایی های صدری رنگ ، نه .توقع نداشتم  دراین سه ماهی که نبودم زنیکه،  گیره سر ها را از زیر تخت و پشت میز کامپیوترت بیرون نکشد. به هر حال هر خانه یی به تمیز کاری احتیاج داشت. من هم که نبودم تا کابینت ها را برایت بیرون بریزم وخودم  مثل  کنیزی که درسابیدن و  محو کردن لکه ها استاد است، همه ی خانه ات را برق بیندازم.
اما ای کاش زنیکه هر بار که چیزی را از قبل بیرون میکشید ، نمی گذاشت جلوی چشمم و انقدر شلخته کار نمی کرد. این زنیکه همیشه با تمیز کاری هایش اشتهای من را کور می کرد و فقط «از قبل » ها را بیرون میکشید و دست آخر هم همیشه روی دراور و کتاب هایت پر از خاک می ماند.
سینی را روی میز گذاشتی و گفتی : «...بذار لباس ام و بپوشم ببینم برام چی خریده فنقل.»
ساعت دلبری کردنت بود.تیشرتی که پوشیده بودی را از تنت بیرون آوردی  وتیشرتی  را که  من خریده بودم  از روی تخت برداشتی. نگاه تنت کردم. چشمم دنبال چیزی «از قبل» روی آن می گشت. اما نبود. نه چاق شده بودی نه لاغر.
مارک مقوایی اش را ازآن جدا کردی و پوشیدی. اندازه بود برای تنت. سرشانه ها سر جایش بود و همان شکلی را داشت که موقع خرید، تصور کرده بودم.
جلوی آینه ی قدی ِ چسبیده به در کمدت ایستادی. نگفتی چقدر قشنگ است یا چه سلیقه ی خوبی. گفتی : «چقدر بهم میاد فنقل...»
بعد هم صدایت را شبیه زنها کردی  و گفت :«..اتفاقن چقدر لازم داشتم تیشرت این رنگی پرنده خانوم. سیسلی اش  و هم لازم داشتم.»
ساعت ،ساعت مسخرگی کردنت بود.بعد هم خیز برداشتی طرفم .بغلم کردی و گردنم رامحکم  بوسیدی.نشستی روی تخت کنارم.
پایم را از دمپایی صدری بیرون آوردم و  خم شدم تا صندل خودم را بپوشم.
گفتی :« بنداز اون ور این دمپایی ها رو.»
صورتم را محکم بوسیدی و گفتی : «بیا ببین چه پاستایی برات ردیف کردم.» بلند شدی سینی را از روی میز برداشتی و روی تخت دونفره ات گذاشتی.
اشتها نداشتم و می دانستم این بی میلی ام حالت را از من بارها به هم زده وقتی با ساعات لال شدن ها و سکوت کردنهایت تداخل پیدا می کند.
نشستی روی تخت ، سمت چپ ، کنار پنجره. پره های کرکره را که می بستی ، گفتی: «یادته روز قبل از رفتنت ، داشتم میبوسیدمت اون دوتا  دخترای همسایه روبه رویی نگاهمون میکردن.»
یادم آمد.آن روز هم گفته بودی :«کون لق شون ...بذار نگا کنن »
گفتی :«همه شون به فنقل من حسودیشون میشه ..»
دوباره داشتی چرند می گفتی و خودت هم خوب می دانستی لزوم همه ی این مسخرگی ها برمیگشت  به آن زنیکه ی شلخته و آن دمپایی های «ازقبل».
وگرنه هیچ کس به حماقت من و اشیاء «از قبل» اتاقت حسودی نمی کرد.
به من که دلم را خوش می کردم به ساعات گذرای حال خوشت و مهربانی های وصله زده شده به کانابیس های توی آن جعبه ی فلزی.
نه حالی به حالی شدن ها و مهربانی های افراطی ات حسادت برانگیز بود نه سکوتی که یکباره پیدایش میشد و تا روزها ادامه داشت.
هرچند ممکن بود اگر من هم از فاصله یی دورپنجره یی را در ساختمان روبه رویم میدیدم که پشت آن  پسری قدبلند با شکل و شمایل تو،وسط هاله یی از نور های نارنجی  «فنقل» مو قرمزش را بغل کرده و می بوسد ممکن بود حسادت کنم که به اینکه لابد  زنیکه ی خدمتکار خانه ی آنها ، شلخته نیست و شر به پا نمی کند.
 پاهایت را دراز کردی و تکیه دادی به پشتی تخت. تلویزیون را روشن کردی و رفتی سراغ یکی از کانالها که فیلم ها را به زبان اصلی پخش می کرد و زیر نویس عربی داشت.
بشقابت را از توی سینی برداشتی و شروع کردی به غذا خوردن.از یخچال کوچک کنار تخت ،دوتا  آبجو بیرون آوردی و گذاشتی بین من و خودت. زل زدی به صفحه ی تلویزیون.
فکرم مانده بود پیش سایز آن دمپایی های صدری.یک بار خودت گفته بوی که زن های ظریف را دوست داری و از قدبلندترهاشان بیزاری.راست گفته بودی.
پاستایم را به زور بلعیدم.تو هم  غذایت را تمام کردی و ، آبجوی خودت را باز کردی و چند قلپ از آن سر کشیدی.


گفتی : «آاروغ دارم فنقل»
نمی خواستم بخندم. گفتم:«خب بزن»
به لهجه ی ترکی گفتی :«آخه شما خیلی خوشگل شدین...از خارج هم اومدین روم نمیشه بخدا»
خندیدم.
تو هم خندیدی. گفتی : «ببین می خندی چه خوبه. تعریف کن ببینم چیکار کردی اونجا...با کیا بیرون رفتی؟ برا کیا دلبری کردی؟»
آرام گفتم : «...من دمپایی هام و جا نذاشتم کنار تخت کسی عزیزم»
گفتی :«ااای بابا. می دونی اینا مال چند وقت پیشه؟»
 از سین جیم کردن متنفر بودم . لال ماندن را ترجیح می دادم.
سیگاری برداشتی و روشن کردی و زیر لب  گفتی :« همیشه دنبال داستانی».
ساعت ، ساعت دست پیش گرفتنت بود .از روی تخت پایین آمدم.ایستادم پشت به آینه ی قدی و نگاهت کردم.
 گفتم :«من فکر کنم الان برم بهتر از اینه که وایستم داستان درست کنم.»
آمدی ایستادی کنارم. بغلم کردی و بعد هم دست هایت  را حلقه کردی دور کمرم.صورتت را گذاشتی توی گودی گردنم و پوستم را بو کشیدی.
از توی همان گودی گفتی :« دلم خیلی برات تنگ شده بود« فنقل» . کلافه بودم نبودی. بخدا هیچ گهی نخوردم نبودی.سگ نشو باز» ساعت ساعت خر شدنم بود . داشتی همه ی سعی ات را می کردی.شبیه مورد ظلم واقع شده ها.
باورم شد.دروغ که نمی گفتی هیچ وقت.حافطه ات یاری نمی کرد برای نقش بازی کردن. سرت را بیرون آوردی، نگاهم کردی. گفتی : «چقدر خوشرنگ شدی... بذار در و از پشت قفل کنم.»
قفل در را که چرخاندی گفتی :«مثل اون دفعه نشه ...بابام عین اسب بیاد تو...»
 ثانیه یی  بعد داشتی سکته می کردی .دیدم که چطور رنگ از صورتت پرید و نگاهت را از تخم چشم هایم دزدیدی.
گفتم :«مغزت ترکیده انقدر کشیدی .حواست هست؟ با من که بودی  کسی عین اسب نیومد تو.»
گفتی :« با آزاده بودم اون موقع ها ...می دونستی که! «از قبل »یادم افتاد یه هو»
کیفم را برداشتم و چشمم افتاد به کیسه ی  پر سوغاتی ها.
گفتم : «تو اون کیسه بازم هست یه چیزایی...»
روسری ام را انداختم روی سرم و از خانه ات بیرون زدم.در را هم نکوبیدم .تو هم پشت سرم نیامدی.
ساعت ساعت لال شدنت بود.
توی کیسه ، کنار بقیه ی سوغاتی ها یک پیراهن گلبهی زنانه بود.سوغات خودم برای خودم. برای وقت هایی که هوس می کردم با یک لباس راحت کابینت هایت  را بیرون بریزم و تمیزکاری کنم.
پیراهنی گلبهی که رفته بود  کنار بقیه ی «ازقبل » های اتاقت. برای «فنقل» بعدی.


بیست و سه دی ماه نود












۱۳۹۰ دی ۱۵, پنجشنبه

گربه های کوهان دار


چند روز پیش که دست در دست سپیده از پله ها بالا می رفتیم توی راه پله ها خانم صدقی جلویمان را گرفت ونزدیک تر شد  گفت : « وایسا ببینم...این همجنس بازیا یعنی چی؟ »
ترسیدم. درست نفهمیدم همجنس بازی یعنی چه. بعد هم دستم را از توی دست سپیده بیرون کشید و گفت : « برو سر کلاست.»
سپیده هم ترسیده بود. رو کرد به معلم جغرافی، خانم حاتمی ، من را نشان داد و گفت : «این دختره انقدر که وقت می ذاره برا موهاش اگه درس خونده بود ، شاگرد اول می شد.»
 دوباره از او ترسیدم. می خواستم همانجا همه ی بافته های سرم را باز کنم. خانم حاتمی جلو آمد ، دستش را روی موهای من کشید و گفت : «این دختر که  درسش  خیلی هم  خوبه. شاگرد زرنگ کلاس منه...بقیه درساش و نمی دونم.»
شاگرد زرنگ که نیستم . فقط از جغرافی خواندن خوشم می آید. دوست دارم بدانم کدام رود به کدام دریا میریزد و چند گونه ی جانوری و گیاهی در جنگل های شمال ایران هست.دوست دارم جغرافیا بخوانم و وجب به وجب تن گربه را تصور کنم .
صدقی سرخ شد و با دمپایی های چرمی لخ و لخ کنان رفت و شروع کرد به چک کردن ناخن ها وابروها. بعد هم گفت :« صابری بعد کلاس بیا کارت دارم...»
سر همه بچه ها چرخید سمت من. همه ش تقصیر مامان است. من گفتم نمی خواهم موهایم را ببافم، چون صدقی از من خوشش نمی آید ولی مامان گفت خانم صدقی غلط کرده و به او ربطی ندارد.بعد هم موهایم را مرتب تر از همیشه بافت و لپ ام را بوسید و به ترکی قربان صدقه ام رفت. حالا کجاست که  بعد از کلاس بیاید و از توی اتاق صدقی بیرونم بکشد و با همان اطمینانش به صدقی بگوید :«به شما ربطی نداره که موهای دختر من بافته است یا نبافته؟»
از حرف های خانم حاتمی هیچ چیز نمی شنوم. فکرم مانده پیش آن صدقی خپل. با آن دمپایی های چرم مشکی و ناخن های پایش که همیشه بلندمی کندشان و آنقدر تیز است که انگار هر آن می تواند جوراب مشکی اش را سوراخ کند. حاتمی پای تخته ، نقشه ایران را کشیده است. این نقشه های معلم های جغرافیا ، هیچ وقت درست و درمان از آب در نمی آیند. همیشه یا  شکم گربه ها خیلی باد می کند یا پشتش مثل شتر، کوهان دار میشود. گربه های معلم های جغرافی همیشه یک جای کارشان می لنگد.
زنگ که خورد مقنعه ام را جلو دادم. کمی هم غوز کردم. بیشتر از همیشه. دفتر صدقی روبه روی کلاس بود. در زدم . گفت بفرمایین. لحنش مهربان بود  اما تا دید من هستم نگاهش شد همان نگاه تلخ ساعت پیش. پای تلفن بود. روی میزش یک کتاب جلد شده بود که رویش نوشته بود :آداب زناشویی در اسلام. قاب عکس خمینی بالای سرش کج شده بود اما آن یکی صاف ایستاده بود. گفت بیا تو و به حرف زدن ادامه داد. میز چوبی جلویش تا نصفه باز بود و میشد پاها را دید. دوباره چشمم افتاد به ناخن های تیز پاها و جورابهای کلفت مشکی و ناخن های تیز و بلند شصت پایش.
اصلن انگار که نمیدید مرا.هیچ حدسی نمی توانستم بزنم. هیچ خلافی از من سرنزده بود اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید.  چقدر من از دست این مامان حرص بخورم؟
 از همان روز که جلسه ی اولیا و مربیان بود وصدقی مامان رادید، بامن ور  افتاد.آن بارانی چرم قهوه یی مامان برای  مدرسه مناسب نیست. موهایش هم دیده می شدند. ناخن های دستش همیشه یا لاک قرمز دارد یا نوک آنها فرنچ شده است.اصلن مامان شبیه هیچ کدام از معلم ها و ناظم ها نیست. تلفن صدقی تا آخر زنگ تفریح طول کشید و من سرپا ایستادم.
بعد که قطع کرد گفت :« تو کی می خوای دست از این کارات برداری؟»
تعجب کردم . پرسیدم:« کدوم کار؟»
 صدقی گفت که با دوست های تابلو تر از خودم می گردم و این هم از شکل و شمایلم است وبعد هم  گفت این چهل گیس کردن ها را نگه دارم برای خانه ی خودمان و با این دختره ی تابلو کمتر بگردم . سپیده را می گفت که قدش بلند بود و از همه ی مدرسه خوشگلتر بود. مژه هایش آنقدر بلند بود که شیشه ی عینکش آنرا خم می کرد و همیشه بوی شکلات و وانیل می داد. سپیده حتا اگر از ترس صدقی مقنعه ش را تا روی پیشانی جلو میکشید هم زیبا بود. شبیه آن دختری بود  که چند روز پیش فیلمی از او دیدیم که در یک کشتی عاشق یک پسری شد و دست آخر کشتی غرق شد. پسر هم غرق شد و رفت ته دریا .
 فیلمش را با مامان و آنکا دیدیم .مامان معده درد داشت و یه خط در میان ، هی به من و آنکا می گفت :«بیا پشت منو لقد کن.»
 آخر سر هم  که  پسر غرق شد ، مامان بغضش گرفت و من نفهمیدم این بغض از معده درد است یا بخاطر فیلم .سپیده شبیه همان دختر بود و خودش از این شباهت بی خبر.
از دفترش که خواستم بیرون بزنم صدقی گفت :«هرجا میری آرایش می کنی شب قبلش صورتت و بشور.»
گفتم آرایش نکردم.
گفت :«شب ماتیک نزدی به لبات؟»
دوباره ترسناک شده بود. قیافه ش شده بود مثل وقت هایی که مامان سیگار را بین لب هایش نگه میدارد و لب ظرفشویی با دو دست مرغ ها را تمیز می کند و دود سیگار در چشمش میرود و از دیدن دل و روده مرغ ها چندشش میشود.
از توی جیب مانتویش یک دستمال کاغذی بیرون آورد و گفت:« بکش به لبات.»
دستمال را محکم کشیدم به لبهایم و نشانش دادم.
گفت :«برو سر کلاست»
از در دفتر بیرون آمدم. بچه ها تک توک توی راهرو بودند. یک عده یی داشتند کاغذهای رنگی بیست و دو بهمن را می چسباندند به دیوارها و در همه ی کلاس ها باز بود.





  از اتاق پرورشی طبقه ی پایین صدای آهنگی  می آمد که از پخش صوت بلند می شد:


جان ز تن رفتگان سوی تن آید         رهبر محبوب خلق از سفر آید
ديو چو بيرون رود فرشته در آيد        ديو چو بيرون رود فرشته در آيد
 بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر       بار دگر روزگار چون شکر آید