۱۳۹۰ مهر ۱۶, شنبه

پیکان سفید


درِبالکن را باز می کنم .دمپایی های خاک گرفته را از زیر صندلی بیرون میکشم و می پوشم.می ایستم پشت حفاظ میله یی بالکن.
بوی دود توی هوا پرشده.بویی شبیه به بوی چهارشنبه ی آخرسال.
توی بالکن روبه رویی مردی مسن ، ایستاده و کف دستهایش را گذاشته لبه ی حفاظ. بلوزی سیاه پوشیده و لای انگشتانش سیگاری روشن است.پنجره ی بالای سر مرد مسن هم نیمه باز است. زنی سرِ با روسری اش را به زور از لای پنجره بیرون آورده و نگاهش را دوخته به سر کوچه.
پنجره ها یکی در میان و دوتا در میان بازند و نیم تنه یا کله یی از آن بیرون جهیده. توی کوچه پر از آدم است. بیشترشان مردند.تک و توک زنی هم میانشان هست .سرم را میچرخانم و سر کوچه را نگاه می کنم.آدم ها جمع شده اند.راه می روند.می ایستند و هر چند دقیقه یکبار ، یکی از جمع ِآنها جدا می شود ،یا به آن می پیوندد.
ماشین ها بوق میزنند. هر از گاهی صدای الله و اکبری می آید و یک صدا از دورتر که تکبیر را جواب می دهد.
صدایی از پایین پایم میشنوم.
«الله اکبر»
دوتا پسر توی کوچه ایستاده اند. یکی از آنها لاغر تر است. پسر لاغر می رود  و می ایستد زیر تیر چراغ برق .این پا و آن پا می کند، سنگِ توی دستش را نشانه می گیرد و به سمت چراغ پرتاب می کند.لامپ صدای ترکیدن می دهد و خاموش میشود.
صدای زیر پایم می گوید :«...لامپ و برا چی می ترکونه ...»
نزدیک لبه ی ایوان میشوم و دستها را محکم تر می گیرانم به میله ی حفاظ. خم میشوم به سمت  پایین.
توی بالکن طبقه ی زیری ، پسری نشسته روی صندلی . پاهایش را می بینم. شلوارکی آبی پوشیده و دختر ی هم نشسته روی پایش. موهای دختر بور است و یک تاپ بی بند قرمز پوشیده.دستهای پسر قلاب شده دور کمرش و روی پای پسر تاب می خورد.
از بالا فرق سر دختر را می بینم که ریشه موهای سیاهش ، بوری تقلبی موها را لو داده است.
عقب برمی گردم و یادم می افتد  موهای دختری که پریشب توی آسانسور لکه ی روی بینی پسر را با دستش پاک کرده بود ، بور نبود و تقلبی. سیاه بود و طبیعی.
هوا کم کم دارد روبه تاریکی میرود.
الله و اکبر ها بلند تر شده اند و تعدادشان هم بیشتر. از میان همه ی آنها صدای مردی از همه بلند تر است.هرچه قدر می گردم دنبال آن صدای عجیب ،بالکن یا پنجره یی پیدا نمی کنم که آن صدا را به آن ربط بدهم..
از سر کوچه صدای جیغ و همهمه می شنوم. کف دستهایم عرق می کند. مردم ِ سر کوچه حالا دارند هر کدامشان به سمتی می دوند.زنی جیغ می کشد.ازین بالا صورت هایشان را نمی بینم.نمی فهمم کدام صدا مال کدام یک ازین آدمهاست. .از این بالا انگار همه شان دارند از سر خوشی می دوند هر کدام به یک سمت.انگار آدمها با همه ی توانشان دارند می دوند دنبال تنها توپ خوشبختی شان.
مردم می دوند و پشت سرشان هم یک گله مرد یک شکل با کلاه کاسکت و بلوزهای سفید دنبالشان می دوند.
پشت سر آنها هم یک گله با کلاه و باتوم میریزند. باتوم دار ها حیدر حیدر می گویند و باتومشان را می کوبند روی ماشینهای پارک شده کنار پیاده رو.
نمی فهمم در عرض این چند دقیقه چه اتفاقی افتاد و این جنگ تن به تن چطور شروع شد؟
فقط حس می کنم که چهارستون بدنم رعشه گرفته از این صدای حیدر حیدر که پشت بندش صدای کوبیده شدن میآید و شکستن و جیغ. زنی فریاد می زند :
«ولش کنین..»
سرِ با روسری تو رفته و مرد مسن عقب تر ایستاده.
پسر لاغرهم دوید و توی گودی در خانه ی روبه رو ایستاد.با چیزی شبیه میله در دستش .مردم پخش و پلا میشوند.
مرد چاقی که بلوزی سفید پوشیده هوار می زند:
«..گم شین تو خونه هاتون»
سه تا از حیدر گو ها پسر لاغر را از گودی در بیرون می کشند. پسر را میبینم که میله ی توی دستش به هیچ کارش نیامده.
صدایش خفه شده.چند تا از لباس سفیدها افتاده اند به جان لاغرش. صدایی از او نمیشنوم.
همه ی الله و اکبر گوها یک صدا فریاد می زنند:« ولش کنین ...ولش کنین...»
پسر را روی زمین می کشند.یک پیکان سفید می ایستد جلوی گودی در ِ خانه .پسرپشت پیکان روی زمین است و او را نمیبینم.
یکی از حیدر گوها می رود و جلو می نشیند.
دختر موبوراز روی پای پسر بلند شده ، لبه ی ایوان ایستاده .
حنجره اش دارد با تمام توان فریاد میزند : «...بی پدرا کجا میبرینش آخه؟ ولش کنین ...»
پیکان سفید گاز می دهد و می رود.
مرد چاق فریاد می زند : « مگه نمی گم برین تو؟»
صدای حیدر گو ها هم قطع شده .چشم من دنبال پسرک می گردد و پیدایش نمی کند.
مرد چاق سرش را بلند می کند و روبه مرد توی بالکن می گوید : «گم شو تو..»
پسرک نه در گودی جلوی در خانه است نه در کوچه نه زیر تیر چراغ برق.
مرد همه ی سر ها را با عربده اش هل داده توی خانه ها.صدای دختر موبور می آید که دارد زجه می زند : «...حامد ، بردن بدخت و یه کاری کن...»
صدای بسته شدن در بالکن می آید و زجه یی که توی خانه گم میشود .
می خواهم دنبال همان هیکل لاغری بگردم که چیزی شبیه یک میله توی دستش بود.می خواهم بروم پایین و جایی از کوچه پیدایش کنم.در کنجی ، گوشه یی . می خواهم فکر کنم  جایی هست که از این بالا دیده نمیشود و پسرک آن تو قایم شده. مرد چاق دستش را می برد پشتش و بیرون می آورد.حالا از پایین دارد به من نگاه می کند. و من از بالا به چیزی که توی دستش دارد و نشانه گرفته سمت من.
-«برو تو ...مخ ات  و میارم پایین پتیاره...»
پنجره های روبه رو یکی در میان و بعد یکدست خاموش می شوند.
توی کوچه پرنده پر نمی زند.
پیکان سفید ، پسرک را بلعیده و رفته...