وقتی به جای آن کیف های بزرگ که در تهران به
کارم می آمد ، و پر میشد از همه چیزهایی که جایی به دردم میخورد ،یک کیف کوچک بند
زنجیری بر میدارم و تویش فقط دسته کلیدم را میگذارم و اسکناسی پنجاه لیری و تلفنم ، باورم میشود که از تهران بیرون زدم . بی اینکه
بخواهم دارم شبیه اینها میشوم . اما هنوز با i بدون نقطه که تلفظش چیزی بین کسره و عین خفیف و است مشکل دارم. نه اینکه برایم سخت باشد ، نه .
اتفاقاً میتوانم همه ی کلمه هایی که این حرف را در خود جا داده اند را درست و عین
خودشان تلفظ کنم. فقط حس خوبی ندارم وقتی این حرف را عین خودشان تلفظ میکنم و
مثلاً میگویم : «ج ِ م ب ِ ز» که یعنی موچین.
کافی است خنگ بازی را کنار بگذارم و سلیس و راحت
حرف بزنم و بالا و پایین بردن صدا و لحن را هم عینهو خودشان تقلید کنم و دو تا از
آن کلمه های i بدون نقطه را هم لابه لای
جمله هایم بتپانم. و در یک فروشگاه لوازم بهداشتی آرایشی بخواهم برای خودم موچین
بخرم. کافی است کمی دقت کنم و تا بشوم عین خودشان تا آنها نپرسند : «مملکت نه
رِسی؟»
با رعایت چند تا نکته ساده مثل این که گیره ی
سیاه بزرگم را پس کله ام نچسبانم ، و موهایم را دور خودم بریزم میتوانم جلوی این سؤال را هم بگیرم که میپرسند :
«آراپ م ِ س ِ ن ز؟»
اما هرچه که فکر میکنم میبینم که دوست دارم نقطه
ی این i را دست نخورده باقی
بگذارم بماند. تا هر از گاهی پیرمردی ، زن محجبه ای ، پسر فروشنده ای و یا کودکی
این سؤال تکراری را از من بپرسد که اهل کجا هستی؟
هرچه فکر میکنم میبینم دلم راضی نمیشود که نقطه
ی i را بردارم و آن کسره ی
عجیب را عینهو خودشان از دهانم برون بیاورم و فراموش کنم که جواب سوال «مملکت ن ِ
ر ِ سی» من یک جا بیشتر نیست: «ایران» و نه «ایراک » و نه « سوریا».
حاضرم تا جایی خوب حرف بزنم که نیازی به i بی نقطه پیدا نکنم.
خودم را به آن راه بزنم و به « ک ِز » که یعنی
دختر هر از گاهی بگویم : «کیز»
به
موچین بگویم : «جیمبیز» و نه «جِمبِز» و به چِ نار بگویم چینار.
تلفظ i بدون نقطه مسئولیت دارد. وقتی آن را عین خودشان تلفط میکنم
میترسم بشوم عین هزاران زنی که موهای دستشان را اصلاح نمیکنند چون جفتشان اینطور
خواسته و بعد دست هایشان را ملتمسانه قلاب
میکنند دور کمر مردشان.
اگر به درخت «چنار» بگویم چِ نار و آن کسره ی
خفیف را عینهو هزاران زن دیگر از زبانم برون برانم ، هول میکنم. فکر میکنم که در
یک روز شلوغ ایستگاه متروی تهران به جای ایستگاه سعدی سر از «فندق زاده» در آورده ام
و باید بگردم دنبال خانه ای در همان حوالی که لابد مثل بقیه خانه ها پنجره های دو جداره دارد و راهرویی بی دریچه که
به یک اتاق میرسد. و لابد توی آن اتاق هم یکی از ان مبل ها که باز و بعد تبدیل به
تخت میشود هست و یکی از آن ترک بورها که
بالای پلک شان پف دارد ، با گونه هایی سرخ
و پاهایی که از بالا تنه شان طوری کوتاه تر است که انگار کسی فاصله ی بین لگن تا مچ پایشان را
دزدیده ، با گرمکنی آبی رنگ ، نشسته و
انتظارم را میکشد. و بعد نگاه ساعد هایم میکند که موهایی بلند دارد و انتظار قلاب
شدن را میشکد.
هول برم میدارد که لابد برای استقبال از مرد
ترکی که منتظرم بوده باید از کلمه ی «
حایات ِم » هم استفاده کنم و باور کنم حضور مردی به اندازه «حیات » میتواند در
زندگی ام مهم شودو برای تلفظ کردنش باید
نقطه ی i اش را هم فراموش کنم. همانطور که اصلاح کردن
موهای دستم را فراموش کردم. همانطور که باید سیلی خوردن از مرد ترکم را طبق ضرب المثل
مشهوری که :er sever de dover de که یعنی کتک و عشق با هم گره خورده اند فراموش
کنم..
و در خانه ای که بوی نا میدهد ، هفته ای
یکبارقاب عکس ازدواجم را گردگیری کنم که
در آن روی لباس سفیدم ، کمربندی سرخ ، به نشانه ِ بکارت به کمرم بسته اند.
i بی نقطه همه ی اینها را برای من به همراه دارد. هرچه
فکر میکنم میبینم دلم راضی نمیشود که نقطه ی i را بردارم و آن کسره ی عجیب را عینهو خودشان از دهانم
برون بیاورم و فراموش کنم که جواب سوال «مملکت ن ِ ر ِ سی» من یک جا بیشتر نیست:
«ایران»