۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

خیال بازی


حوصله ی گردگیری ندارم. حوصله ی جمع و جور کردن اتاق را هم ندارم. هوس بازی کرده ام.
«خیال» بازی. من خیال می کنم، تو پیدایت می شود. قوانین بازی را من تعیین می کنم. تو این بازی را خوب بلدی. بازی شروع می شود. من، جلوی آینه می ایستم و تو از پشت بغلم می کنی. گردنم را بو می کشی و میروی روی مبل بزرگ جلوی تلویزیون ولو می شوی. پاهایت را دراز می کنی و روی میز می گذاری. من انار ها را از توی پوست سفیدشان جدا می کنم و توی ظرف لعابی می ریزم.
تو می گویی: «گلاب هم بریز!»
بدون «لطفان» می گویی. خواهش نمی کنی. دستور هم نمی دهی. فقط می گویی. بوی گلاب مستم می کند. انارها را در کاسه می ریزم. تو، کانالهای تلویزیون را دقیقه یی یک بار عوض می کنی. من غر میزنم. تو می خندی. دلم ضعف میرود برای این خنده ها. برای این بازی. رو به تو که بر می گردم، تو رفته یی. سالهاست که رفته یی.
دوباره می چینمت. باید باور کنم که این یک بازی است. قول بدهم که فقط داریم بازی می کنیم. دلم ضعف میرود برای این خنده ها. برای این بازی. رو به تو که برمی گردم، تو رفته یی. سالهاست که رفته یی.
در آشپزخانه هستی. یک روزنامه می دهم دستت. مثل همه ی مردهای دنیا می خوانی و تأسف می خوری و غر می زنی. تأسف خوردنت که تمام می شود، بی آنکه توی چشم های هم نگاه کنیم، روبوسی می کنیم. کلید ها را بر میداری و می روی. هر دو امتیاز می گیریم.
از قوانین این بازی این است که تو باید قد بلند باشی. تا من وقتی کفش هایت را در جا کفشی جا می دهم، غر بزنم از بی جایی و امتیاز بگیرم. پیراهن های مردانه ات را با دقت اتو می کنم و توی کمد آویزانشان می کنم. همه ی سلیقه ی زنانه ام را روی سر و کولت میریزم و خفه ات می کنم. این کار امتیاز کمی دارد!
من هم باید زیبا باشم. پوشیدن شلوار ممنوع است. باید زیبا بود و زن. با پیراهنی گلدار و نخی. در این بازی تنها باید به حضور مردت قناعت کنی و به برنده شدنت نزدیک شوی!
باید از درد عادت ماهیانه به خود بپیچم. دست و پاهایم یخ کند و تا آخرین روزی که زن هستم با این عادت غریبه باشم و به آن عادت نکنم.
باید هر ماه هفت روزم را بگذارم برای این درد. برای زن بودنم و تاوانش را پس بدهم. نباید سراغ بروفن های صورتی بروم. باید به یاد مادرهای اجدادی ام که وقتی درد می کشیدند، دستشان به هیچ جا بند نبود، من هم دستم به هیچ جا بند نباشد جز تو. جز به مردَم.
باید در همان هفت روز مرتب تر از همیشه باشم. غر نزنم و هیچ چیزی نخواهم. در همین هفت روز بهترین غذاهایی که پختنشان را خوب بلدم بپزم.
نوشتن را از یاد ببرم. همه کتاب هایی را که خوانده ام از یاد ببرم. تک تک آن کتاب های قطور و به درد نخور و به درد بخور را. یادم برود که چه داستان هایی خوانده ام. که گه گاه من هم می نویسم.
شکل کتابخانه ی بزرگ ِ چوبی ام را فراموش کنم و به جای آن یک دیگ بزرگ بگذارم روی گاز که دارد می جوشد. بوی کاغذ نو را از ذهنم بیرون کنم و به جای آن خانه را پر کنم از بوی مربای به.
که ثابت کنم من زن بودنم را بیشتر از نویسنده بودن دوست دارم. که ثابت کنم اگر داستان نوشتن بلدم، مربای به پختن هم بلدم. و هیچ سنخیتی با قشر فرهیخته ی فمنیست ندارم. باید ثابت کنم و امتیاز بگیرم.
باید توی خانه یی که برق می زند از تمیزی، برای تو صبر کنم. و غروب سیگاری روشن کنم، پاهایم را بگذارم روی میز درست سر جای پاهای تو.
روزنامه ایی ورق بزنم، سودوکویی را نصفه نیمه رها کنم و تا دستی به دلم چنگ می زند، صدای دسته کلیدت را بشنوم و مثل یک گربه ی پشمالوی ایرانی، چاق باشم و بی خبر و راضی!
زن بودنم را تمام می کنم. امتیازها را جمع می بندم. باز هم برنده شدم. هربار من برنده می شوم. برنده می شوم و بازی تمام می شود. هیچ مردی خیال ندارد برنده ی این بازی باشد و مرد بودنش را ثابت کند.
از بوی مربای به خبری نیست. زیر دلم تیر می کشد. بروفن صورتی را روی زبانم می گذارم. بازی تمام شده. گور پدر مادرهای اجدادی ام.

۲ نظر:

  1. پرستو...
    کلمه‌ها فرار می‌کنن از من یا من از کلمه‌ها نمی‌دونم...
    فقط می‌دونم دلیلش تویی و نوشته‌هات!
    تویی و این نوشته‌ت!

    پاسخ دادنحذف
  2. به نوشتن‌ات حسودی می‌کنم خواهر.

    پاسخ دادنحذف