سردم است.«سین. ح» میگوید نمیداند که کسی مثل من چرا
باید ایران را ترک کند. نه اینکه من پخی هستم که ایران من را کم خواهد داشت،
نه. میگوید از سر همان یک باری که با هم از نوشتن حرف زدیم این را میگوید. ظاهراً
من گفته بودم که حاضرم برای نوشتن، هرکاری که لازم است انجام دهم. لابد گفته ام.
لابد احساسم در آن لحظۀ خاص این بوده. میگوید اگر جای فلانی بودم میگفت که
بمانم و همانجا هم یک کاری دست و پا کنم. میگوید:«همه بیخود میگن که برنگرد. هیچی
بدتر نشده. فقط کمی گرونی شده. هیجانش هم بیشتر شده. میگوید چند وقت دیگرهم انتخابات
است و کلی داستان میشود نوشت.»
میگوید:«ببین خودت چی میخوای از زندگی»
میگویم:«هنوز نفهمیدم.»
میگوید:«من هم با این سن و سالم نفهمیدم، بعدها
خیلی هاش رو از روی داستان هام فهمیدم.»
سردم ست و «مادرم» هر باری که حرف میزنیم
قیمت ها را مقایسه میکند. میگوید که از وقتی من رفتم، یا حتی از روزی
من رفتم همه چیز بدتر شده. فحش هم میدهد گهگاه. مسبب گرانی را بی ناموس
میخواند و حرص میخورد. یک فحش دیگر هم دارد: بی شرف . این بی ناموس های
بیشرف. میخواهد قیمت آبمیوه های پاکتی را حدس بزنم. نمیتوانم.
یادم نیست. قیمتش را میگوید. گران شده؟ یادم نیست که چند بود. میگوید
اگرمیماندم بدبخت میشدم. مثل همه. میگوید سیگار را ترک کرده. سرفه میکند
باز. مکث میکند. میپرسم :« باز سیگار کشیدی؟»
میگوید« نه به جون تو! اما نمیدونم اگه بیام پیش تو باز
هم میتونم نکشم یا نه ؟»
«میم شین» میگوید چرا رفتی؟ به میم شین گفتم که آرزوهایم
را نوشته ام توی کمد و شماره زده ام. آرزو هایی که قرار است در سال جدید تیک
بخورند. وقتی کاغذ را برداشتم تا بنویسم ، نمیدانستم چی باید بنویسم. بعد که فکر
کردم، جمعاً شدند یازده تا. شماره هم زدم و اولویت بندی کردم . اولینش
مادرم بود. دوم نوشتن بود و سومی را نگفتم .
میم میگوید:« خب همه ی اینهایی که گفتی که تو تهران
شدنیه.»
میم میگوید فقط در تهران میشود خوب نوشت. عینهو «سین
. ح». هر دو فکر میکنند که آدمی عین من
نباید از ایران بیرون میزد. میم گفت که در صورتی ایران را
ترک میکرد که بتواند همه ی کتابهایش را باخود ببرد. میم فکر میکند من
ناتمام مانده ام وقتی هزار و یکشب را نخوانده بیرون بیرون زدم. به میم نگفتم که یک
کتابخانه ی بزرگ را در تهران جا گذاشتم و هیچ فکر نکردم که به تک تک آن کتاب
ها نیاز دارم. میم میخواست آدرس پستی ام را بگیرد و هزار و یک شب را برایم پست کند.
نخواستم. حوصلۀ پست چی ندارم که در را بزند و امضا بگیرد و چیزی را تحویلم
دهد که مثل بچۀ سر راهی ام ، یک روزی خودم توی خیابان رهایش کردم.سردم است.
«سین کاف» اصرار دارد که همین جا هم میشود نوشت. میگوید
این شهر پر از داستان های بکر است. اصرار دارد که این شهر با همه ی سفیدی اش
بهتر از جاهای دیگر است. میپرسم آخه از چی بنویسم اینجا؟ زندگی همه له
و لورده است. داستان نداره. میخندد که از عین خپله بنویس . پولدار هم هست. شغلش هم
شریفه .
کاف راحت تر از من مینویسد. گه گاه هم از من. توی
داستان هایش نام من گلنار است و باد میوزد و چین های دامنم را تکان میدهد.
میگوید:« نرو .
بمون همین جا .برنگرد. داری تنبلی میکنی.
بمون بنویس. کاف همه ی کتاب ها را جز هزار و یکشب دارد. چهار جلدی داستان
کوتاه در ایرانِ پاینده. از پاریز تا پاریس. مجله داستان همشهری هر ماه. نقد ادبی.هرچه
کورت ونه گات نوشته و ننوشته. هیچ وقت نپرسیدم که چطور وقتی داشته با یک
کوله پشتی مرزها را رد میکرده ، اینهمه کتاب را با خودش به اینجا آورده. اما
وقتی میخواهم سه تا دلیل برای برنگشتنم بیاورد، چهار تا می آورد. و
دست آخرهم میگوید: «من رو هم یه دلیل حساب کن اگه خواستی!»
«ر» می پرسد که چرا نمیشود تلفنم را
گرفت. نمیدانم که چرا. میپرسد شماره ی تلفنم عوض شده یا همان است. مینویسد. میپرسد:
«حالا که رفتی اونجا خوبی ؟» باید بگویم هستم. میگوید اگر روزی برگشتم باید
جواب همه ی این نبودن ها را بدهم. سخت. می پرسم چرا تا وقتی بودم هیچ چیزی
نبود؟ می گوید بچه گی . حماقت . میگوید:« حالا که برای تو فرقی نمیکنه
کجا باشی وقتی هر جا حالت بده پاشو بیا روزات و به چوخ نده.» میپرسم
که با کسی دوست شده یا نه؟ جواب میدهد که هر روز سنگ نوردی میکند. می گوید
حالا مثلا خیلی داری زندگی میکنی اونجا ؟ پاشو بیا. و دست آخر مینویسد
:«عنه احمق لجباز» میخندم. میخندد .
سر ناهار میگویم آبمیوه شده 6 هزار تومن. بابا
میگوید:«خوبه که. اندازۀ قیمت اینجا» باز هم حداقل حقوق ها را با اینجا مقایسه
میکنم تا بگویم خوب نیست. خودم را چسبانده ام به شوفاژ. سردم است. آدم ها را
میچینم . قیمت آبمیوه ی پاکتی چند بود ایران ؟ مثلاً آب گریپفروت که با ودکا قاطی
میشد. یا آب آلبالو. یا هر چی اصلا.
مامان زنگ میزند.
بی ناموس های بیشرفش ماهواره ها را جمع کرده اند. چند شب پیش هم رعد و برق
زده و تا صبح گریه کرده. نخوابیده. تنها مانده و باز میگوید: برنگرد. برگردی یه
عمر پشیمونی. برگردی میگی چه گهی خوردم.میگوید خانم «جیم» برایم سمنو کنار گذاشته
. خانم جیم ! همسایه طبقۀ بالا که زن خوبی بود و فقط همسو با مادرم فکر
نمیکرد و مسبب گرانی را بیشرف و بیناموس نمیدانست و برعکس آنها را
یک بار در لابی ساختمان خدوم نامیده بود و از آن روز به بعد بود که میل به گرفتن
کاسه سمنوی نذری خانم جیم از طرف مادرم
کمتر شده بود.
«ت» اس ام
اس میدهد به خط تلفنم. که داشته در
بزرگراه رانندگی میکرده و زده کنار تا برای من بنویسد. نوشته که دوست داشته
بپیچد سمت حکیم. دوست داشته من در را باز کنم و بیاید تو و با هم بنشینیم آش
بخوریم و سیگار بکشیم و با یک پنبۀ بزرگ لاک ها را پاک کنیم و از نو بزنیم و
به سوراخ پیراهن راحتی گلدارم بخندیم. که دوست داشته باشم و از آرایشگاه دوتا وقت
بند و ابرو بگیرد. که دلتنگ من است و زندگی دارد سخت میگذرد. اس ام اس های من
اما به ایران نمیرسد. کف دستهایم را روی
شوفاژ میگذارم. دونر فروشی که تازه کشفش کردم امروز چرا انقدر شبیه داروگ بود؟ داستانم
را باید برای سین ایمیل کنم . مامانچرا امروز زنگ نزده ؟ چرا وقتی میم گفت برگرد و سه
بار پشت سر هم نوشت برگرد. برگرد. برگرد. دلم پایین ریخت؟ از جایی باد می آید
و یک پتو انداخته ام جلوی در تا سوز نیاید. کاف چرا این شهر را بیشتراز من دوست
دارد؟ «ر» چه ورزش سختیرا انتخاب کرده. سنگ نوردی!
چرا وقتی در تهرانی از رفتن استفاده میکنی و وقتی که در
بیرون از ایرانی به برگشتن فکر میکنی و استفاده نمیکنی برگشتن را؟ چرا انقدر تضاد
دارند رفتن و برگشتن. چرا این روزها زندگی من شده، کلمه ، شده جمله ، شده
حرف. شده فعل . فعل و شده فقط فعل التزامی؟ چرا با اینکه هیچ پنجره ای باز
نیست،همیشه از یک درزی سوز میاید؟
بابا توی اتاق می آید. شب بخیر میگوید.و وقتی خم
میشود تا من را ببوسد، پوست گردنش که چروک شده نزدیکم میشود و وقتی در خیالم
میگویم : من برمیگردم، چروک تر هم میشود. گیر کرده ام. قیمت یک آبمیوۀ پاکتی
در ایران چند بود؟ یادم نمی آید.
زمستان 2013
ترکیه
باشه
پاسخ دادنحذف